تبليغاتX
غزلداستان
برسد به دست مارسیا_ 4

دوستانم
می خواهند مرا بر سر عقل بیاورند
که از عشق فریاد نزنم
که نام تو را آهسته هجا کنم
دوستان من
گوش کنید:
حریق سر تا پای مرا گرفته است
شما حرف از تسلی می زنید
من این حریق را باید تا قبرستان ببرم
دوستان من
دعا کنید
دوباره متولد شوم
سیب های نشسته و کال را
به رودخانه روان کنم
تا پایان عمر به دنبال سیب ها
کنار  رودخانه بمانم
ناگهان چشم از رودخانه برداشتم
آسمان را نگاه کردم
دیدم
نیمی از عمرم گذشته است و من هنوز به دنبال سیب ها هستم
همه ی عمرم آرزوی سبد های میوه داشتم که
سیب ها را از رودخانه بچینم
در سبد های میوه بگذارم
به خانه که رسیدم
پیر بودم
درون سبد میوه فقط یک سیب بود
حدس زدم
تو سیب را درون سبد میوه
به یادگار همه ی عمر من نهادی.

احمدرضا احمدی

|+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 11:21  توسط محسن فرجی  | 

برسد به دست مارسیا_ 3
‌‌‌
در من شک لانه کرده بود.


دست های تو چون چشمه ئی به سوی من جاری شد
و من تازه شدم من یقین کردم
یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
و در گهواره ی سال های نخستین به خواب رفتم؛
در دامانت كه گهواره‌ي رؤياهايم بود.


و لبخند آن زماني، به لب‌هايم برگشت.


با تنت براي تنم لالا گفتي.
چشم‌هاي تو با من بود
و من چشم‌هايم را بستم
چراكه دست‌هاي تو اطمينان‌بخش بود.

بدي، تاريكي است
شب ها جنايتكارند
اي دلاويز من اي يقين! من با بدي قهرم
و ترا بسان روزي بزرگ آواز مي خوانم.

صدايت مي زنم گوش بده قلبم صدايت مي زند.
شب گرداگردم حصار كشيده است
و من به تو نگاه مي كنم
از پنجره هاي دلم به ستاره هايت نگاه مي كنم
چرا كه هر ستاره آفتابي است
من آفتاب را باور دارم
من دريا را باور دارم
و چشم‌هاي تو سرچشمه‌ي دريا هاست
انسان  سرچشمه‌ي دريا هاست.

احمد شاملو

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 15:17  توسط محسن فرجی  | 

برسد به دست مارسیا_ 2

ماييم و موج سودا، شب تا به روز تنها

خواهي بيا ببخشا، خواهي برو جفا كن

مولانا

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 15:46  توسط محسن فرجی  | 

برسد به دست مارسیا_ 1

بُود که یار نرنجد ز ما به خُلق کریم

که از سئوال ملولیم و از جواب خجل

حافظ

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:31  توسط محسن فرجی  | 

شعری از محمد هاشم اکبریانی که انگاری خطاب از من است به مارسیا
 
باران
امروز براي ديدن تن تو
از خانه بيرون زده است
چتر را ببند و
دكمه ها را باز كن
|+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 13:18  توسط محسن فرجی  | 

شب نونو ژوديس

 

نشر چشمه با همكاري مجله بخارا « شب نونو ژوديس » شاعر پرتغالي را برگزار مي كند .

 ژوديس را مي توان يكي از چهره هاي برجسته شعر امروز پرتغال به شمار آورد . شعر ژوديس سفري است از ميان خاطرات ، تصاوير ، تجربيات واقعي و خيالي انديشه ها و اعتقادات بدون اميد و يا حتي رسيدن به نتيجه و مقصدي .

    « شب نونو ژوديس » به مناسبت انتشار اولين مجموعه اين شاعر « خلسه بر ويرانه ها » با ترجمه احمد پوري برگزار مي شود. در اين مراسم ابتدا  ژوزه فرناندو موريرا ، سفير پرتغال در ايران ، درباره شعر معاصر پرتغال سخنراني خواهد كرد . سپس احمد پوري ، شعر ژوديس را مورد بررسي قرار خواهد داد. شمس لنگرودي سخنران بعدي شب ژوديس است كه درباره ويژگي هاي اين شاعر پرتغالي سخنراني مي كند.  اسدالله امرايي نیز درباره ادبيات معاصر پرتغال صحبت مي كند. بخش پاياني شب ژوديس شعر خواني از سروده هاي شاعر پرتقالي خواهد بود.

    مراسم « شب ژويس »  يكشنبه بيست و هفتم خرداد ماه  ساعت 5 در خانه هنرمندان ايران برگزار خواهد شد .

