تبليغاتX
غزلداستان
گپ کارگزاران با انسیه شاه حسینی در کافه تیتر
ادبیات به سینما

از رمان «توپ چنار» شروع کردیم که آغاز کار شاه حسینی بود، اما پس از آن دیگر اسمی از او در حوزه ادبیات شنیده نشد و شاه حسینی فیلمساز سربرآورد. چرا این اتفاق افتاد؟ پاسخ او این است؛ من رمان نوشتم و به چاپ سوم رسید. رمان من کار متفاوتی بود، ولی به جز جایزه بیست سال ادبیات داستانی، هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. یعنی کتاب در همین حیطه باقی ماند. چون در مافیای ادبیات، دو جناح بندی وجود دارد که من همیشه این وسط بوده ام. آن وری ها معتقد بودند که من متعلق به این ور هستم. بنابراین هیچ حمایتی از من نمی شد. این وری ها هم معتقد بودند که من آن وری هستم. یعنی همیشه لب مرز بوده ام.

شاه حسینی نگاهی به فنجان قهوه اش می اندازد، بی آنکه به آن لب بزند و ادامه می دهد؛ به عنوان نمونه، یک نویسنده خیلی مشهور که من با او مراوده هم داشتم، در یکی از کتاب هایش از من به عنوان یکی از امیدهای آینده ادبیات اسم برده بود. وقتی رمان «توپ چنار» درآمد، برایش فرستادم. گفتم خواهش می کنم هر نظری که داری، بی رحمانه بگو. چون او در پایان مطلبی که برای من نوشته بود، عنوان کرده بود که خواهش می کنم مواظب نویسنده ما باشید. من آن موقع معنی حرف او را نفهمیدم، ولی بعدها فهمیدم که منظورش چیست و چه قدر حرفش ارزشمند است.

او نفسی تازه می کند تا در ادامه بگوید؛ ولی ایشان به عنوان کسی که مشوق من بود، در مقابل کتاب من سکوت کرد. ما خیلی با هم صمیمی بودیم، می توانست تلفن کند و بگوید رمانت چرند بود یا بگوید دیگر ننویس. یا مثلا بگوید خسته نباشید، بد نیست. با این برخورد، من واقعا از خودم ناامید شده بودم. تا اینکه آقای عبدالعلی دستغیب با چند نفر از فرهیختگان فرهنگی، جلسه ای در رابطه با «جزیره سرگردانی» خانم دانشور داشتند که در کیهان فرهنگی چاپ شده بود. او گفته بود کاش این جلسه برای نقد و بررسی «توپ چنار» شاه حسینی بود.

چون این رمان خیلی جای حرف دارد. به دلیل اینکه در جاهایی که به رنج های انسانی اشاره می کند، پهلو می زند به کارهای داستایفسکی. من در خیابان بودم که این مطلب را خواندم. یعنی آمده بودم که میزگرد رمان ارزشمند خانم دانشور را بخوانم، اما ناگهان دیدم یک پاراگراف راجع به رمان «توپ چنار» باز شده است. بنابراین با خودم فکر کردم که نکند کارم خوب بوده است. یعنی این قدر اعتماد به نفسم را از دست داده بودم.

جنگ در آپارتمان

شاه حسینی بعد از اینکه اعتماد به نفسش را از دست می دهد، به سراغ سینما می رود؛ آمدم و یک فیلم نیم ساعته ساختم. من با این نیم ساعت فیلم به هفت کشور رفتم.چه سالی بود؟یادم نیست. در بروشورهای خارجی، سال 2000 نوشته شده است. پرویز پرستویی و معتمدآریا در این فیلم بازی کرده بودند. فیلم راجع به جنگ بود، منتها در یک آپارتمان. من دیدم که با یک فیلم نیم ساعته، این قدر مخاطب دارم. در یک جشنواره که رابرت ردفورد مسوولش بود، چندین بار این فیلم را دیده بود و گفته بود می خواهم ببینم این زن با چه شهامتی یک فیلم جنگی را در آپارتمان ساخته و ما در این فیلم، تجاوز و حمله و همه چیز را می بینیم. سه داستان هم به شکل همزمان پیش می رود. اینجا بود که به قدرت سینما ایمان آوردم.

