تبليغاتX
غزلداستان
تعطیل شدیم رفت پی کارش

این وبلاگ تعطیل است.لطفا پیگیران مطالب ادبیِ، اجتماعی، طنز،عاطفی ، جنایی و غیره به جاهای دیگری مراجعه کنند...
|+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:46  توسط محسن فرجی  | 

به من بگو چرا
به من بگو چرا
 

برايت خاطراتی بر روی اين دفتر سفيد نوشتم;

كه هيچ كسی نخواهد توانست اين چنين خاطرات شيرينی را;

برای بار دوم برايت بازگويد.

چرا مرا شكستي؟ چرا؟

اشعاری برايت سرودم;

كه هيچ مجنونی نخواهد توانست مهربانی و مظلومی چهره ات را توصیف كند.

چرا تنهايم گذاشتي؟ چرا؟

چهره ی پاك و معصومت را صد ها بار بر روی ورق های سفيد;

با باقی مانده ی وجودم نگاشتم.

چرا اين چنين كردی با من؟ چرا؟

زيبا ترين ستارگان آسمان را برايت چيدم.

خوش بو ترين گل های سرخ را به پايت ريختم.

چرا اين چنين شد؟ چرا؟

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 14:0  توسط محسن فرجی  | 

ملخ افتاده به باغان ما...
|+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 18:17  توسط محسن فرجی  | 

عکس آدم های غایب
 

 

آدم‌های اين عكس، روزگاران غريبی پيدا كردند. عكس را در سوم جولای 2003 در لندن گرفتيم. يعني از ما گرفتند. من نفر چهارم از سمت راست هستم.

حالا برويم سراغ احوالات اين آدم‌ها: نفر اول از سمت راست كه كلاه به سر دارد، طراد ابوحماده خبرنگار مصری است كه در جنگ عراق و امریكا ناپديد شد و ديگر خبری از او به دست نيامد. نفر دوم، يژنی بولك فيلمبردار لهستانی نشنال جئوگرافيك است. يژنی در جريان ساخت يك فيلم مستند، شيفته‌ی دالايی لاما شد. او به زندگی و همه چيز پشت پا زد و حالا گويا در قله‌های تبت زندگی می‌كند و با دنيا قطع رابطه كرده است. نفر سوم ميكيس پاپاكيس گياه‌شناس يونانی است كه به آفريقا رفت و به يك دختر غنايی دل باخت، اما ناكام و سرخورده از عشق، به يونان برگشت و در كنار مقبره نيكوس كازانتزاكيس مجاور شد. شنيده‌ام كه از روز مجاور شدن تا امروز، با هيچ كس حرف نزده است. نفر چهارم من هستم. نفر پنجم، ماكس مون سليه، نقاش فرانسوی است كه تخصص‌اش نقاشی كشيدن از مورچه‌ها بود. كار او به جنون كشيد و به همراه مادرش كه زنی پريشان و معتاد به كراك بود، در يكی از تيمارستان‌های مارسی بستری هستند.نفر آخر هم آلخاندرو مه‌ير نوازنده‌ی كولی آرژانتينی است. حرفه‌ی او گيتار زدن و نوشيدن شراب‌های تلخ ارزان قيمت بود. آلخاندرو يك روز صبح، بی‌خبر ما را جا گذاشت و رفت، اما گيتار و كفش و بطری مشروبش را برايمان به يادگار گذاشته بود.

دست تقدير، من و آدم‌های اين عكس را دور هم جمع كرده بود تا 47 روز در قریه‌ی كيدچستر از توابع نيوكاسل زندگی كنيم. حالا همه‌ی آن‌ها تبديل به آدم‌های غايب شده‌اند كه فقط در اين عكس، كنار هم مانده‌اند.

|+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:1  توسط محسن فرجی  | 

شعری از زنده یاد تیمور ترنج

شکسته بال صدایم مرا مرنجانید
و مانده ام که کجایم مرا مرنجانید
اگر چه کال و اگر رسیده ام، اما
فقط ترنج شمایم، مرا مرنجانید
|+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:37  توسط محسن فرجی  | 

به مناسبت نزدیکی مرحله‌ی دوم المپیاد ادبی

    بگویید تصویر زیر به کدامیک از ابیات مشهور ادب فارسی اشاره دارد.


