تبليغاتX
غزلداستان
خیلی مخلصیم آقای نامجو!

سال ۸۶ در همان سه ماه اولش برای من سال غریبی بوده؛ سال درگذشت سعيد موحدي، سال تهمت تلخ يك رفيق سابق كه من را به يك زن فروخت، سال يك خيانت وحشتناك و سال خيلي اتفاقات ديگر كه اين جا نمي توانم بنويسم‌شان.

در اين سيل هولناك تلخكامي‌ها گمان مي كردم كه بنان عزيزم  مي تواند مثل هميشه دستم را بگيرد و نگذارد كه به تمامي فروبغلتم، اما انگار اين بار، استاد بزرگ، نفس گرمش را دميده بود به حنجره ي وحشي و عاصي يك  آواز‌خوان
‌جوان به اسم محسن نامجو.اين بار او مدد كرد كه زخم‌خورده و خسته به كنج پنهان خلوتم بخزم و با آن صداي شورانگيزش،حتي اگر شده لحظه‌اي، فراموش كنم كه چه بر سرم گذشته است .و البته كه ميان ‌آن  همه آوازهاي غمناك او ،يكي بود و هست كه خوشترم مي‌آيد؛همان كه قلندروار مي خواند:
زلف بر باد مده تا مدهي بربادم ...

|+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 18:36  توسط محسن فرجی  |