پرواز نعلبکی

در یک جلسه نقد و بررسی فیلم، به شاه حسینی گفته اند که تو شهیدپرور هستی. او هم در پاسخ گفته است؛ وقتی یک سرباز آمریکایی کشته می شود و جنازه اش می آید، آیا بوش، سربازان آمریکایی و مادر آن سرباز رژه نمی روند و احترام نمی گذارند؟ همان قدر که آنها برای خودشان شهیدپرورند، ما هم هستیم.

شاه حسینی در آن جلسه، مثال یک ژاپنی را می زند که عده ای را دور خودش جمع کرده و گفته بود که می خواهم یک نعلبکی را پرواز بدهم؛ او نعلبکی را پرتاب کرد که افتاد زمین و شکست. همه خندیدند مسخره اش کردند و راه افتادند که بروند. او داد زد که مردم کجا می روید؟ صبر کنید تا نعلبکی را پرواز بدهم. یک نعلبکی دیگر از جیبش درآورد و همان فیگور قبلی را گرفت. بعد گفت که من به یک شرط این نعلبکی را پرواز می دهم؛ به شرطی که شما تعبیرتان را از پرواز عوض کنید.او این مثال را در آن جلسه برای تعبیر شهیدپروری بیان کرده است. در آن جلسه که یکی از دوستان میلان کوندرا هم حضور داشته، به شاه حسینی گفته بوده؛ تو من را به یاد دوستم میلان کوندرا می اندازی.

در همان جا حس و حال ادبیات به سراغ شاه حسینی می آید و او هنگام قدم زدن در شبی بارانی، افسوس می خورد که چرا از ادبیات فاصله گرفته است؛ با خودم گفتم که ادبیات دنیای من است، نه سینما که گاهی آن قدر آدم در سطح حرکت می کند که صدای پای خودش دیوانه اش می کند. البته کسی که ادبیات را می شناسد، وقتی فیلم های من را ببیند، احساس می کند که این قصه از دل ادبیات آمده است. کارهای من بیشتر ادبی است تا فنی و تکنیکی.

در کارنامه شاه حسینی چند فیلم مستند هم دیده می شود. او معتقد است که در این فیلم ها هم از ادبیات فاصله نگرفته است؛ من فیلمی بیست دقیقه ای به اسم «بچه های بلوچ» ساخته ام. این فیلم را دو ماه در سوئد نشان دادند و برای کودکان گرسنه دنیا پول جمع کردند. این فیلم، بیست دقیقه است و بدون کلام. ولی وقتی که «بچه های بلوچ» را هم می بینید، احساس می کنید که ادبیات است. حتی یک آدم فرهیخته به من گفت که بعد از دیدن این فیلم، احساس کردم که رمان «پابرهنه ها»ی استانکو را خوانده ام.

یعنی حال و هوای ادبیات، حتی اگر کلیپ هم بسازم، برای من وجود دارد. او البته کلیپ هم ساخته است؛ کلیپی در مورد حضرت علی(ع) که شاه حسینی طراح و فیلمنامه نویس آن بوده و چند بار هم از تلویزیون پخش شده است. حسین زمان که بعدها خواننده ای نام آشنا شد، برای نخستین بار از طریق این کلیپ، پا به دنیای آواز و موسیقی گذشت.

