یک رباعی از ایرج زبردست
یک نامه پر از ماه و تو را دارم یاد
در پاکت گُل گذاشتم دادم باد
ای علتِ سبزِ خاک هر جا هستی
هر روِز ِ تو روزِِ ِ دوستت دارم باد.
|
+|
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:45  توسط محسن فرجی
|
شعری از سیروس نوذری
وقتی به یاد نمی آری
یعنی هنوز
هست
|
+|
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:55  توسط محسن فرجی
|
بایزید بسطامی:
مريد من آنست که بر کنار دوزخ بايستد و هر که را خواهند به دوزخ برند دستش گيرد و به بهشت فرستد و خود به جاي او به دوزخ رود.
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:13  توسط محسن فرجی
|
شعری از هوشنگ چالنگی
ایکار بی صدای بال
ایستاده ام تا آتش ها بی من نسوزند
من که
گذرنده ای
خاموشم
دست هایم دل کوچکم را پنهان کرده اند
من که
لحظه ئی دیگر
به ابر
تو خواهم گفت
ستاره ی خفته را به کودکی خواهم داد
بر هر گور گلی خواهم افکند
و گردنم که رعشه بیاغازد
شعر خواهم نوشت
من که
گذرنده ئی
خا موشم
|
+|
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:42  توسط محسن فرجی
|
شعري از حافظ موسوي
دست در دست ماه
دست در دست ماه
كنار بركه قدم مي زنيم
ماه خيس است
تو مي لرزي
باراني ام را به شانه ي ماه مي اندازم
بركه تاريك مي شود
تو كجايي؟!
|
+|
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:42  توسط محسن فرجی
|
دیدار با جمشید شمسی پور خشتاونی
دوست نادیده ی عزیز،فريدون سليماني، لطف كرده و مطلب كافه شاعري من را كه اين دوشنبه در اعتماد ملي چاپ شد، در وبلاگش گذاشته است.چون اين هفته، مطلب روي سايت روزنامه نيامده بود، با سه روز تاخير و از روي وبلاگ سليماني، در اين جا مي گذارمش:
دلتنــگی هـای پــرنـده ای شـــاد
پرنده ای در گلویش داشت ، شاد و آواز خوان و رها . اما احساس می کردم که اگر فاصله ها را از میان بردارم و از تهران تا محمود آباد قزوین بروم ، می بینم که جمشید شمسی پور خشتاونی ، همان پرنده شاد را در گلویش دارد ، ولی در گوشه چشمانش ، اشک اندوه می لرزد و اگر اینگونه هم باشد ، حق هم دارد ؛ آخر هفت کتاب شعر آماده دارد ، از سال ها پیش ، اما ناشری نمی یابد که خریدار شعر خوب باشد .
حالا باید 14 سال از آن روزها گذشته باشد که چند بار با یوسف علیخانی به دیدار جمشید شمسی پور در هلال احمر قزوین ـ محل کارش ـ رفتیم . آن روزها چنان پرنده اش شاد و مهربان بود که می شد در حواشی آوازهای خوشش ، جانی تازه گرفت ...
ادامه مطلب
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:5  توسط محسن فرجی
|
شعری از یدالله بهزاد کرمانشاهی
ای درد و غمم ز محنت و ماتم تو
وی شادی و رنج من ز بیش وکم تو
آنجا که تویی کیست بگو همدم تو
کاینجا منم و هیچ کسی جز غم تو
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:50  توسط محسن فرجی
|
شعری از شمس لنگرودی عزیز - از کتاب تازه اش«ملاح خیابان ها»
باران
کنار چمن می بارد
و عنکبوت ها و مورچه ها
دلتنگ اند،
اخمت را باز كن
كاربافك غمگين!
فكر مي كني كه جهاني را آب برده است
اخمت را باز كن
و به آواز پرندگان گوش بده!
و بگو آب روشنايي است
اشك هاي خدا روشنايي است
ويراني خانه ها روشنايي است،...
باران
کنار چمن می بارد
و عنکبوت ها و مورچه ها
دلتنگ اند.
|
+|
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:10  توسط محسن فرجی
|
عکسی به یادگار، با شمس لنگرودی و سیگار! عکس:درّی رضایی
|
+|
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:53  توسط محسن فرجی
|
شعری از فهیم حیدر اف- شاعر تاجیک/ترجمه ی خودم
آه، امان از من/یا این رویاهای کورتاژ شده ام!/با این زنی که در دلم مویه می کند/می خندد/سبکسرانه خواب هام را به بازی می گیرد/چه می خواهی ای زن، در دلم؟/با خونی که دیده ای / و دلم را سرخ کرده است/ با تتوی ابروهات/ که شیطان مجسم است/در دلم/با کفش هات /با بندهای گشوده اش/که جا گذاشته ای در دلم/امان از من/با تو که نمی دانم از کجا/ و چرا/ با این سه دختر مرده ات/که بی دلیل و پری وار/ خوابگرد دلم شده اند/با این لباس دل ربا/که درخت پسته است/و روییده است/با عطر تلخش در دلم/ آه ، امان از من/با این رویاهای کورتاژ شده ام!
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:7  توسط محسن فرجی
|