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 15:6  توسط محسن فرجی  | 

نگاهی گذرا به مجموعه داستان چوب خط- نوشته ي عليرضا مجابي

یک توضیح ضروری: برای من کتاب چوب خط تمام شده است و فکر می کنم که باید فکر کنم به کار جدید، كارهاي جديد.اما گويا لطف دوستان به من و اين كتاب كوچك، پايان يافتني نيست.نمونه اش هم لطف  اخير دوست  عزيز، عليرضا مجابي.اگر هم من همه ي اين نقدها و نوشته ها را در وبلاگم مي گذارم ، به پاس سپاس از لطف دوستان است.همين.
                                                                                                                     محسن فرجي
                                                                                                                                                           

 محسن فرجي را با داستان كجايي؟(خرداد78) در مجموعه ي نقش 79 شناختم. داستاني كوتاه در باره ي جنگ و به بلنداي بي پايان زندگي. مردي كه جسد خزه بسته­اش در محاصره ي آب ايستاده است و از دهان بازمانده­اش دو ماهي سرخ كوچك بيرون مي­آيند تا براثر غرش توپ، در لرزشي ناپيدار مدفون شوند و به تنگ خاك گرفته و خالي از ماهي زني رميده از جنگ، معنا دهند. فرجي در چوب خط هم از جنگ نوشته است، در داستان عاشقت بودن و چند داستان ديگر. از زن عمويي نوشته است كه اتاقش بوي ليمو شيرين و شربت ميدهد (شربت شهادت هم به احتمال چنين بويي داشته باشد!)و پسري كه به جنگ رفته است (يا ناخواسته به جنگ كشانده شده است؟) و حالا موج گير جنگ، به دياري گمشده بازگشته است، تا در حوض پاركي در شهرستان قزوين دست و پا بزند، و در توهم (رزمي حماسي!) جزيره­­ي مين گذاري شده­ي (مجنون!) غرق شود. مصطفايي كه بغل گوش منزلشان عروسي پسر همسايه است و صداي ناكوك موسیقی (چون موتيفي بسیار موثر) سراسر داستان را پركرده است:

شب به اون چشمت خواب نرسه

به تو مي خوام مهتاب نرسه

عاشقت بودن عشق منه

اينو قلبم فرياد ميزنه

فرجي ولي در داستانش به ما نمي گويد كه قلب مصطفي در موقع دست و پا زدن در توهم مجنون، چه فريادي مي­زده است و دركدام آفاق سير كرده است،كه زن عمو و بقيه­ي افراد خانواده،در اوج توهمي بزرگتر از غرق شدن در حماسه­ی مجنون، خوشبختي ركسانا را (زني جوان و با چشمان درشت و گونه ­هاي برجسته.) در كف ادامه­ي حيات(كدام حيات؟) با يك موج زده از جنگ نهاده­اند؟!و براي ضلع ديگر اين فاجعه (ركسانا) چوب خطي رسم نمي كند.

زنهاي داستان فرجي اغلب در انفعال شخصيتي محض ترسيم شده­اند و تصويري لرزان از پژواك جهان مردانه­اند،كه از خود اسقلالي ندارند (كنش مسقلي بروز نمي­دهند.) و تسليم قضا و قدري هستند كه مردانشان برايشان رقم زده­اند. مثل زن داستان سردي دستمال تاريك، كه در خستگي و بيماري مردي بازگشته از زندان(چرا زندان؟) حل مي شود و در سكوت و تاريكي فرو مي رود، يا زن داستان تو منشي آقاي رئيسي كه در نهايت، زرنگي­اش خلاصه شده است در فريب دادن مردي كه از دوخت و دوز بكارتش خبر ندارد! و زن داستان  مي گويم عيب ندارد، كه خود را واگذار مي كند به مردي كه اجازه دارد با او كار بي­ادبي (كدام ­بي ادبي؟)بكند! ( اروتيسمي زشت كه با كلماتي زشت­تر بيان شده است.)

داستانهاي مجموعه­ي چوب خط (ناگفته نماند در سراسر کتاب داستاني به نام چوب خط وجود ندارد!) عليرغم جذابيتهاي تكنكيي و حس و حال بيان شده ی قوی (علي الخصوص در كاربرد ظريف و هوشمندانه­ي موسيقي، که از ویژگیهای  ممتاز کار فرجی است.)پر از ناگفته­هاست،يا گفته­هايي كه تامل برانگيزند!!!! مثل قول­هاي اشخاص داستان كله بزي ها، كه چيزي جز دامن زدن به خرافات زباني محض نيست! يا گفتگوهاي پدر در داستان ظلمات (كه اوج ديالوگ نويسي فرجي است.) و فاقد انسجام داستاني است (تداخل بي هدف لمپنيزم و لذات زودگذر افيوني كه به جنايت مي انجامد.)

و كلام آخر فرجي داستان نويس(تكنيكال) در چوب خط، داستانويسي مبتكر است، و از ابزار جدید داستانویسی (سیالیت ذهن، تک گویی درونی، مینی مالیزم، و ...) استفاده­ی خوب و موثری کرده  است، ولي چوب خط فكري داستانهایش (آدمهاي داستاني كه برگزيده است) از انديشه های جدید داستانی تهي است!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 15:58  توسط محسن فرجی  | 

