تبليغاتX
غزلداستان
شعری از احمد رضا احمدی
 
حقیقت دارد
تورا دوست دارم
در این باران
مي خواستم تو
در انتهاي خيابان نشسته
                                 باشي
من عبور كنم
سلام كنم
لبخند تو را در باران
                        مي خواستم
مي خواهم
تمام لغاتي را كه مي دانم براي تو
                                         به دريا بريزم
دوباره متولد شوم
دنيا راببينم
رنگ كاج را ندانم
نامم را فراموش كنم
دوباره در آينه نگاه كنم
ندانم پيراهن دارم
كلمات ديروز را
امروز نگويم
خانه را براي تو آماده كنم
براي تو يك چمدان بخرم
تو معني سفر را از من بپرسي
لغات تازه را از دريا صيد كنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بميرم
تا زنده شوم.


 

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 17:54  توسط محسن فرجی  | 

شعری از ناظم حکمت که به من تقدیم شده است!
 
دوستم مهران مرتضایی  از راه لطف ،ترجمه ای  را که از یکی از شعرهای ناظم حکمت انجام داده ، به من تقدیم کرده.این توضیح را هم درمورد شعر نوشته است :این شعر را ناظم حکمت در سال 1932 سروده است. دلتنگی عجیبی دارد.


خوش آمدی

خوش آمدی!
چون دست بریده شده
جای خالی ات بر شانه هایمان بود...

خوش آمدی!
فراق دیر زمانی پایید.
دلتنگ شدیم.
چشم به راه ماندیم...

خوش آمدی!
ما
همانطوریم که ترکمان کردی
فقط کمی ماهرتر شده ایم
در خرد کردن سنگ ها،
در تمیز دادن دوست از دشمن...

خوش آمدی!
جایت حاضر است.

خوش آمدی.
گفتنی ها و شنیدنی ها بسیارند.
فقط زمانی برای حرف های طولانی نداریم.
برویم ...




|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 16:45  توسط محسن فرجی  | 

شعری از ناظم حکمت ، به جهت دوستی که این روزها سوگوار است


برف می آید...

چراغ را روشن نکن!
بگذار
سایه ی زرد سر یک آدم
از پنجره روی برف نیفتد.
در تاریکی برف می آید.
برف می آید
و من خاطراتم را به یاد می آورم... 
برف ...
چراغ های بزرگ
مثل شمعی فوت شده خاموش  شدند
و شهر
مثل مرد نابینایی زیر برف ماند.

چراغ را روشن نکن!

بی صدایی خاطراتی را درک می کنم
که مثل کارد
در قلب آدم فرو می روند.

برف می آید
و من خاطراتم را به یاد می آورم.*

*به نقل از کتاب تلگرافی که شبانه رسید/ترجمه ی رسول یونان/نشر مینا/۱۳۸۴

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 19:19  توسط محسن فرجی  | 

شعری منتشر نشده از محمد هاشم اکبریانی

معنای هر باغ

ای آب تر از آب
در روزهای تشنگی من
ای خواب تر از خواب
در شب های بیداری من
ای رعنا تر اندام ها
ای ماه تر ماه ها
چه خیال ها که تن ات را له له  نمی زنند
چه شهوت ها که در پای تو غروب نمی کنند
ای هر چه نقطه در هر چه کتاب
ای معنای هر باغ
چه دمی است آن لحظه که تن ات را
با دریای نوازش بشویم
و پاکجان و تن
جاده ی سرتا به  پایت را
مسافر خندان شوم

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 18:57  توسط محسن فرجی  | 

با تو هستم ای آسمان نیلی بام تهران!

حرفی برای گفتن ندارم.فقط خواستم از وبلاگم دست خالی برنگردی!

|+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 14:56  توسط محسن فرجی  | 

شعري از چزاره پاوزه به ترجمه ي محمد مختاري

این شعر را به جهت دوستم کامران در وبلاگ می گذارم.جون هم ترسیم دقیقی از سیمای اوست و هم باعث می شود كه وبلاگم را بخواند.چرا که خودش می گوید هر روز به وبلاگ من سر می زند اما چبزی نمی خواند و می رود!


چهره ات از سنگ تراشیده شده است ،
خونت از زمين سخت
تو از دريا مي آيي.
همه چيز را چون دريا
برمي گيري و مي نگري و
                                      به دور مي افكني.
سكوت در دل تست،
واژه ها را مي بلعي.
تو تاريكي هستي.
سحر براي تو سكوت است.

