تبليغاتX
غزلداستان
شعری از محمدباقر کلاهی اهری

بیا به سکوت آن درخت برگردیم،
به سکوت آن چشمه‌ها،
و گوسفندانی
که همچون ابرها بر جای خود ایستاده‌اند.

بیا به دست‌های تو برگردیم،
که با زنگوله‌ی گوسفندان آشنا بودند.
و صدای کودکانه‌ات،
که مثل تقلید صدای گوسفندان بود.
و من مثل صدای نی،
از پشت برآمدگی‌های روزگار می‌آمدم،
تا زندگی را تماشا کنم.
و عصر از روی آسمان بیابان می آمد،
تا انبساط کودکانه‌ی ما را بنگرد،
دنیا مثل گلیمی به یکسو افتاده بود
و تمام حقیقت مثل کتاب «الف لیل»
در میان بادها ورق می خورد
و عشق مثل سفره ی نانی بود.با طعم پونه ها.

ما مثل انگشتان هم بودیم،
که یکدیگر را دوست می‌داشتیم
و دقیقه‌ها مثل علف‌هایی بودند،
که ما به روی آنها راه می رفتیم
و آینده مثل شبی تاریک بود،
که بی صدا به سوی ما قدم بر می‌داشت
و از دستهای تو پروا نداشت،
که فانوس بلند را می افروختی.

ما راز کتاب «الف لیل» را گشوده‌ایم.
و زبان عشق را می‌دانیم.
و شهرزاد قصه‌گو از قبیله ی ماست.
و از آیین خویش برنگردیده‌ایم.
اما افسون دیوان را ،
کرانه‌ای نیست.

|+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 10:13  توسط محسن فرجی  | 

نوشتی دریا و ماهی نشدی...
|+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 10:2  توسط محسن فرجی  | 

چارلز بوکاوسکی /از کتاب شاعری با یک پرنده‌ی آبی/ ترجمه‌ی مجتبی ویسی

ما هیولا هستیم، موجوداتی ناقص‌الخلقه.اگر واقعاً متوجه این موضوع باشیم، آن وقت خودمان را بیشتر دوست خواهیم داشت ...باید درک کنیم چه موجودات مضحکی هستیم، با این روده‌هایی که همین طور داخل شکم‌هایمان پیچ خورده است و گند و کثافت در آن حرکت می‌کند و آن وقت توی چشم هم زل می‌زنیم و می‌گوییم «دوستت ات دارم.» تمامی اینها، یک وجه‌اش خنده دار است...
|+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 10:6  توسط محسن فرجی  | 

همه چیز هست/شعری از هدا حدادی

پنیر هست

شراب هست

شب هست و کمی باران هست

پرتغال هست

شعر هست

دوست هست و خنده هست

ساز هست، عشق نیست

همه چیز هست، عشق نیست

|+| نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:56  توسط محسن فرجی  | 

به همین سادگی/شعری از دوستم علیرضا سیف‌الدینی

به سادگی به تو پشت می‌کنند دور می شوند
کافی‌ست در پاسخ سلامشان تاخیر کنی
انگار این تو نبودی که همین چند لحظه پیش از پرتگاه نجاتشان دادی
همه ی شعرهایت رابه یادشان نوشتی
همین چند لحظه پیش... برایشان مردی
و می‌دانستی
می دانستی این غزال اهل بازی‌ست و سوسن‌ها را خوب می شناسد
کودکانه به لطافت کبوترانه‌اش  خیره بودی
لب‌هایم لبخندهای تلخ را می‌شناسد
و واقعیت تلخی را که زهره‌ی کابوس را آب می‌کند
و قلب را درتن آدمی گم
باد از هرکدام سو می وزد بوزد
من به این دستبند زنگار گرفته می بالم
شاید از تو گسسته باشم
اما دوست داشتن را دوست دارم
|+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 16:2  توسط محسن فرجی  | 

قصه‌ی رنگ پریده، خون سرد

می توانست  به حزنی  شیرین بدل شود، به اندوهی زلال و غمناک
اما قوطی سم شد خاطره‌اش، در مجاورت سنجاقک‌ها و نهال‌های ترد
عکسی زنگار خورده شد در قابی زنگ‌زده در گورستانی گمنام

بلد نبود  بدل  به اندوهی به رنگ عسل و کهربا شود که به دل بنشیند
زهرابه‌ای در هر جرعه آب شد که از گلو مثل بغض پایین نمی رود
و نمی رود از یاد