محسن فرجي: ادبيات اينترنتي با وبلاگ نويسي ادبي فرق دارد
محسن فرجي، نويسنده و روزنامه‌نگار، با متفاوت خواندن ادبيات اينترني از وبلاگ‌نويسي ادبي، ادبيات اينترني را نوعي از ادبيات دانست كه تنها در فضاي اينترنت و با استفاده از قابليت‌هاي آن امكان انتشار داشته باشد.
محسن فرجي در گفتگو با خبرنگار شهر درباره آنچه امروزه با عنوان ادبيات اينتترني شناخته مي‌شود، گفت: به نظر من شعرها و داستان هايي كه در فضاي مجازي منتشر مي‌شوند،‌ارتباطي به ادبيات اينترنتي ندارند؛ منظور از ادبيات اينترنتي، ادبياتي است كه امكان عرضه در فضاهاي ديگر را نداشته باشد، متوني كه عينا قابل انتقال بر روي كاغذ هستند، در حوزه ادبيات اينترنتي جاي نمي‌گيرند.
فرجي در خصوص آنچه ادبيات اينترنتي خوانده مي‌شود، گفت: در ادبيات جهان نمونه‌هايي ديده مي‌شود كه كاملا با تعريف ادبيات اينترني انطباق دارند؛ مثلا شما حين خواندن داستان يا رماني، با كليك كردن بر روي يك واژه يا يك آيكون، با چند تابلوي نقاشي روبرو مي‌شويد، يا با يك قطعه فيلم كوتاه، يا مثلا با يك فايل صوتي روبرو مي‌شويد. چنين امكاني تنها در فضاي وب براي يك نويسنده وجود دارد؛‌ نمونه ديگري كه مي‌توان آن را در حوزه ادبيات اينترنتي دانست، هنگامي است كه نويسنده‌اي براي رمان نيمه‌كاره خود فراخوان نوشتن مي‌دهد، چنين اتفاقي به شيوه‌هاي متعارف مكتوب كردن، گستره چنداني نخواهد داشت، ‌اما در فضاي مجازي مي‌توان رماني را با چندين نويسنده كه واقعا شريك نويسنده اصلي محسوب مي‌شوند و با چندين پايان‌بندي در اختيار خوانندگان قرار داد. اين استفاده از ابزار و قابليت‌هاي اينترنت است كه ادبيات اينترني را شكل مي‌دهد.
فرجي در پاسخ به اين سوال كه چرا نقد ادبي و حلقه‌هاي ادبي بيش از آن كه در فضاي واقعي شكل بگيرند و بپايند، در فضاي مجازي موفق عمل مي‌كنند، ‌گفت: اين بيشتر به فرهنگ شرقي ما باز مي‌گردد، ما معمولا در محافل رسمي و ديدارهاي حضوري نمي‌توانيم تمام نظريات  و آراي خودمان را بيان كنيم. ولي در فضاي مجازي بدون رودربايستي  وارد نقد جدي مي‌شويم، ضمن اين كه فضاي اينترنتي امكان مخفي ماندن منتقدان را نيز فراهم مي‌كند و از آن جا كه ما اصولا نقدپذير نيستيم، منتقدان مخفي اينترنتي از آسيب‌هاي موجود در فضاي نقد نيز در امان مي‌مانند. كسي كه در اينترنت نقد مي‌كند، كمتر مورد انتقاد قرار مي‌گيرد.
محسن فرجي درباره تاثير وبلاگ نويسي ادبي بر انتشار كتاب و احتمال كاهش مخاطبان كتاب سنتي گفت: وقتي عكاسي اختراع شد، عده‌اي از مرگ نقاشي سخن گفتند، وقتي سينما اختراع شد، ‌از مرگ عكاسي سخن گفتند؛ حتي وقتي سينماي ديجيتال به وجود آمد، سخن از نابودي پرده سينما بود، اما هيچ كدام از اين اتفاقات روي نداد. نگاهي به تاريخ رسانه‌ها نشان مي‌دهد كه هيچ نوع رسانه‌اي جاي رسانه ديگر را تنگ نمي‌كند. رسانه‌ها همه متمم و مكمل هم هستند و همگي به ارتقاي آنچه فرهنگ مي‌ناميم ، كمك مي كنند.همانطور كه رواج رسانه‌هاي ديجيتال، رسانه‌هاي كاغذي را از ميدان به در نبردند، وبلاگ‌نويسي ادبي هم لطمه‌اي به ادبيات مكتوب سنتي وارد نخواهد كرد و نه تنعها مانع رشد آن نخواهد شد، بلكه حتي مخاطبان را برقراري ارتباط با‌ اين نيز تشويق مي‌كنند. تاريخ انديشه بشري اساسا با كتابت شكل مي‌گيرد و تا زماني كه انسان مي‌انديشد، كتابت هم جايگاه و منزلت خود را حفظ خواهد كرد.
فرجي در خاتمه درباره وضعيت وبلاگ‌نويسي ادبي در ايران گفت: در اين باره نمي‌توان پاسخ قطعي داد؛ از وبلاگ‌هاي خيلي سطحي گرفته تا وبلاگ‌هاي جريان‌ساز دراين حوزه فعاليت‌‌ مي‌كنند. اين فعاليت نه تنها در حوزه ادبيات، بلكه در حوزه خبررساني ادبي و پرداختن به اتفاقات ادبي و حواشي ادبيات نيز وجود دارد و بسيار هم موفق عمل مي‌كند، در اين زمينه وبلاگ‌هاي ما حتي از روزنامه‌ها هم پيشي گرفته‌اند و در حوزه اطلاع‌رساني پرشتاب‌تر عمل مي‌كنند.

