تبليغاتX
غزلداستان
بازخوانی خاطره هایی در حوالی مرگ فرامرز ویسی

 

 

مردی که به قواعد بازی تن نداد، اما زنده شد 

 

 به اندازه همه برف های تهران، دلتنگم ... همه برف های تهران...

 این را فرامرز ویسی گفت. در زمستان سال80 یا سال 81 که برف سختی می آمد و ویسی آن موقع هنوز زنده بود و آمده بود به محل کار من. روبه رویم نشست. غمی عجیب در چهره اش نشسته بود و به گمانم، حتی نمی از اشک را می شد در گوشه چشم های کودکانه اش دید. دستی به سبیل بلند برف چکانش کشید و با لهجه غلیظ کرمانشاهی اش- که هیچ اصراری بر مخفی کردنش نداشت- گفت: به اندازه همه برف های تهران، دلتنگم...

نمی دانم حالا که فرامرز مرده، باز هم دلتنگ است یا نه ...

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 15:59  توسط محسن فرجی  | 

باز سرایی چند مویه ی لری


آوازهای تلخ

علی زیودار

۱

با صورتی مهگون و

لب هایی روشن

انگار انار خورده باشد.

- پدر بزرگ مرده است

کودک من!

۲

تو درختی را می شناسی

که سایه ندارد؟

- نه!

اما سایه ای را می شناسم

که در خت ندارد!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 17:4  توسط محسن فرجی  | 

خواب های مشوش من در حوالی مرگ فرامرز

زمستان ۸۱ بود به گمانم، شاید هم زمستان ۸۰ .نمی دانم.برف سختی می آمد.آمد روزنامه ی انتخاب.با سبیل های بلند برف چکانش.گفت محسن! به اندازه ی همه ی برف های تهران دلم گرفته ...

با لهجه ی غلیظ کرمانشاهی اش گفت.فرامرز ویسی را می گویم.دوست شاعر و مترجم من که حالا مرده و نمی دانم چه می کند و آیا هنوز هم دلش گرفته یا نه.اما نمی خواستم و نمی خواهم  خاطراتم با او را در این جا بنویسم.فقط می خواهم از  شبی بنویسم که خوابش را دیدم.

همان روز نحسی که ایسنا خبر داد فرامرز رفته، شب خوابش را دیدم، خوابی عجیب و پریشان: خواب می دیدم زنگ زده به موبایل من .هم من هم خودش می دانستیم او مرده است.به من گفت به برادرم بگو همان عکسی  که عکاس روزنامه ی شما گرفته ، بزرگ کنند و بزنند جلو تابوت. کلی با هم حرف زدیم و هردو می دانستیم که او مرده .حتا می خواستم ازش بپرسم آن دنیا چه خبر است؟ اما همان جا توی خواب گفتم چه فایده دارد ، مرده ها که جواب این جور چیزها را  نمی دهند.   بعد سفارشی را که فرامرز کرده بود به برادرش مجتبی گفتم.بعد دیدم که در جای باستانی غریبی هستیم و همه داریم  حشیش می کشیم .فیلتر سیگاری ها را پرت می کردیم در هوا و دودش در آسمان می چرخید.بعد ناگهان در مراسم ختم فرامرز بودیم.فرزین شیرزادی را دیدم.سیاه پوشیده بود.بغلش کردم و های های گریستم. چه گریه ای کردم.بعد  زنی زنگ زده بود به موبایلم و می گفت بیا خانه ی ما.شوهرم تا عصر نمی آید.من هم با خودم می گفتم این هم وقت گیر آورده، من عزادارم و این می گوید بیا خانه ی ما.بعد می خواستیم  از همان فضای باستانی بیرون بیاییم، اما همه را می گشتند.گمان می کردم آن جا متعلق به جهانی دیگر  باید باشد....و در همه ی این خواب طولانی و آشفته ، خیال فرامرز یا صدایش حضور داشت.... 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 16:39  توسط محسن فرجی  | 

....
دوستم فرامرز ویسی مرده و من بدجوری دلتگ و خراب و کج خلقم ...

