تبليغاتX
غزلداستان
شعری از شاعر محبوبم ،غلامرضا بروسان

غريبي

بي تو 
خودم  را بيابان غريبي احساس مي كنم
كه باد را به وحشت مي اندازد
جويبار نازكي
كه تنها يك پنجم ماه را ديده است
زيبا ترين درختان كاج را حتي
زنان غمگيني احساس مي كنم
كه بر گوري گمنام مويه مي كنند

آه
غربت با من همان كار را مي كند
كه موريانه با سقف
كه ماه با كتان
كه سكته ي قلبي با ناظم حكمت

گاهي به آخرين پيراهنم فكر مي كنم
كه مرگ در آن رخ مي دهد
پيراهنم بي تو آه
سرم بي تو آه
دستم بي تو آه
دستم در انديشه ي دست تو از هوش مي رود

ساعت ده است
و عقربه ها با دو انگشت هفتي را نشان مي دهند
كه به سمت چپ قلب فرو مي افتد.

 

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 17:37  توسط محسن فرجی  |