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 16:36  توسط محسن فرجی  | 

به بهانه مرگ سعيد موحدي، داستان نويس و پژوهشگر ادبيات عامه
روزنامه اعتماد
دريغا عشق
 
محسن فرجي؛از سعيد موحدي يک رمان نيمه تمام پليسي و چندين داستان کوتاه چاپ نشده به جاي مانده است. آيا اگر او به ناهنگام با جهان بدرود نمي گفت و رمانش را به سرانجام مي رساند، اتفاقي در ادبيات ما مي افتاد؟ نمي دانم، چرا که حالا او مرده است و گمانه زني ها راه به جايي نمي برد. من اما يک چيز را به قطع و يقين مي دانم و آن اينکه زنده ياد موحدي در عمرکوتاهش، مشوق و تکيه گاه بزرگي براي جمعي از نويسندگان جوان بود. اکنون مي کوشم با همين پريشان خيالي- که از حسرت مرگ پر دريغ او است- شرح دهم که چگونه موحدي، مايه دلگرمي و نقطه اتکا براي آنهايي بود که تازه پا به عرصه نوشتن گذاشته اند. براي اين کار بايد به چهار سال پيش برگردم، به سال 1382 و کافه 78. آن روزها ما در اين کافه جلساتي را راه انداختيم تا بچه ها قصه بخوانند و همديگر را ببينند.وقتي جلسات کافه 78 استمرار نيافت بچه ها از هم جدا شدند اما من و سعيد ديدار و ارتباط مان را حفظ کرديم. او اصرار داشت که جلسه يي ديگر به راه اندازيم و بچه ها را دوباره جمع کنيم. پيگيري و اصرار سعيد باعث شد تا اوايل سال 84 به لطف فتح الله بي نياز عزيز، در نشر «امتداد» جلسات را راه اندازي کنيم. اين بار اما جمعي کوچک تر بوديم که مي خواستيم به شکلي جدي تر به ادبيات بپردازيم. البته تلاش هاي او در عرصه يي ديگر، مردم شناسي، تا حدودي به بار نشست؛ اگرچه در اين عرصه هم چاپ نشده هاي موحدي بسيار است. از تحقيقات مردم شناختي موحدي، کتاب «شوقات» به چاپ رسيده است که کاري است مشترک با افشين نادري و اختصاص دارد به قصه هاي عاميانه استان مرکزي. «فرهنگ عامه در محلات» و «تمثيلات انجيل» هم دو يادگار ديگر از زنده ياد موحدي هستند که آماده و چشم انتظار انتشارند، بايد به اين فهرست، شمار کثيري قصه عاميانه و پژوهش عاميانه را افزود، اما اگر به کوشش هاي ادبي موحدي برگرديم، مي توان اين پرسش را طرح کرد که... آيا اگر او به ناهنگام...
|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 12:20  توسط محسن فرجی  | 

بامحسن فرجي کانديداي جايزه روزي روزگاري درباره «چوب خط»
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
لادن نيکنام
روزنامه اعتماد
                                                                                                                         
نادرند داستان هاي کوتاهي که در اين روزگار با عطف توجه به مسائل جامعه ايران نوشته شوند. شايد بيشتر داستان نويس ها حالا ديگر بر اين باورند که کارکرد اجتماعي ادبيات را محل اعتباري نيست. اما هستند داستان نويساني که هنوز بر بکر بودن مضامين داستاني پا مي فشارند و اعتقاد دارند که نمي توان از اين کارکرد غافل ماند. آنها شايد با دقت درخور و نگاه موشکافانه دل مي بندند به هر پديده اي که ريشه اي جامعه شناسانه دارد. آنها از تهي بودن خط روايت از برش هاي مردم شناسانه مي پرهيزند و ارجاعات زماني و مکاني دقيق در داستان را نيک مي دانند. اين که نويسنده اي صاحب نظام ارزشي تعريف شده اي باشد في نفسه خوب است يا بد، نکته اي است که خواننده يا مصرف کننده کالاي هنري بايد انتخاب کند. و مگر خود هنر جز برگزيدن همين انتخاب هاست؟ انتخاب هايي که نويسنده براساس پايگاه هاي جهان شناسانه خود به نمايش مي گذارد.

از اين منظر آنچه مجموعه داستان «چوب خط» نوشته محسن فرجي را بيش از هر چيز قابل درنگ مي کند مضامين برگزيده نويسنده است. قصه نويسي که سوداي اجراي تکنيک هاي داستان نويسي مد روز را ندارد. او در هر پانزده داستان خود تکه هايي از زندگي ملموس و عيني آدم هاي زمان ما را به شکلي ارائه مي کند. تکه هايي که در زمينه زمان بعد از جنگ قابل تعريفند. آدم هايي که انگار هنوز ترکش هاي جنگ هشت ساله را در بدن دارند. ذهن به ظاهر منسجمي دارند ولي در لايه هاي ناخودآگاه و دروني خود از هم پاشيده اند. آنها مصداق آدم هايي هستند که با کمي دقت حتي مي توانيم در خود نشاني از آنها بگيريم. کافي است صادقانه با خود روبه رو شويم. مثلاً وقتي در داستان اول اين مجموعه به نام «عاشقت بودن» به شکلي تقريباً غيرمستقيم با سرگذشت يا سرنوشت مصطفي از طريق راوي اول شخص آشنا مي شويم- آن هم از طريق پسرعمويش- دغدغه هاي ذهني شخصيت هاي داستاني برايمان به سبک ميني مال ساخته مي شود...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 16:7  توسط محسن فرجی  | 

سعید موحدی هم از محنت زندگی رهید...


