كمي شخصي است. ميتوانم بگويم؟ ميگويم. مگر نه اينكه او با پاي خودش به تلويزيون آمده بود تا آب در خوابگه مورچگان خاطرات ما بريزد؟ پس ميگويم: يكي اينكه رشيد كاكاوند، مجري برنامه - كه مثل خيلي از نمونههاي مشابه، اقيانوسي به عمق دو ميليمتر نيست - خيلي سال پيش، سال 73 به گمانم، در خانهاش كتاب «هزار پله به دريا مانده است» را به من هديه كرد كه ميدانستم چقدر برايش عزيز است و كتاب هم ناياب است. اما او هم ميدانست كه چقدر احمدرضا و شعرش براي من عزيز است و فقط همين كتاب را از او ندارم. بايد 14 سال بگذرد و حالا رشيد و احمدرضا من را ببرند به روزهاي دور، خيلي دور... و ديگر اينكه تار مويي بلند، به يادگار دارم، در ميان كتاب «قافيه در باد گم ميشود» و گلهاي ريز خشكيده و صفحاتي كه با انگشتان ملتهب، ورق خوردهاند. و اين شعر. شعر شگفتانگيز سوزاننده آشوبگر براي عزيز دوري كه حالا كجاست و چه ميكند: حقيقت دارد /تو را دوست دارم / ميخواستم در اين باران / تو در انتهاي كوچه نشسته باشي / من عبور كنم / سلام كنم / لبخند تو را در باران ميخواستم / ميخواهم تمام لغاتي را كه ميدانم براي تو به دريا بريزم / دوباره متولد شوم / دنيا را ببينم/رنگ كاج را ندانم / نامم را فراموش كنم / دوباره در آينه نگاه كنم / ندانم پيراهن دارم / كلمات ديروز را امروز نگويم / خانه را براي تو آماده كنم / براي تو يك چمدان بخرم / تو معني سفر را از من بپرسي / لغات تازه را از دريا صيد كنم / لغات را شست و شو دهم / آنقدر بميرم تا زنده شوم.
رستاخيز كلمات
تلويزيون، آدامس چشم است. چنين گفت آمبروزبييرس. يعني چيزهايي جويدني دارد براي چشم كه شيرينياش اندك است و چه زود بايد دور انداخته شود. اما گاهي اين اصل انكارناپذير، نقض ميشود. مثلا مثل وقتي كه كه احمدرضا، دو قدم مانده به صبح، به جعبه جادو ميآيد و باران اس ام اس هاست كه بر گوشيهاي اهل ادبيات ميبارد: «احمدرضا احمدي، كانال چهار.»
آخر او مسوول نيست، مقام و منصب ندارد كه امروز باشد و فردا نباشد، پژوهشگر و كارشناس و غيره هم نيست كه حرفهايش تاريخ مصرف داشته باشد و اگر تاريخ مصرف هم نداشته باشد، خيلي زود جويده شود و از ياد برود. احمدرضا احمدي «شاعر »است. او بخشي از پازل روح ما را تكميل كرده. او بخشي از گذشته ماست كه ديگر تكرار نميشود و تمام شده است، اما مثل دندان شيري افتادهاي، هميشه جاي خالياش پابرجاست. پس وقتي كه به تلويزيون ميآيد، با آن چهره غريب و چشمهاي كودكانه و حرف زدن كودكانه، خاطرات مدفون ما كه زير آوار زندگي گم شدهاند، برميخيزد. اين «اتفاق»، اين آمدن او به تلويزيون، رستاخيز كلمات و خاطرات بود براي خيليها. احمدرضا آمده بود كه از خودش بگويد، از شعرش و از زندگياش. اما براي ما كه دوستش ميداشتيم و دوستش ميداريم، چيزهاي ديگري زنده شد و پيش چشم آمد؛ تصاويري مبهم از غمانگيزيهاي شعرش در اولين خواندن، چهره دور مادر، شمعدانيها، گندمزار، همسايه، قطاري كه در مه گم ميشود و البته اولين لرزش دل و دست شايد.
زنگوله ی تنبل
چه رعبي توي دلم بود كه ميخواستم زنگ بزنم به هوشنگ چالنگي. همهاش با خودم ميگفتم آدمي كه تا 67 سالگي فقط يك كتاب درآورده و دوست آدم بزرگي مثل بيژن الهي بوده، حتما بايد خيلي عجيبوغريب باشد اما همانطور كه از لحنم حدس ميزنيد، تمام پيشبيني هايم اشتباه از آب درآمد! وقتي پيششماره كرج را گرفتم و بعد شماره چالنگي را، صداي جواني پاسخم را داد و گوشي را داد به دست هوشنگ چالنگي. حالا من داشتم با خود چالنگي حرف ميزدم كه صدايش خيلي آرام بود و گمانم كمي لرزش داشت اما چه مهربان و دوستداشتني بود...
ترسم که گًٌَْر بگیری و باری نیاوری
جز معجزی که نانخورش دیگران شود
کو دلخوشی که روز و شبان را به سر بری
*
افتاده از دل و نفسم در نبرد درد
اوّل امید معجزهای بود و حال هیچ
هر چند از زمانه مدارا نمی رود
ای درد بیش از این به پروپای من مپیچ
*
من اتّکا به مهر تو کردم درست نیست
اینگونه ام ز قید محبّت رها کنی
این سو تمام رنگ و ریا بود و ساده من
تا آن زمان که پرده برافتد چهها کنی
*
برجا و بردلم که هنوز ایستاده ام
بر نقطهی الهی از پا فتادگی
من انتخاب کردهی این روزگار تلخ
این عاشقانه زیستن این رنج سادگی ...