حضور مستمر شاه حسینی در صحنه جنگ و فیلم «شب به خیر فرمانده» که در عرصه دفاع مقدس است، علی زادمهر را که روزنامه نگار و منتقد سینمایی است، به این فکر وامی دارد که نظر شاه حسینی را درباره ادبیات دفاع مقدس جویا شود. او می پرسد؛ در حال حاضر نویسندگانی به صحنه آمده اند که تلخی های جنگ را به شکلی تراژیک می بینند. با توجه به اینکه شما بحث شهیدپروری را مطرح کردید، با این نوع نگاه چقدر موافق هستید؟

شاه حسینی لبخندی می زند و می گوید؛ بعضی اعتقاد دارند که شهدا زنده هستند. دوست عزیزی هم می گفت که شهید نمی میرد، می افتد. ولی اگر کمی صادق باشیم، من خودم اینگونه تعبیر می کنم که شهدا از بین نمی روند، بلکه دست و پا و چشم آدم های دیگر می شوند. یعنی چشم من می شوند، دست شما می شوند، پای کس دیگری می شوند.

مدیر کافه تیتر به شاه حسینی یادآوری می کند که قهوه اش سرد شده است. او هم پاسخ می دهد؛ من در ترکمن صحرا بزرگ شده ام؛ تا دیگران چیزی نخورند، من نمی توانم بخورم. و می خندد. بحث ادامه پیدا می کند تا این بار مجید توکلی، روزنامه نگاری که به ساخت فیلم های کوتاه روی آورده است. بپرسد؛ شما قبول دارید که ادبیات جنگ ما قوی تر و غنی تر از سینمای جنگ است؟شاه حسینی هم پاسخ می دهد؛ صددرصد. ولی شما از همین کافه تا دانشگاه تهران، به همه کتابفروشی ها سربزن و ببین که چند نفر وارد می شوند و می پرسند که مثلا کتاب فرمانده هور را دارید؟

تمام کتاب هایی که راجع به دفاع مقدس چاپ می شود، بخصوص خاطرات بچه های رزمنده که به نظر من ارزشمندترین کتاب های دنیا هستند، یا به عنوان هدیه فرستاده می شود و یا می ماند و خمیر می شود.او در توضیح شکل گیری چنین وضعیتی، یادآوری می کند؛ آنهایی که قلمزن های حرفه ای و اهل فن هستند، زیاد وارد این حیطه نشده اند. یعنی به خاطر جو حاکم و دید سیاسی، پا به این عرصه نگذاشتند.

در مورد سینمای جنگ هم چنین وضعیتی وجود داشت. این وضعیت، باعث شد که نویسندگان حرفه ای فکر کنند که جنگ متعلق به همسایه بوده است. کسانی هم که قلم به دست گرفتند و نوشتند، اکثرا نویسنده حرفه ای نبودند. من خودم نوشته ای داشتم که طرف در سنگر به یک نفر می گوید می خواهی نویسنده جنگی بشوی؟ او هم می گوید نه، می خواهم جنگی نویسنده بشوم؛ بیشتر بچه هایی که در مورد جنگ نوشتند، جنگی نویسنده شدند.

برنج با طعم زخم و خاک

او حالا برمی گردد به سال های سخت جنگ تا بگوید که نوشتن و تصویرکردن آن حالا و هوا تا چه اندازه سخت است؛ بعد از عملیات کربلای چهار، ماشین آب و غذا را زده بودند. دیگی بود که ته آن مقداری ته دیگ سوخته وجود داشت. بعد از سه، چهار روز، گل و خاک و خاشاک هم روی آن نشسته بود. بعد باران گرفته بود و برنج های آمیخته به گل و خاک، ورآمده بود. یک پیرمرد آمده بود و همین برنج را مشت مشت به بچه ها می داد. بعد لای چفیه پیچید و به من از همین برنج داد.

وقتی چفیه را باز کردم، دیدم بماند که برنج پر از خاک و خاشاک است؛ روی خود چفیه هم یک زخم چسبیده است. یعنی زخم یک نفر را باز کرده بودند و پوست زخم روی آن بود. من این برنج را خوردم. این تصویر را که برنجی چهار روز مانده را می خوری و کنارش یک زخم است، بساز و به هنرپیشه ات بگو بازی کن. چه کار می تواند بکند؟سکوت بر کافه تیتر حاکم می شود. حتی آنها که در حلقه مصاحبه نیستند، لیوان نوشیدنی را به سمت لب هایشان نمی برند... اما توکلی سکوت را می شکند و می گوید؛ وظیفه بازیگر این است که چنین صحنه ای را در بیاورد. ممکن است که در سینمای اجتماعی ما هم چنین صحنه هایی باشد. اگر بخواهیم اینطور فکر کنیم، پس کار سینما چیست؟