برادران هم خون و هم پیکرم، اندوه اندوه

                                                       سايات نووا


صبح ديروز، پنج‌شنبه، به ديدار احمد پوري عزيز رفته بودم. از همان ديدارها كه اسمش را"پوري درماني" گذاشته ام؛چرا كه حضور او در اين برهوت معرفت، مثل واحه اي سبز و بي دريغ است.پيش پوري كه بودم، دو بار عليرضا روشن تماس گرفت، اما نتوانستم جوابش را بدهم.وقتي سرخوش و شادمانه ، پوري را ترك كردم به روشن زنگ زدم ، گوشي موبايلم ناگهان خراب شد . صداي او نمي آمد.گمان كنم شنيد كه گفتم مي روم خانه و زنگ مي زنم.در راه، در ميدان فردوسي، يوسف عليخاني زنگ زد.اين بار صداها مي رفت و مي آمد.صدايش غمگين بود.بعد ناگهان زد زير گريه.مضطرب شده بودم و مدام مي پرسيدم چه شده؟ ميان هق هق اش گفت: سعيد موحدي ...

سراسيمه پياده شدم.شماره ي روشن را گرفتم و با صدايي كه مي آمدو نمي آمد، با هم قرار گذاشتيم. مغموم به ونك رفتيم تا يوسف هم بيايد و به قم برويم.هنوز منگ بودم.اما شنيدم كه روشن گفت سعيد چهار شنبه صبح در خانه اش سكته كرده و همان لحظه از دنيا رفته...

در گرماي سوزان ونك، منتظر يوسف شديم تا با ماشين اش رسيد.كلافه و سردرگم بود.سوار شديم و راه افتاديم.در ميدان آزادي ، مرتضي كربلايي لو هم به ماپيوست تا به سمت قم برويم و با سعيد وداع كنيم.اگر چه هنوز همه مان ناباور بو ديم و هستيم.

وقتي رسيديم، بهروز قزلباش را ديديم؛ دوست روزنامه نگار سعيد، سياهپوش و مبهوت و مغموم .سعيد را به خاك سپرده بودند.سر بر شانه هاي هم گذاشتيم و تلخ گريستيم.تنها و دست خالي بر گشتيم.در راه برگشت، رضا زنگي آبادي از كرمان و محدرضا زماني زنگ زدند، پرسان و ناباور.در تهران به خانه ي سعيد رفتيم كه خالي از حضور او بود.همسرش، گنگ و مات با چشماني سرخ به جايي در ناكجا خيره مانده بود و پسر چهارساله اش سپنتا نبود.او را به جايي ديگر برده بودند تا نداند كه پدرش ديگر نيست...

وقتي آدمي مي ميرد، انگار تازه زنده مي شود، در خيال ما ، درخاطرات ما.حالا بايد براي زنده كردن سعيد به چهار سال پيش برگردم، به سال ۱۳۸۲ و كافه 78.جلساتي براي داستان خواني و ديدار نويسندگان جوان راه انداخته بوديم.از همان اولين جلسات، مرد درشت اندامي به جمع ما پيوست كه كلاهي سرمه اي به سر داشت و سبيل بلندش جو گندمي بود و خودش را سعيد موحدي معرفي كرد.سعيد، ديگر شد پاي ثابت جلسات و منظم و سر وقت در هر جلسه حاضر شد و بحث كرد و حرف زد.تا اواسط سال 83 جلسات ادامه پيدا كرد.بعد از هم جدا شديم.اما من و سعيد هر از گاهي با هم در تماس و ارتباط بوديم.اوايل سال ۸۴ به لطف فتح الله بي نياز بزرگوار ، در نشر امتداد دوباره دور هم جمع شديم.اين بار اما گروهي كوچك تر بوديم كه مي خواست جدي تر به ادبيات بپردازد.در اين جمع سعيد بود و مرتضي كربلايي لو و پيمان اسماعيلي و مرجان بصيري و من.بعد پيمان از جمع ما جدا شد و جايش بيتا ملكوتي آمد.چند جلسه هم ركسانا حميدي و هادي خورشاهيان آمدند.اما باز هم پاي ثابت و منظم جلسه سعيد بود كه با شور و پيگير مي آمد .

اواخر سال ۸۴ هم جلسات نشر امتداد، ناخواسته تعطيل شد.سال ۸۵ كه جلسات نسل پنجم در كافه تيتر شكل گرفت، سعيد نيامد، به جز در جلسه اي كه براي نقد كتاب خيالات كربلايي لو برگزار شد.اما وقتي جلسات به نشر ققنوس نقل مكان كرد ، دوباره سعيد آمد و حضورش منظم شد.آخرين ديدار من با سعيد، مصادف شد با آخرين جلسه ي نسل پنجم كه ششم ارديبهشت ماه امسال برگزار شد.بعد كه سعيد فهميدجلسات به كل تعطيل شده است، به من زنگ زد.گلايه مند و دلخور بود و به دنبال چاره اي مي گشت تا دوباره جلسات پا بگيرد.به خاطر دارم كه وقتي سعيد مسئول جلسات داستان خواني نسل پنجم شده بود با چه شور و شوق كودكانه اي ، از بچه ها داستان مي خواست و چگونه با جديت كم نظيرش در فكر برنامه اي بلند مدت و ماندگار بود.اگر چه ....

و حال چه بگويم از سعيد؟ رسم است كه هركسي مي ميرد ،ناگهان محبوب و عزيز مي شود.اما هستند دوستان زيادي كه شهادت و گواهي بدهند كه سعيد در زمان بودنش چه قدر انسان و بزرگ منش بود( چه دشوار است سعيد كه براي تو فعل گذشته به كار ببرم،چه دشوار است).حال به يادش مي آورم، با دستان بزرگ و سخاوتمند، مهربان، با صدايي گرم و زنگ دار و حافظه اي سرشار از رمان، تاريخ، اسطوره، قصه هاي عاميانه و ...

