
در اين سيل هولناك تلخكاميها گمان مي كردم كه بنان عزيزم مي تواند مثل هميشه دستم را بگيرد و نگذارد كه به تمامي فروبغلتم، اما انگار اين بار، استاد بزرگ، نفس گرمش را دميده بود به حنجره ي وحشي و عاصي يك آوازخوان
جوان به اسم محسن نامجو.اين بار او مدد كرد كه زخمخورده و خسته به كنج پنهان خلوتم بخزم و با آن صداي شورانگيزش،حتي اگر شده لحظهاي، فراموش كنم كه چه بر سرم گذشته است .و البته كه ميان آن همه آوازهاي غمناك او ،يكي بود و هست كه خوشترم ميآيد؛همان كه قلندروار مي خواند:
زلف بر باد مده تا مدهي بربادم ...