شاه حسینی پاسخ می دهد؛ گاهی سینمای اجتماعی آنقدر جذاب است که با یک پلان می توان جهان را زیرورو کرد. چیزی که من می گویم، راجع به جنگ و دفاع مقدس است.همین صحنه را اگر بخواهی از طریق ادبیات بنویسی، قشنگ است ولی اگر بخواهی آن را بسازی، به جذابیت ادبیات در نمی آید.در اینجا زادمهر دوباره به صحنه می آید و همان سوال اولش را به زبانی دیگر تکرار می کند؛ در بحث شهیدپروری، شهادت نوعی عنایت محسوب می شود، ولی نویسندگانی که در حال حاضر به ادبیات جنگ می پردازند، معتقدند که ما در جنگ، کشته شده داشتیم نه شهید. نظر شما چیست؟

شاه حسینی هم پاسخ می دهد؛ اگر ما به دموکراسی ایمان داریم و اگر پیرو یکی از ادیان الهی هستیم، باید به عدالت و احترام به آزادی دیگران معتقد باشیم. بنابراین هر کسی آزاد است تا جایی که به دیگران توهین نشود، ذهنیت و دیدگاه خودش را راجع به هر مسئله ای بگوید. چه اشکالی دارد که یک نفر احساس کند کسی که به جنگ رفته، کشته شده است. حتی بگوید که او برای چه به جبهه رفته است؟

نباید به چنین آدمی ایراد گرفت. چون نتوانسته است آن شرایط را درک کند.جرعه ای از قهوه اش را می نوشد و ادامه می دهد؛ کسی زن و بچه اش در خطر است و می گوید یا حضرت عباس (ع)، من این آب را می ریزم در باک بنزینم و از خودت مدد می خواهم. بعد هم آن آب، ماشین را تا اندیشمک می برد.حالا اگر یک نفر، کنار دست چنین آدمی نشسته باشد که از حضرت عباس(ع) مدد طلبیده است، نمی تواند بگوید که آنها در جنگ به هلاکت رسیده اند. بنابراین، عیبی ندارد؛ او این گونه نگاه کرده و نتوانسته است درک کند.

انگشتانه ای از اقیانوس دفاع مقدس


محمد کاظم پور از منظر دیگری به ماجرا نگاه می کند و یادآور می شود؛ در حال حاضر، ادبیات نوشتاری ما در حوزه دفاع مقدس، اشباع شده و دیگر حرف تازه ای در این حوزه زده نشده است. اما در سینما حرف های تازه تری زده می شود.که به نظر شما دفاع مقدس تا چه اندازه باز هم جای کار دارد؟

پاسخ شاه حسینی این است؛ به نظر من، ماجرای دفاع مقدس در عرصه ادبیات و سینما، دقیقا مثل اقیانوسی است که هرچه در ایران کار شده، یک انگشتانه از این اقیانوس به شمار می رود. یعنی آنها که باید حرف بزنند، هنوز قفل دهنشان شکسته نشده است. آنهایی که فکر می کنند حرف زدن در مورد دفاع مقدس بوی نا گرفته است، کسانی هستند که مستقیما پشت خاکریزها نبوده اند. فقط وقتی که خواستند فیلمی در مورد دفاع مقدس بسازند، پنج تا جانباز یا خانواده شهید را گیر آورده اند. یا نشریات دفاع مقدس را ورق زده اند و بعد آمده اند با امکاناتی خیلی وسیع فیلم ساخته اند.او ادامه می دهد؛ چون برای این آدم ها به اندازه همان پنج نفر خاطره بوده است، معتقدند که اصلا نباید به سراغ دفاع مقدس رفت. در صورتی که اصلا این طور نیست. کافی است قفل دهان ها بشکند و آنها که هنوز حیرت زده مانده اند، به حرف بیایند.