تو همچون صداي زميني
ـ درنگ سطل در چاه،
آواز آتش،
تلپ افتادن سيبي؛
واژه هاي جويده جويده و بي اميد
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌                                                 دم در،
 گريه ي كودك ـ
چيزهايي كه هرگز عوض نمي شود.
تو عوض نمي شوي.
تو تاريكي هستي.

مهمانخانه ي متروكي هستي
با كف لخت اتاقهايش،
كه يكبار پسرك به درونش آمد
و كفشي به پا نداشت،
و هميشه به ياد مي آورد.
تو آن اتاق تاريكي
كه هميشه به ياد مي آورد
مانند حياطي باستاني
كه سحر از آنجا آغاز شد.*

*به نقل از كتاب زاده اضطراب جهان/ ۱۵۰ شعر از ۱۲ شاعر اروپايي/نشر سمر/۱۳۷۱ 

 

|+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 16:52  توسط محسن فرجی  | 

شعری از تیوچف

چقدر چشم هایت را دوست دارم، یار

و شعله ی آتش گونه ی آنها را،

آنگاه که تند می گذرند.

و نگاه خیره ات،انگار نوری در آسمان

همه جا را با شتاب می روبد.

لطف افزون نگاهت

که به زیر می افتد

در بوسه ای 

نگاهی که از میان پلک های بسته به پا می کند

شعله ی غمناک و آرام اشتیاق را.

|+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 19:32  توسط محسن فرجی  | 

شعری از ارمغان بهداروند

 
باد

دلتنگي هاي تو است

كه با درخت و رود مي پيچد و كلمه مي شود .

يک قدم از اين لبخند پاشيده بر  چهره ات کوچکتری

و ابروان گره خورده ات با تو کوک نشده اند

حالا که هنوز از خودم عقب ننشسته ام  

من می گويم تو بنويس...

هر چه باشد من يکی دو پيراهن از تو رنگ پريده ترم .

|+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 19:15  توسط محسن فرجی  | 

وقتی از عشق حرف می زنیم از چه حرف می زنیم؟

وقتی علف های هرز باغچه را هرس می کنیم، ضاهرا به آراستگی اش پرداخته ایمِ اما در این میان چیزی از باغچه گم و کم می شود که نمی دانیم چیست.

|+| نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 12:44  توسط محسن فرجی  | 

دو دکتر ،نویسندگان نسل پنجم و ادبیات کلاسیک را پیوند می زنند
 دکتر عباس پژمان مترجم و  دکتر سعید عباسپور نویسنده در دومین میزگرد کتاب پنجم، رابطه نسل جدید داستان ایران را با متون کهن بررسی می کنند.
این میزگرد که ساعت 16 روز چهارشنبه ششم دی در انتشارات ققنوس برگزار می شود، بیست و یکمین نشست هفتگی کتاب پنجم است که چهارشنبه اول هر ماه به یک میزگرد موضوعی اختصاص می یابد. سایر جلسات کتاب پنجم هر هفته به نقد یک کتاب داستانی از نسل جدید داستان ایران(نسل پنجم) می پردازد. برنامه هفته بعد این نشست ها، چهارشنبه 13 دی، نقد رمان «به گزارش اداره هواشناسی فردا این خورشید لعنتی...» نوشته مهدی یزدانی خرم خواهد بود
.
|+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 14:55  توسط محسن فرجی  | 

شعری از هوشنگ عباسي

 

دسته‌دسته مرغابي

با ابرها مي‌روند

و شاليزار

اندوهگين است

|+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 18:28  توسط محسن فرجی  | 

شادی نامه ی یک معشوق مغرور ( از الواح کهن مصری)

من یک مرد معشوقم/ او  من را تا حد پرستیدن دوست می دارد/ بگویید برایم / گل های نرگس بیاورد/ اتگشتری نقره بیاورد/ عطر های خوب بیاورد/من تنها مردی هستم در جهان/ که زنی به دنبالش دوان است/ دل هیچ آدمی برای آدم دیگری این طور نمی تپد /که دل او برای من/مثل ماهی در آب های تند نیل/پس بگویید برایم گل های نرگس بیاورد/ انگشتری نقره بیاورد...

|+| نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 17:50  توسط محسن فرجی  |