چه قدر سرد و تاريكم، بي تو سعيد جان...

|+| نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 17:37  توسط محسن فرجی  | 

آوازهای مارسیا -8

ردّ كش جوراب بر ساق هاي پام
ردّ قفل سينه‌بند بر مهره هاي كمرم

پس دست هاي تو كجاست؟ و چه دور

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 15:20  توسط محسن فرجی  | 

آوازهای مارسیا -7

سنگینم
ويار تو را دارم

آه، كاهگل خيس تنت
آلو بخاراي دست‌هات

|+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 16:52  توسط محسن فرجی  | 

آوازهاي مارسيا-6

طفلكي  دلم
چه آرام بود و چه بي قرار شد
مثل گربه اي كه عبور كاميون را در خيابان
كمي دير ببيند

|+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 19:10  توسط محسن فرجی  | 

آوازهای مارسیا -5

فس فس زودپز
عروسک صورتی دخترم که دمر افتاده
آژیر آمبولانسی از دور
همه ی چیزهای ساده ی کوچک
تو را به  یادم می آرد

|+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 12:16  توسط محسن فرجی  | 

آوازهای مارسیا -4

که دوره ی آخر زمان شده است
که دوستان دوره ی راهنمایی ام
با خنده های شیطان و مقنعه های کج
زنانی شده اند خسته
با شکم های چروک و بخیه خورده
که دوره ی آخر زمان شده است

|+| نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 16:25  توسط محسن فرجی  | 

آوازهای مارسیا -3

خون دیده ام

با همین خون

امضا می کنم

دوستت دارم را

|+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 17:13  توسط محسن فرجی  | 

آوازهای مارسیا -2

با مردَم زیاد خوابیده ام

اما هرگز خوابش را ندیده ام

|+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 19:3  توسط محسن فرجی  | 

آوازهای مارسیا -1

دکمه ی مانتو ام را می دوزم

نکند سوزن به انگشتت برود

|+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 18:47  توسط محسن فرجی  | 

محمدرضا پريشي، داستان‌نويس و منتقد اهل خرمدره:


چوب خط از ضعيف‌ترين مجموعه‌هاي منتشر شده در سالهاي اخير است

سي و پنجمين جلسه گروه ادبيات عصر كتاب كه با اولين جلسه آن در سال 86 همزمان شده بود، عصر روز يكشنبه سي‌ام ارديبهشت ماه در سالن اجتماعات كتابخانه سهروردي زنجان برگزار شد.
در اين نشست منتقدان و نويسندگان به نقد و معرفي مجموعه داستان  محسن فرجي با نام ”چوب‌خط“ پرداختند.

در ابتداي اين نشست مهدي جليل‌خاني مجري برنامه با خواندن برشهايي از داستانهاي اين مجموعه، توجه حاضران را به نوع نثر و فضاهاي داستاني نويسنده جلب كرد و سپس به معرفي كوتاه محسن فرجي پرداخت. 