تکه های تن مادر و خواهرم...

شاه حسینی سپس خاطره ای عجیب و تکان دهنده نقل می کند؛ من دیروز سوسنگرد بودم. خانمی سبزی گرفته بود و در یک سبد دسته شکسته قرمز داشت آن را می آورد.بعد ایستاد که از یک فروشنده کنار خیابان چیزی بخرد و سبدش را زمین گذاشت.من به سبد نگاه کردم و نگاه کردم و همین طور آن را بغل کردم. یکی از دوستانم فکر کرد که من دارم سبزی های آن خانم را بو می کنم. درصورتی که آن سبزی ها من را به منطقه نیشکر هفت تپه برده بود...

حالا همان لحظه ای بود که او ضربه ای غافلگیرکننده به همه حاضران کافه زد؛ همان اوایل جنگ، موقعی که ما به نیشکر هفت تپه رسیدیم، بمباران شده بود و هواپیماها رفته بودند.من وقتی وارد شدم، دیدم که پسر بچه 12-10 ساله ای، سبدی مثل سبد همان خانم، قرمز و دسته شکسته، دستش گرفته بود. او روی خرابه ها می گشت و چیزهایی پیدا می کرد و می انداخت داخل سبد.

من جلو آمدم و دیدم گوشت های خیلی کوچکی است که در سبد می اندازد. بعد دیدم یک ترکش هم در پایش هست و دارد خون می آید. دو سه ساچمه هم در دستش فرو رفته بود. گفتم اینها چیست که جمع می کنی؟ گفت که گوشت های تن مادر و خواهرم است...بازهم سکوتی تلخ بر فضای کافه، سایه می اندازد. حالا می توان چشم چرخاند و گوشه چشم ها نمی از اشک را دید. دختری که بیرون از حلقه مصاحبه و در پشت شاه حسینی نشسته است، دست هایش را در صورتش می گیرد تا شاید اشکش را پنهان کند...شاه حسینی همه را از آن بهت و اندوه بیرون می آورد و ادامه می دهد؛ در همان لحظه دوباره آژیر زدند. بلافاصله دویدیم به سمت پناهگاه. مگر پله هایش هم تمام می شد؟

خلاصه به پناهگاه رسیدیم. دیدیم که ته پناهگاه، یک چیز سفید، مچاله شده است؛ یک مرد عرب بود که نشسته بود و همین طور با خودش حرف می زد. یعنی اصلا فلج شده بود. حالا من که الان چه در زمینه ادبیات و چه در زمینه سینما تریبونی پیدا کرده ام، می توانم از این ماجرا به خلق اثری بپردازم که مو به تن آدم سیخ شود. این قدر حرف های ناگفته از جنگ هست که هنوز هیچ کدامش گفته نشده است.

درآغوش یک جنازه عراقی

حالا شاه حسینی ضربه دیگری به آنها که پای صحبتش نشسته اند، می زند؛ در فیلم «شب بخیر فرمانده» صحنه ای بود که حذفش کردم. بعد از آزادشدن بستان، من آمدم و دیدم که همه خوزستان، دشت است و حتی نیم متر خاکریز ندارد. این قدر جنازه زمین ریخته بود و زمین پر از مار و عقرب میان جنازه ها بود که حیرت انگیز بود. من هم با آلفرد یعقوب زاده، محمد فرنود و بهمن جلالی قرار گذاشته بودم که دم یک ضدهواپیمایی همدیگر را ببینیم. من آمدم و دیدم که هیچ کس نیست. از سربازی که آنجا بود، پرسیدم کسی نیست؟

گفت چرا، آمدند و رفتند. چون ضدهوایی ها خراب بود. وقتی ضدهوایی خراب است، یعنی دشمن راحت می تواند منطقه را بزند.ادامه ماجرا به آنجا می رسد که شاه حسینی در میان دشتی وسیع و پرجنازه تنها مانده است؛ آمدم و دیدم یک ریوی سوخته وسط جنازه هاست. گفتم اینجا حداقل مار و عقرب نیست، ولی دیدم که ریو پر از جسد است. جنازه ها را انداختم بیرون که شب همان جا بمانم.