مريد من آنست که بر کنار دوزخ بايستد و هر که را خواهند به دوزخ برند دستش گيرد و به بهشت فرستد و خود به جاي او به دوزخ رود.
من که
گذرنده ای
خاموشم
دست هایم دل کوچکم را پنهان کرده اند
من که
لحظه ئی دیگر
به ابر
تو خواهم گفت
ستاره ی خفته را به کودکی خواهم داد
بر هر گور گلی خواهم افکند
و گردنم که رعشه بیاغازد
شعر خواهم نوشت
من که
گذرنده ئی
خا موشم
دلتنــگی هـای پــرنـده ای شـــاد
پرنده ای در گلویش داشت ، شاد و آواز خوان و رها . اما احساس می کردم که اگر فاصله ها را از میان بردارم و از تهران تا محمود آباد قزوین بروم ، می بینم که جمشید شمسی پور خشتاونی ، همان پرنده شاد را در گلویش دارد ، ولی در گوشه چشمانش ، اشک اندوه می لرزد و اگر اینگونه هم باشد ، حق هم دارد ؛ آخر هفت کتاب شعر آماده دارد ، از سال ها پیش ، اما ناشری نمی یابد که خریدار شعر خوب باشد .
حالا باید 14 سال از آن روزها گذشته باشد که چند بار با یوسف علیخانی به دیدار جمشید شمسی پور در هلال احمر قزوین ـ محل کارش ـ رفتیم . آن روزها چنان پرنده اش شاد و مهربان بود که می شد در حواشی آوازهای خوشش ، جانی تازه گرفت ...
آنجا که تویی کیست بگو همدم تو
کاینجا منم و هیچ کسی جز غم تو
باران
کنار چمن می بارد
و عنکبوت ها و مورچه ها
دلتنگ اند.

| چاپ جدید گفتگو با لیلی گلستان در نمایشگاه / محمدعلی سپانلو نزد ناشر | |
| چاپ سوم گفتگو با لیلی گلستان از مجموعه تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران در نمایشگاه کتاب توزیع می شود. | |
|
به گزارش خبرنگار مهر، گفتگوهای این کتاب را پیمان فیروزبخش انجام داده و کتاب توسط نشر ثالث منتشر شده است. همچنین کتاب "محمدعلی سپانلو" (شاعر و محقق ادبی) بعد از شش سال کار گردآوری و تالیف و تدوین، به تازگی تحویل نشر ثالث شده است. گفتگوهای این کتاب توسط محسن فرجی و اردوان امیری نژاد انجام شده است. پیش از این، "جواد مجابی" (شاعر، نویسنده و طنزپرداز) نیز از همین مجموعه تحویل ناشر شده بود. چهار جلد دیگر تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران شامل نصرت رحمانی، شمس لنگرودی، عمران صلاحی و ضیاء موحد همچنان منتظر صدور مجوز نشر هستند. | |
به رغم بحث هایی که این سالیان در باب نسبیت و مطلق نبودن امور،به خصوص در عرصه ی علوم انسانی، مطرح شده است،من به شیوه ای کاملا سنتی و پیشا مدرن،براین اعتقادم که آدم ها یا سفید هستند یا سیاه.سقید مثل احمد پوری، علیرضا قصری، محمدهاشم اکبریانی و خیلی های دیگر.سیاه هم مثل آن کوتوله ای که همه ی دوستی اش را با من به یک زن روانی فروخت و خیلی های دیگر.
حالا از یکی از آن سفیدهای نازنین، یعنی محمد هاشم اکبریانی،خبر رسیده که اولین مجموعه داستانش به اسم بادبادک ها آسمان را دوست دارند، نوسط نشر چشمه منتشر خواهد شد؛خبری شیرین و دلچسب، چون کتاب را یک ناشر معتبر و حرفه ای در می آورد و دیگر این که انتشار این کتاب، پاسخی است به خیلی از سیاه ها که تقلا می کنند ما مطبوعاتی ها را آدم هایی سطحی و روزمره معرفی کنند( مثل امیر حسن چهل تن که طفلکی خودش یک داستان خوب به عمرش ننوشته است).
بادبادک ها آسمان را دوست دارند شامل 13 داستان کوتاه است که هرکدام از زاویه ای به مرگ نگاه کرده اند.«بهت»،«رسیدن»،«قصه ی گریه تمام نمی شود»،« در دست توفان»،«نقد یک داستان»، «غبار» و «بازی» از جمله داستان های این کتاب هستند که برخی هاش در نشریات ادبی به چاپ رسیده اند.
اکبریانی شاعر هم هست و دو مجموعه شعر«نیست تا نیست» و « نیم غبار دلخوشی» را منتشر کرده است.یک مجموعه شعر هم از او به اسم «مثل کافه ای متروک»، حدود شش ماه است که در وزارت ارشاد، معطل دریافت مجوز است.علاوه بر این ها ،او دبیر مجموعه ی تاریخ شفاهی ادبیات معاصر است که از این مجموعه، شش عنوان منتشر شده، چهار عنوان در ارشاد است و دو عنوان تحویل ناشر شده است.
اکبریانی از روزنامه نگاران با سابقه و توانمند ایران است که من چون شاگردش بوده ام ، به خودم اجازه نمی دهم که درباره ی این بخش ار فعالیت های او اظهار نظر کنم.فقط می ماند یک تبریک به استاد و انتظار برای انتشار بادبادک ها آسمان را دوست دارند.