اما می توانست یادش شیدایی و شادی و تیله های رنگی باشد،
بادبادک و جشن و حباب و رودخانه،
بهار و عقیق و عناب و فیروزه،
کاج و شمع و بوسه و ترانه‌های کُردی

حالا یادش  موی مرده ای است که بیهوده زیر خاک رشد می‌کند
برهنگی در عصری زمستانی
غصه‌ای که کبود می‌کند نوک انگشتان را
برفی که بی‌دلیل در کویر می‌بارد
بخُوری از رنج و ادبار در تخت‌های کهنه‌ی مریضخانه ای

ای کاش می توانست به حزنی شیرین بدل شود
به اندوهی از جنس سفر و یا کریم و آبیِ فیروزه‌ای

اما یادش پرزهای ملحفه‌ای شد در مهمانخانه‌ای دلگیر
رادیویی قدیمی پر از پارازیت و امواجی گم و بیگانه
پمپ بنزینی متروک، سردخانه‌ای بی مرده
مهتابی ای نیمه‌جان که پت‌پت می کند با نور چرکش

بلد نبود به حزنی شیرین بدل شود، به آوازی زلال و غمناک در خون دلم
بلد  نبود
 

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 15:23  توسط محسن فرجی  | 

از مجموعه داستان کاش به کوچه نمی رسیدم/محمدهاشم اکبریانی

ناگهان شب شد.ترسیدم.می‌ترسم، می‌ترسم.وقتی مطمئن شوی آرزویت تو را گم کرده، می‌ترسی.خیلی زیاد.خیلی خیلی می‌ترسی.
|+| نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 9:14  توسط محسن فرجی  | 

شعری از آلکساندر پوشکین/ترجمه‌ي حمید رضا آتش‌برآب


حفظم كن

             طلسم من

حفظم كن

در روزهاي تعقيب

در روزهاي پشيماني و اضطراب 

چراكه تو اهداييِ روزهايِ غمي به من.

 

هنگامي‌كه اقيانوس

                       برخاسته‌است

و در حولِ من

                  موج‌هايش نعره‌كشان

و هنگامي‌كه ابرها مي‌غرند

                               با تُندرِشان

تو حفظم كن

                 طلسم من.

 

در انزواي آن‌سوي وطن

در دامنِ آسايشي ملال‌آور

در تشويشِ نبردي شعله‌ور

حفظم كن

             طلسم من.

 

اي دروغِ مقدس و شيرينِ من

ستاره‌ي سِحرآمیزِ جان

                           عهد شكست و

                              فرونشست               

تو حفظم كن

                 طلسم من.

 

بگذار كه هرگز خاطر‌ه‌ام

زخم‌هاي اين قلب را برنياشوبد

بدرود

        اي اُمـــيـــــد

بخواب

       اي آرزو

           مَديــــــــد

تو حفظم كن

                طلسم من.

|+| نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 14:25  توسط محسن فرجی  | 

شعری از مهدی اخوان ثالث

با همين چشم ، همين دل
دلم ديد و چشمم مي گويد
آن قدر كه زيبايي رنگارنگ است ،‌هيچ چيز نيست
زيرا همه چيز زيباست ،‌زياست ،‌زيباست
و هيچ چيز همه چيز نيست

و با همين دل ، همين چشم
چشمم ديد ، دلم مي گويد
آن قد كه زشتي گوناگون است ،‌هيچ چيز نيست
زيرا همه چيز زشت است ،‌ زشت است ،‌ زشت است
و هيچ چيز همه چيز نيست

زيبا و زشت ، همه چيز و هيچ چيز
وهيچ ، هيچ ، هيچ ، اما
با همين چشم ها و دلم
هميشه من يك آرزو دارم
كه آن شايد از همه آرزوهايم كوچكتر است
از همه كوچكتر

و با همين دل و چشمم
هميشه من يك آرزو دارم
كه آن شايد از همه آرزوهايم بزرگتر است
از همه بزرگتر
شايد همه آرزوها بزرگند ، شايد همه كوچك
و من هميشه يك آرزو دارم
با همين دل
و چشمهايم
هميشه.




|+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 13:13  توسط محسن فرجی  | 

شعری از فدریکو گارسیا لورکا/احمد پوری

کسی برایم صدفی آورد

در درونش

دریایی در نغمه

از ساحلی دور دست.

قلبم سرشار می شود

از آب، از ماهی های ریز نقره ای و سیاه.

کسی برایم صدفی آورد.

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 13:33  توسط محسن فرجی  |