بعد یک جنازه دیدم که خیلی سنگین بود. همان موقع میراژهای فرانسوی آمدند و من رفتم زیر جنازه و احساس کردم که چه سنگر خوبی است. واقعیت این بود که من از ترس، آن جنازه را بغل کردم و کنارش خوابیدم و برای اینکه بوی تعفن را احساس نکنم و از ترس رنج نکشم، برای خودم خیالبافی کردم؛ گفتم این عشق من است. من در یک نمایشگاه با این آدم عراقی آشنا شده ام و امشب عروسی مان است. فقط برای اینکه نترسم و وحشت از یک جنازه ورم کرده با فرق شکافته را به عقب برانم. حالا چگونه می توان این صحنه را در ادبیات یا سینما آورد؟

دعای مادر شهید و پیام برگمان

توکلی از او می پرسد؛ برایتان مهم نیست که فیلم شما چه قدر فروش کند و مردم آن را ببینند؟

و پاسخ می شنود؛ مهم نیست. به این دلیل که در تمام دنیا سینماگران دو دسته هستند؛ یک عده کار و تلاش می کنند و به اقتصاد سینما کمک می کنند. عده ای دیگر هم کار و تلاش می کنند و به سینما اعتبار می دهند. آرزوی من این است که همیشه جزو دسته دوم باشم. چون تزم این است که عده ای دیگر هستند که برای رونق سینما تلاش کنند.

برگمان در جشنواره سوئد، بعد از اینکه فیلم من را دیده بود، پیام فرستاده بود که از کارگردان این فیلم تشکر کنید و بگویید من خوشحالم که چیزی به گنجینه سینمای جهان توسط ایشان اضافه شده است. یک کتابش را هم امضا کرده بود که به من دادند.شاه حسینی یادآور می شود؛ البته من آدمی نیستم که محتاج این چیزها باشم. من گریه یک مادر شهید را به پیام برگمان ترجیح می دهم. چون وقتی یک مادر شهید فیلم من را می بیند و می گوید که سر نماز دعایت می کنم، یعنی اینکه راهم را درست رفته ام. حالا صدنفر مثل برگمان هرچه بگویند، چندان برایم اهمیت ندارد. ولی به لحاظ اینکه یک فانوس است تا ببینم به لحاظ جهانی هم حرف من خریدار دارد، برایم دارای اعتبار است.

رنگ می پاشیدم و اشک می ریختم

مجال بی رحمانه اندک است و حجم صفحه روزنامه محدود. با این حال، اگرچه او حرف ها و خاطرات بی شماری از جنگ دارد، باید بحث را جمع کنیم. به همین خاطر، فقط به ذکر دو خاطره از شاه حسینی بسنده می کنیم؛ وقتی می خواستیم آن سکانس عروسی را بگیریم، طراح صحنه فیلم نبود. به همین خاطر، کارها را خودم انجام می دادم. آن رنگی که درست کرده بودم تا روی پارچه ها بریزم، داغ بود و جوش آمده بود.

سطل رنگ را پیش من آوردند. من دستم را داخل سطل رنگ کردم که روی پارچه بپاشم، انگار دستم را توی آب جوش کرده بودم. دستم می سوخت و رنگ را می پاشیدم و مثل ابر بهار اشک می ریختم. حالا وقتی همین صحنه را تماشاگر آمریکایی، سوئدی و... می بیند،گریه می کند و نفس نمی کشد. همه اینها عشق است. وقتی که بابت این کار پول می گیرم، می گویم چه جالب است که بابت این عشق، پول هم می دهند!