در ادامه محمدرضا پريشي، داستان‌نويس و منتقد اهل خرمدره، با اين توصيف كه نوشتن از ”چوب‌خط“ برايم سخت است، گفت: ”در عين سلاست و رواني زبان فرجي، نتوانستم ارتباطي با بيشتر داستانها يا بهتر بگويم طرحهايش پيدا كنم. شخصيت در داستان با تصويربرداري درست از روايت، ديالوگ و تضاد شناخته مي‌شود و در يادها مي‌ماند؛ هركدام از اين سه اصل كه نباشد، شخصيت، ديگر شخصيت نيست، تيپ است؛ و چه بسيار بودند تيپهاي اين مجموعه داستان“.
پريشي ادامه داد: ”براي مثال داستان ”ظلمات“ اين مجموعه را دوباره بخوانيد. قصه مي‌خوارگي است. بعد ببينيد آيا فرقي با فيلم كندوي بهروز وثوقي دارد؟ حالت مي‌خوارگي دو تيپ موجود، گفتارهاشان و حتي عاقبت‌شان. يا در داستان ”قولهاي منتشر در ولايت كله بزي‌ها“ كه از لحاظ نوع دوربين‌گيري روايت هم مي‌توانست خيلي بهتر از اين شود“.
پريشي با تأكيد بر فقدان هر يك از اصول سه‌گانه شخصيت‌پردازي در اين داستانها از مجموعه چوب‌خط گفت: ”من ادعا ندارم اين سه اصل مطلق هستند اما تاكنون هر اثر خوب و دلنشين و جاودان از رمان و داستان خوانده‌ام، همگي اين اصل را در شخصيت‌پردازيهايشان رعايت كرده‌اند؛ و مگر ما دست پروده گذشتگان جاودانه خويش نيستيم؟“
اين داستان‌نويس اضافه كرد: ”تا رويه دروني و رويه خارجي و پيچيدگي ها و تضادهاي درون‌ و برون آدمها در داستان يا رمان گشوده نشود، حجابي مانع از بروز شخصيت است و آنگاه كه خواننده به كشف شخصيت نائل نيايد، وقت و احساساتش حرام شده است“.
وي در تشريح اين دو لايه از داستان و شخصيتهاي آن گفت: ”وجهه بيروني شخصيت با روايت دوربين كارگرداني شده نويسنده در تصويرهاي متعدد به وجود مي‌آيد، آن هم به شكلي پاره پاره و نامتوالي، نه مستقيم و انشايي؛ و وجهه دروني شخصيت نيز با افشاي ترسها، شاديها و خلاصه همه حالتها و موقعيتهاي دروني و شخصي شخصيت، در فرم مدرن داستان‌نويسي ميسر مي‌شود“.
پريشي با بيان اين نكته كه بدون مطالعه مدام و نوشتن پيوسته نمي‌توان نويسنده شد حتي اگر استعداد خدادادي هم داشته باشي، ادعا كرد: ”متأسفانه اين مجموعه از ضعيف‌ترين مجموعه‌هاي منتشر شده در سالهاي اخير است؛ نه عنصر روايت صحيح، نه شخصيت‌پردازي درست، نه اعتنا به زمان و مكان، هيچ يك از استانداردهاي يك مجموعه خوب و قوي در آن به چشم نمي‌خورد“.
او تصريح كرد: ”شايد اگر فرجي كمي‌ بيشتر روي اين طرح ـ داستانها كه بيشتر ميل به طرح دارند تا داستان كار مي‌كرد، مي‌توانست مجموعه‌اي حداقل قوي‌تر از اين به خوانندگانش عرضه كند“.
سپس جليل‌خاني با رد نقد كلي پريشي بر اين مجموعه داستان، اين مجوعه را شامل داستانهايي در سه حوزه عوارض و آسيب هاي رواني جنگ و با موضوع جنگ، معضلات اجتماعي و سرانجام وجوه معمولي زندگي با روايتهاي درون‌گرا از روابط سرد انسانهاي امروز، معرفي كرد كه از ميان آنها داستان ”مي‌گويم عيب ندارد“ را داستاني درخشان در روايت دختري روان‌پريش از آسيبهاي بمباران و جنگ نام داد و به طور كامل آن را قرائت كرد.
اما سلمان كريمي، داستان‌نويس و منتقد زنجاني، به عنوان سخنران دوم اين نشست، داستان خوانده شده را در ژانر ادبيات جنگ ندانست با اين دليل كه نشانه‌هاي موجود در شخصيت دختر اين داستان با هيچ يك از نشانه‌هاي يك آسيب‌ديده رواني از جنگ همخواني و سازگاري ندارند.
سلمان كريمي با پرداختن به مضمون و درون‌مايه‌هاي داستانهاي ”چوب‌خط“ به بررسي ژرف ساختهاي اين مجموعه توجه كرد و گفت: ”گونه‌شناسي مضمونها و درون‌مايه‌هاي داستان، ضمن كمك به شناخت زمينه‌هاي بيروني و اجتماعي و زمان و مكان داستان، به شناخت داستان‌نويس نيز كمك مي‌كند. شايد بتوان گفت كه بزرگي و كوچكي هر داستان نويس به نوع مضمونها و درون‌مايه‌هاي داستانهايش بستگي دارد“.
اين سخنران اضافه كرد: ”نويسنده در اغلب داستانها كوشيده تا به نحوي موضوع را با جنگ پيوند و ارتباط دهد كه به گمانم او در جنگي نويسي هم موفق نبوده است“.
وي با اشاره به داستان ”از خاطرات يك سرباز عراقي“ به جز عنوان آن، چيزي را كه مؤيد تعلق آن به مليتي خاص باشد، ندانست و افزود: ”جزئياتي در اين داستان مطرح شده كه به اصل و موضوع اصلي هيچ ارتباطي ندارد. اگر قصد نويسنده بر نشان دادن بيهودگي جنگ بوده باشد، به نظرم جنگي نشان داده نشده تا بخواهد بيهودگي آن را اثبات كند“.
كريمي با غريب خواندن توصيفات اين داستان، به برش برخي داستانها در لحظه و تغيير مكان و زمان به صورتي ناگهاني اشاره كرد و گفت:”اين شگرد موجب جدايي خواننده از داستان شده به نحوي كه با يك جمله مكان و زمان داستان بلافاصله عوض مي‌شود. به نظر مي‌رسد در صورت لزوم، كاربرد اين شيوه نيز گاه در جاي خود به كار نرفته و آشفتگي و بي‌معنايي درهمي را آفريده است. روايت، منطق و علتي دارد كه در اين مجموعه، به جز داستان ”از خاطرات...“در ”تو منشي آقاي رئيسي؟“ هم نمي‌توان علت روايت را تشخيص داد. در اولي، چرايي روايتي اينگونه برايم پرسش برانگيز بود و در دومي، دليل آن تك گويي كش‌دار و بي‌منطق“.
اين سخنران در پايان، با بررسي و بازخواني برخي از داستانهاي مجموعه مورد بررسي، تصريح كرد: ”در اين داستانها محوريت، نه با شخصيت و نه با حوادث و رخدادهاست؛ چرا كه نه آن قدر محوريت به شخصيت داده شده كه داستان حول كشف يك شخصيت باشد و نه داستان به گونه‌اي است كه محوريت با رويدادها باشد و آن چيز كه در اين جا مهم است نه با محوريت حوادث كه اغلب كشف نكته‌اي است و واگذاشتن پاسخ خيلي چيزها به خواننده. پايان داستانها نيز پاياني، باز است كه ذهن خواننده را حتي پس از اتمام داستان به تفكر وامي‌دارد و با پرسشهايي گوناگون وا مي‌گذارد“.
در ادامه مهدي جليل‌خاني مجري نشست با خواندن داستان كوتاه ”تو منشي آقاي رئيسي؟“ در اين جمع، به كم‌سابقه بودن چنين روايت و مضموني در ادبيات داستاني معاصر ايران اشاره كرد كه در اين داستان با زباني محاوره‌اي و شكل و شيوه‌اي ساده و بي‌پيرانه به زخمي عميق از معضلات اجتماعي روز ايران پرداخته است.
او همچنين در پاسخ به اعتراض برخي از حاضران به مضمون ممنوع اين داستان، نويسنده را متعهد به نشان دادن زخمها و معضلات مبتلا به جامعه معرفي كرد و از‌ آنان خواست تا با دوري از جزم‌انديشي، ارزشهاي خود را با نام اخلاق عرضه نكنند و عميق‌تر به مسائل موجود نظر كنند.
در اين نشست همچنين كريم حنفي‌نيري با بررسي كتابشناسانه كتاب، به ضعفهاي رسم‌الخطي، ويرايشي و آشفتگيهايي از اين دست اشاره كرد. فاطمه ميرمعزي، نازخند صبحي، خليل ببري، مسعود تاران تاش و محمد‌رضا پريشي در خلال گفتارها به ارائه نظرات و بحث پيرامون مجموعه داستان ”چوب‌خط“ محسن فرجي پرداختند.