|+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:19  توسط محسن فرجی  | 

وداع با منصور بني‌مجيدي/روزنامه ی اعتماد ملی/صفحه ی کافه روزنامه


                                     ديگر نمي‌توانم شاعر بمانم

 

امروز كه اين مطلب چاپ مي‌شود، 3 روز است كه «ابر در گلو مانده» ی منصور بني‌مجيدي دارد مي‌بارد. شايد به همين خاطر است كه آسمان آستارا ابري شده و امروز در مسجد آبروان اين شهر، دوستان مغموم او دور هم جمع مي‌شوند تا با حيرت از همديگر بپرسند: واقعا منصور بني‌مجيدي مرده؟ حيرت آنها اما راه به جايي نمي‌برد و واقعيت، موذي و سمج، همين است: بني‌مجيدي ساعت 30/1 بامداد سه‌شنبه 11 تيرماه، پس از جدالي طولا‌ني با بيماري سرطان، تسليم شد... ‌


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 11:27  توسط محسن فرجی  | 

درباره ی زندگی و شعری از فاهم الحیدر

بازتاب خوب شعری  که از فاهم الحیدر ترجمه کرده بودم و تماس های دوستان برای اطلاع از این شاعر بزرگ عرب، من را برآن داشت تا کمی درباره ی زندگی و آثارش بنویسم.می خوانید:
فاهم الحیدر سال ۱۹۵۶ در قریه ی طهبیز از توابع قاهره به دنیا آمد.کودکی را با قصه های جادویی مادر بزرگ و شب های پرستاره طی کرد.در نوجوانی به مردی که ۲۸ سال بزرگ تر از خودش بود دل باخت.اما همان گونه که پیدا بود این عشق، نافرجام ماند.پس از پایان دبیرستان به قاهره آمد و در رشته ی زبان و ادبیات فرانسه مشغول به تحصیل شد.در آن جا بود که شعر و البته روزنامه نگاری را جدی تر گرفت.اولین ازدواجش یعد از دو ماه به جدایی انجامید.زیرا همسرش می خواست او به شیوه ی کلاسیک شعر بسراید و شعرهایی با قافیه بگوید.اما فاهم الحیدر زیر بار نرفت.دومین ازدواج او به دلیل خیانت همسرش به پایان رسید.سومین ازدواج الحیدر با طراد حماده شاعر سوری بود که به دلیل دخالت های مادر طراد به جدایی انجامید.الحیدر تا کنون شش بار ازدواج کرده و در هیچ کدام  موفق نبوده است.او هم اکنون به تنهایی در قاهره زندگی می کند.الحیدر گرایش های فمینیستی دارد و با ماهنامه ی «نساء» همکاری می کند.تاکنون ۷ دفتر شعر از الحیدر به چاپ رسیده که به زبان های اردو، بنگالی و مالایی ترجمه شده است:«جسارت زیبا بودن»، « برای ماه از چاه»،«سعیده، دختر زشت نیل»، « تو این جا چه می کنی ای زن قالی باف»، « مشاهده ی خویشتن»،«پیوند بازی» و «کافه ی رویاهای شبانه».
الحیدر تا کنون جوایز ادبی متعددی را برده است و در میان شاعران زن عرب، چهره ای متمایز و برجسته به شمار می رود.او خود را تحت تاثیر فروغ فرخزاد و نازک الملائکه شاعر عراقی می داند و شعرش لحنی زنانه با تصویرسازی های بدیع و متفاوت دارد.
شعری که می خوانید، از کتاب « سعیده ، دختر زشت نیل» انتخاب و ترجمه شده است:
با مردی خوابیدم در  کابل/در صحرای اتیوپی بیدار شدم/تنها/ چرا که نتوانسته بود مرا درمیان دندان هایش حبس کند/در کلکلته ابری شدم /با مردی/باریدیم/در شام/اما تنها باریده شدم/از دنده ی چپم گلی رویید/در بیت اللحم/مردی بویید در پاریس/ گل را/به هوش آمد در غرناطه؛/ آن جا که من نبودم/خون دیدم در آستارا/با همین خون گفتم امضا می کنم/دوست داشتن مردی را/اما نبود/ مردی که بتواند من را در میان دندان هایش حبس کند/پس پرنده ای شدم در صحرایی دور/ که از آوازش/ مردان عاشق/سحر می شدند و می خشکیدند:/عقوبت این که عشق هاشان /به وسعت اندام  من نبود/تنم کویری تشنه شد در تبت/ مردی که شخم زند،آبیاری کند/ در ساحل عاج بود/دور بود