این هم خاطره ای دیگر از «شب بخیر فرمانده»؛ سر این فیلم، آب نداشتیم و لادن مستوفی غش کرده بود. باید روی او آب می ریختیم، ولی آب در کار نبود. ایشان هم سردردهای شدیدی داشت. من هم آن قدر گرمم شده بود که کفش هایم را درآورده بودم. ساعت یک بعدازظهر بود در مردادماه. لادن یک حالت نیمه غش داشت و تنها زن آنجا هم من بودم. او را روی دوشم انداختم تا از پل داغی که آنجا بود، ردش کنم و بگذارم داخل یک وانت. تمام سنگینی اش روی دوش من بود و به همین خاطر مجبور بودم کند راه بروم. من هم پابرهنه بودم و آهن پل هم آن قدر داغ بود که وقتی به آن طرف پل رسیدم، همه پاهایم تاول زده بود، ولی به روی خودم نمی آوردم. همان جا به شهدا گفتم که غیرت کنید و بگذارید در هر شرایطی که شده، این فیلم تمام شود.

غیرت شهدا که شاه حسینی به آن اشاره می کند، باعث می شود که فیلم به سرانجام برسد و در نخستین حضور بین المللی اش در جشنواره کارلو وی واری، تماشاگران پس از پایان فیلم، 10 دقیقه دست بزنند؛ احساس می کردم که شهدا مقابل پرده دست در گردن هم انداخته اند و به کف زدن های تماشاچیان پاسخ می دهند.این است که اگر غیرت و همت آنها نبود، «شب بخیر فرمانده» به اعتباری که در حد خودش پیدا کرده است، دست نمی یافت.

عروسی تان مبارک باشد، شهدا

شاه حسینی می گوید که مایل است برای پایان گفت وگو، مثال کوچکی از باغیرت بودن شهدا بزند؛ چند سال پیش، تفحص تازه شروع بود. من به طلائیه رفته بودم تا ماشین دنبالم بیاید و پیش بچه های تفحص بروم. در آنجا به من گفتند که پنج صبح دنبالت می آییم. یک چادر هم سرت کن، صورتت را بگیر تا یکی از فرمانده ها بگوید این زن برای جنازه بچه اش به این جا آمده است. من هم گفتم باشد. من از پنج صبح منتظر بودم. در حیاطی که ایستاده بودم، درخت یاسی وجود داشت که پر از گل یاس بود.

همان طور که من قدم می زدم، یاس ها مدام زمین می ریخت. کسی هم که قرار بود دنبال من بیاید، دیر کرده بود. من همین طور قدم می زدم و مدام از یاس هایی که زمین می ریخت، جمع می کردم و در جیب هایم می ریختم. حدود یک ساعتی گذشت و من برای اینکه بیکار نباشم، یاس جمع کردم. بعد که طرف آمد، رفتیم.

در آنجا محوطه ای را با حصیر درست کرده بودند که جنازه شهدا را در آنجا می گذاشتند و به آن «معراج» می گفتند. به من گفتند که در آنجا استراحتی کنید تا نهار بیاورند.

من وارد معراج شدم و از گرما چادرم را درآوردم. حالا برای نخستین بار بود که با جنازه های تفحص شده روبه رو شدم. برایشان حجله درست کرده بودند،تور آویزان کرده بودند، بعد هم نقل بود و یک کاسه شکلات. شمع هم روشن کرده بودند. جنازه ها بعضی اسم داشت و بعضی گمنام بود. چون آنجا را مثل حجله درست کرده بودند و من اصلا انتظار چنین صحنه ای را نداشتم، به شدت احساساتی شدم و گفتم سلام! ببخشید من نمی دانستم دارم می آیم عروسی تان. چرا به من نگفتید عروسی است؟ من برایتان کادو می آوردم. مبارک باشد. بعد دست کردم توی جیب هایم و دیدم پر از گل های یاس است. همین طور ذوق زده، گل های یاس را پاشیدم روی جنازه شهدا. بعد با خودم گفتم این از معرفت شهداست که من آنجا یک ساعت معطل شدم تا دست خالی پیش آنها نیایم.

|+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:4  توسط محسن فرجی  |