مجالی می خواهم تا مرگش را باور کنم و درباره ی او بنویسم... مجالی باید

|+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 18:36  توسط محسن فرجی  | 

مگر یک ترانه می تواند این قدر زیبا باشد؟

بانوی موسیقی و گل/شاپری رنگین کمون/به قامت خیال من/ململ مهتاب بپوشون

بذار نسیم در به در/گلبرگو از یاد ببره /برداره بوی تنتو /هرجا که می خواد ببره

دست رو تن غروب بکش/که از تو گلبارون بشه/بذار که از حضور تو /لحظه ترانه خون بشه

همسایه ی خدا می شم/مجاور شکفتنت/خورشید و باور می کنم/نزدیک رفتار تنت

قطره ام از تو من ، ولی /درگیر دریا شدنم /دچار سحر عشق تو /در حال زیبا شدنم

بازی موسیقی و گل /اسطوره ی عاشق شدن /تا من دوبارم من بشم/دوباره لبخندی بزن

لبخنده ی تو جانمو/مغلوب رویا می کنه/انگار جهان وا میسته و /ما رو تماشا می کنه

بانوی موسیقی و گل/شاپری رنگین کمون/به قامت خیال من/ململ مهتاب بپوشون

بذار نسیم در به در/گلبرگو از یاد ببره /برداره بوی تنتو /هرجا که می خواد ببره

بانوی موسیقی وگل /تندیس شاعرانگی/ نوازشم کن و ببر/منو به جاودانگی

شب از نگاهت آینه رو/ پر از ستاره می کنه/برهنه می شه از خودش/به من اشاره می کنه

بانوی موسیقی و گل /شاپری رنگین کمون...

|+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 21:29  توسط محسن فرجی  | 

شعری از علیرضا کرمانی

 
همیشه شما و شعر

یادم نیست
تو بودی که شعر آمد
یا شعر بود و تو از راه رسیدی؟
هیج یادم نیست.

شاید شما و شعر
شاید شعر
            شما...
یادم نیست
هیچ یادم نیست.
هرچه هست
همیشه شما
همیشه برگ های این دفتر.

|+| نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 20:21  توسط محسن فرجی  | 

...

هزار راه هست که گذرگاه هایش را می شناسم

                          اما بی دل به کجا توانم رفت؟

|+| نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 20:33  توسط محسن فرجی  | 

سه پژوهشگر ادبيات عامه در سومين ميزگرد كتاب پنجم
سه پژوهشگر ادبيات عامه چهارشنبه ي اين هفته ،۴ بهمن  ماه ،در سومين ميزگرد جلسات كتاب پنجم درباره جلوه‌هاي ادبيات كوچه در آثار داستاني و رابطه متقابل قصه‌هاي عاميانه با نسل جديد نويسندگان ايران صحبت مي‌كنند.
اين ميزگرد كه بیست‌و چهارمین جلسه كتاب پنجم است با حضور محمد جعفری قنواتی، دكتر حسن ذوالفقاري و احمد وكيليان ساعت 16  در تالار گفت‌وگوي انتشارات ققنوس برگزار مي‌شود.

دكتر ذوالفقاري پژوهشگر ادبيات عامه و استاد دانشگاه تربيت مدرس است و تا كنون نزديك‌ به‌160 هزار ضرب‌المثل‌ را در قالب يك پژوهش بزرگ جمع‌آوري كرده است. وكيليان نيز مدير مسئول و سردبير نشريه معروف فرهنگ مردم است. مشهورترين كتاب وكيليان، «قصه‌هاي مردم» به قصه‌هاي عاميانه ايران اختصاص دارد و توسط نشر مركز به بازار آمده است.جعفری قنواتی نيزنامش در سال‌هاي گذشته تقريبا برابر با ادبيات شفاهي و داستان‌هاي هزارويك شب بوده است،

میزگردهای جلسات کتاب پنجم چهارشنبه اول هر ماه با حضور چهره‌هاي فعال در موضوع مورد بررسي، برگزار می‌شود

|+| نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 18:3  توسط محسن فرجی  |