تبليغاتX
غزلداستان
شعری از زنده یاد فرامرز ویسی

ويسي
درخت خاطره

چقدر دلم می خواهد که دوستانم را ببینم
آنها که درد و دریا بودند.
شب هایی که خوابم را غارت می کند
اتاقم
پر از زمزمه های سربی می شود
              و خاطراتی همه سرخ!
هر وقت کنار پنجره می نشینم
لبریز از نجواها ی دیرینه ی کسانی می شوم
که به اندازه ی دنیا مرده اند.
حضورشان در من است
و قلبم چه گورستانی!
حالا که پر از یاد و خاطره ام
فصلی شده ام
با تپشی سرد
سنگ های سپید
و نسیم های سوگوار.
با این همه
فردا به یاد آنها که آوازی بودند
                   پریشان تر از باد،
درخت خاطره اي مي كارم
براي سپيده دماني ديگر.

|+| نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 17:40  توسط محسن فرجی  |