|+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:35  توسط محسن فرجی  | 

شعری از فاهم الحیدر _ شاعر مصری/ ترجمه ی خودم

همیشه چیزی جا می ماند/یا به کلام در نمی آید/مثلا مثل گفتن این که/خانم! مراقب باشید/گوزنی وحشی در چشم های شما ایستاده است/یا مثلا مثل گفتن این که هوا سرد است/دگمه های بلوزت راببند لطفا/تا در گرمای تنت به خواب بروم/همیشه این حرف ها از قلم می افتد/مثل گلدان پیری در خانه ای متروک/که برای خودش گل می دهد فقط/ و عطر تلخش در سایه روشن راکد هوا می پوسد
|+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:0  توسط محسن فرجی  | 

شعری از مریم رزاقی
 

روح تو شاد ای دل سامان نیافته !

ای شعر نیمه کاره ی پایان نیافته !

 

ابری ترین ترانه ی مازندرانیم !

ای هیچ وقت فرصت باران نیافته !

 

از یادها به جز غم دوری نداشته !

از بادها به جزتب طوفان نیافته !

 

موسای رفته دردهن اژدها ی من !

ای سوخته خلیل گلستان نیافته!

 

ای آبرو گذاشته درجستجوی عشق !

هم این زدست داده وهم آن نیافته !

 

روح تو شاد خوب بخوابی مرا ببخش

مرگ اینچنین شبیه تو  مهمان نیافته

|+| نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:21  توسط محسن فرجی  | 

ديدار با محمد خليلي/ روزنامه ی اعتماد ملی/کافه شاعری


صدايم را به باران بسپار

شاعري كه هم‌اكنون پيش‌روي شماست و از قبل وعده آمدنش را به كافه شاعري داده بوديم، در آخرين روزهاي بهار به اينجا آمده است. آخر او متولد بهار هم هست، البته نه فصل بهار؛ محمد خليلي در «بهار» همدان به دنيا آمده است. اگرچه از كودكي به تهران آمده و در اين شهر بزرگ شده، با اين همه روحيه‌اش همچنان بهاري است و انگار نه انگار كه 70 بهار را پشت‌سر گذاشته است. به همين خاطر است كه در شعري كوتاه مي‌گويد: «نه،/ نگو كه نمي‌آيي/ ميز بهار را پيچيده‌ام» و به همين خاطر است كه وقتي گوشي تلفن را برمي‌دارد، چنان بذله‌‌گو و خوش‌برخورد است كه غريبگي اولين تماس را به آسودگي و راحتي تبديل مي‌كند...



 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 15:1  توسط محسن فرجی  | 

نگاهي به مجموعه داستان چوب خط

 

      گرد جنگ بر دامن بشر

مجموعه داستان«چوب خط»دومين مجموعه از محسن فرجي است كه در اغلب كارهايش ردي از عنصر جنگ در زمان و مكاني با ابعاد كلي ديده مي شود._
خبر گزاري كتاب ايران (ایبنا):چه کند نویسنده اي که رسالت اش بیان زمانه است ، زمانه اي كه دولت ها مدام با هم در گیر می شوند وجنگی در نا كجا آبادي از جهان هستي شکل می گیرد و انسان ها می میرند، چه فرقی می کند با گناه یا بی گناه؟ مهم این است که نفسی قطع می شود، ویرانی می آید. غروب انسانیت، زندگی، خاک و در این گير ودارنویسنده می آید و می نویسد، می نویسد تا آنجا که شاید طلوعی و صبحی پديدار شود.

دربعضي از داستان هاي فرجي گرد جنگ همه جا منتشرشده واودرد آدم ها ي درگیر آن را می داند و از همين دانستن است که داستان ها شکل می گیرند.  را به رُخ می کشد... 







ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:41  توسط محسن فرجی  | 

شعرهایی از آندره ولتر /برگردان مریم جعفری آذرمانی

در دود می‌رود
جهان است؟
یا اشباحش؟

دیگر نه سنگ روی سنگ است
نه تن روی تن
نه کفنی از شن
زمین با هر بادی به ستوه می‌آید

می‌کوشد
دوباره آتش روشن کند
اما برایم چیزی نگذاشته
جز پندار یک شعله

شراره‌ی هاله‌ها
بدن‌ها و خون‌ها را می‌سوزاند



٢

تا سرچشمه، لالایی بی‌خوابی‌اش
را می‌خواند
رود دیگر نمی‌خوابد

هوا ضربه‌ی ترس می‌زند
تا پناهگاه جان‌های مرده

خاک، زخم‌هایش را می‌شوید
و هیولاهایش را
زیر بارانی از نمک

آینه آتش گرفته
مثل هزارتوی نشانه‌هایی که
در آن‌ها دنبال تو می‌گردم



٣

در قلمرو سایه‌ها
با اشک‌ها طبل می‌زنند

به سمت تو می‌آیم
اوریدیس خاکستری‌ام
با دست‌هایی پوشیده
از شب تن تو

نشان‌های به هم آمیخته‌ی ما
در شعله‌ها آشکارند
مثل شعر که
تمام در آغوش‌گرفتن‌های‌مان را
اعلام می‌کند
هی! من چه‌قدر حسودم
فرشته‌ای که نجات پیدا نمی‌کند
با تنها بوسه‌ای که داده
به زنی که دوستش می‌داشت



|+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 14:33  توسط محسن فرجی  | 

«طنز در گلستان سعدي» علومي نقد مي‌شود

 

  كتاب "طنز در گلستان سعدي" نوشته‌ي محمدعلي علومي نقد مي‌شود.

 در اين نشست كه از ساعت 16:30 تا 18 روز چهارشنبه، پنجم تير، در تالار شريعتي كتابخانه‌ي عمومي حسينيه‌ي ارشاد برپا مي‌شود، علومي، منوچهر احترامي و رسول آباديان - دبير و مجري برنامه - حضور خواهند داشت.

 علومي چندين كتاب در حوزه‌ي شعر و داستان تأليف كرده، كه معروف‌ترين آن‌ها، مجموعه‌ي داستان "اندوهگرد" است.

 او در حال حاضر مشغول تحقيق و تأليف آثار طنز در متون كهن فارسي است. كتاب "طنز در گلستان سعدي"، يكي از فعاليت‌هايش در اين زمينه محسوب مي‌شود كه امسال توسط انتشارات اميركبير در 152 صفحه به چاپ رسيده است.

 

 

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 15:58  توسط محسن فرجی  | 

از ولادیمیر هولان

از تو پرسيد

دختري از تو پرسيد : چه چيز شاعرانه است؟
خواستي به او بگويي: تو هم هستي ، آه بله ، تو هم
و بگويي: در ترس و حيرت
                                     - كه دال بر اعجاز است -
                   حسرت مي‌خورم از شكفتگي زيبايي‌ات
                                               چون نمي‌توانم تو را ببوسم و با تو بخوابم
                                                                     چرا كه چيزي ندارم
                                                              و هر كس که چيزي ندارد كه بدهد
                                                                       بايد بزند زير آواز ...

اما تو نگفتي 
             اما تو ساكت بودي
                         و او آوازي نشنيد

|+| نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 15:0  توسط محسن فرجی  | 

یکی دو پرنده کافی بود .../شعری از شهاب مقربین
 
یکی دو پرنده کافی بود

که آسمانم را نقاشی کنند

با بال‌هایشان

آبی و زلال

بر خاکستری که بر سرم آوار می‌شد

و لکه‌های کوچک ابر را

مثل قایقی بکشند

بکشند و با خود ببرندم

به هر کجا که می‌خواهند

 

یکی دو پرنده کافی بود

 

 

چه انتظاری کشیدم

تا پرنده‌ها آمدند

 

آمدند   آمدند

دسته دسته

               هزار هزار

 

و آن‌قدر آمدند

تا آسمانم سیاه شد

 

یکی دو پرنده کافی بود

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:4  توسط محسن فرجی  |