تبليغاتX
غزلداستان
ققنوس کتاب پنجم از خاکستر کافه تیتر برمی‌خيزد
 

پس از وقفه دو ماهه، جلسات «كتاب پنجم» از چهارشنبه هفته آينده، اول آذر ماه، كار خود را از سر مي‌گيرد.

اين جلسات چهارشنبه هر هفته ساعت پنج در سالن جلسات انتشارات ققنوس واقع در ميدان انقلاب، ابتداي خيابان منيري جاويد، بن‌بست مبين، پلاك 233، طبقه سوم برگزار مي‌شود.
جلسات كتاب پنجم كه به نقد آثار نسل پنجم داستان‌نويسان ايران اختصاص دارد، پيش از اين در خرداد سال جاري در كافه تيتر آغاز به كار كرد و پس از 16 جلسه، همزمان با آغاز ماه رمضان متوقف شد.
اخبار و برنامه‌هاي اين نشست‌ها از اين پس مطابق روال گذشته در همين وبلاگ منتشر خواهد شد.

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 17:13  توسط محسن فرجی  | 

فقط می دانم
در مزارع خاکشیر / در هرات/ باران نمی بارد/باران /جایی دور از ما می بارد/ عطر پاچ باقالا در مزارعی که بلدرچین ها خواب دیده اند / وحقیقت ندارند/ نمی پیچد/خدایا! من را ببخش/به خاطر رویاهای ناتمام و مغشوشم/من هیچ چیز نمی دانم/فقط می دانم: در مزارع خاکشیر /باران نمی بارد/عطر پاچ باقالا در مزارعی که بلدرچین ها خواب دیده اند /نمی پیچد
|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 14:50  توسط محسن فرجی  | 

چیزی نیست
پشت این درخت سنجد پیر چیزی نیست/ ما هفت نفر بودیم / و دیدیم که پشت این درخت سنجد پیر چیزی نیست / رانده شده بودیم / و آوازهامان نامفهوم در باد / رها می شد /دنبال چیزی بودیم /که از ازل نبود /نبود
|+| نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 19:49  توسط محسن فرجی  | 

بازگشتي بي انگيزه
دوباره برگشته ام .با تاخیری طولانی.داشتم خوب پیش می رفتم که ناگهان عمران مرد و از هم پاشیدم.بعد هم به بلاگ اسپوت رفتم که گویا با مزاج و مذاقم سازگار در نیامد.حالا آمده ام اما حرف و انگيزه ي چنداني برای نوشتن ندارم.چون دارم شب های خوبی را می گذرانم؛شب هایی که با یک داستان بلند کلنجار می روم و آهسته آهسته مزه مزه اش می کنم.نمی دانم از عهده اش بر می آیم یا نه.اما همین قدر  که شروع کرده ام برایم فرخنده است.اگر بتوانم این داستان بلند را ـ با همه ی این خستگی ها، گرفتاری ها و مشکلات عدیده ـ به سرانجام برسانم، کاری کارستان کرده ام.این است که فعلا احساس نیازي به وبلاگ نمی کنم. به این نتیجه رسیده ام که باید نگاه به وبلاگ، کاملا ابزاری و سودجویانه باشد، وگرنه وقت تلف کردن است.مثلا وقتی چوب خط درآمد توانستم در وبلاگم مانور خوبی روی این کتاب بدهم.اما وقتی کار جدیدی ندارم ، باید با وبلاگ چه کنم؟ البته هر از گاهي چيزهايي در وبلاگ خواهم نوشت، اما با همان نيت استفاده ي ابزاري .با اين توجيه كه وبلاگم از خاطره ها محو نشود تابعدها بتوانم از پتانسيل تبليغاتي اش استفاده كنم. به  نظر من ، بچه های داستان نویس باید با این نگاه، به وبلاگ نزدیک شوند ،در غير اين صورت وبلاگ نويسي همه ي استعداد و انرژي و خلاقيت آنها  را مي خورد .اميدوارم  توهم شهرت يا كار خلاقانه انجام دادن در وبلاگ، گريبان هيچ كدام از ما  را نگيرد.آمين.
|+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 18:2  توسط محسن فرجی  |