|+| نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 17:11  توسط محسن فرجی  | 

شعری از هرمز علی پور


بنویس

بنویس، شايد روزي به كار ديگران آمد
بنویس، من خاك پاي كسي نبوده ام هرگز
بنویس،چون چراغ واژگان افروختيم
تنها شديم به ناگهان هر يك

بنویس در چشم باران ها ما سخت عزيز بوديم
و چشم ديدن ما را نداشت
علف به گرم‌سير و علف به سردسير

بنويس جون اين جهان كه با كسي نمي ماند
من با واژگان خويش حتي نخواهم ماند
گزند دوست اما نمي رود از ياد
كه دشمنان مردند

بنويس وان چه  كه با تو گفتم و تو بودي و من
بنويس

|+| نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:46  توسط محسن فرجی  | 

دو شعر از علي صالحي بافقي

ژرفاي

ماهي از ژرفاي اقيانوس چه مي داند؟

من از تو چه مي دانم؟

 

باور

باور نداشتي

در دست هاي كوچكت بگنجم.

حالا ديگر مشتت را ببند عزيزم، خواهش مي كنم!

|+| نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 17:11  توسط محسن فرجی  | 

ساعد فارسي رحيم آبادي

حسن محمودي عزیز من را دعوت کرده است به جریانی که در فضای وب راه افتاده ، با عنوان تاثير گذارترين آدمي كه در زندگي هر كس وجود داشته است.شگفتا كه اين فراخوان  همزمان شده است با روزهايي كه به سالمرگ ساعد فارسي رحيم آبادي نزديك مي شويم؛ سوم خرداد ماه يعني دو روز ديگر، پنج سال از نبود غم انگيز ساعد فارسي مي گذرد.ساعد فارسي ، دوست، استاد،تكيه گاه ،راهنما و تاثيرگذارترين آدم در زندگي من بود و هست.او يك خانه تكاني ذهني شديد  رادر من  رقم زد و به زندگي ام معناي ديگري داد.ساعد علاوه بر شناخت وسيعش از ادبيات، عرفان،موسيقي، سينما و از همه بيشتر هنرهاي تجسمي، نگاهي هوشمندانه و خلاق به زيستن داشت و  توانست به انبوه دوستان و شاگردانش نوع ديگر ديدن را بياموزاند.استادم ساعد چنان بزرگ بود و هست كه احساس مي كنم چه قدر اين كلمات در بيان عظمت او ناتوان هستند.

و بعد البته بايد از چند كتاب ياد كنم كه تاثيري ژرف و پايدار  بر من داشته اند:چنين گفت زرتشت،غزليات مولانا، رفيق اعلي، هزار و يكشب،مقالات شمس تبريزي، فيه مافيه، خودم با ديگران، مرشد و مارگريتا.

از كنار فيلم هاي هامون، ناروني و همه ي آثار پاراجانف، تاركوفسكي ،جوزپه تورناتوره و امير كاستاريكا هم نمي توانم به سادگي بگذرم.

بگذاريد سربسته از دو نفر هم ياد كنم كه با نبودن هايشان تاثيري عميق به جاي گذاشته اند: روشنك و مريم.

و حالا من هم اين دوستان را به همين بازي دعوت مي كنم: شبنم رحمتي، ايمان عابدين ، آرمان اسلامبولچيِ،حباب و فهيمه خضر حيدري.

|+| نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 20:38  توسط محسن فرجی  | 

غزلی از سعدی

خیال روی تو ام دوش در نظر می گشت

وجود خسته ام از عشق بیخبر می گشت

همای شخص من از آشیان شادی ،دور

چو مرغ حلق بريده به خاك بر مي گشت

دل ضعيفم از آن كرد آه خون آلود

كه در ميانه ي خونابه ي جگر مي گشت

چنان غريو برآورده بودم از غم عشق

كه بر موافقتم زهره نوحه گر مي گشت

ز آب ديده ي من فرش خاك تر مي شد

ز بانگ ناله ي من گوش چرخ كر مي گشت

قياس كن كه دلم را چه تير عشق رسيد

كه پيش ناوك هجر تو جان سپر مي گشت

صبور باش و بدين روز  دل بنه سعدي

كه روز اولم اين روز در نظر مي گشت

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 16:25  توسط محسن فرجی  |