
گروه گروه هجوم میآورند
مینشینند در سرم
مثل دستهی پرندگان
بر سرِ درختی
دست بر دست میکوبم
بانگ برمیکشم
میپرند و پراکنده میشوند
یک پرندهی خاموش اما
نه میترسد نه میرود
نه آوازش را میخواند
از ماهی گیران شکست خورده
کسی لنگه کفش نمی خرد
جز مردی گرسنه
که از جنگ بر می گردد
با یک چوبدستی زیر بغل
جرأتی پنهان در کوچه و در من بود
و سرانجام در تو هم جاری شد
که در بگشایی.
در همان برگریزان روحی
پاییز زاده شد
در گشاده بود و تو
پذیرفتی ....



