تبليغاتX
غزلداستان
این "تو" ی لعنتی ...

چه قَدَر این «تو» که از گذشته های خیلی دور تا امروز در ادبیات و زندگی ما آمده است و نشانه ی معشوق است مثلاً ، برايم پوچ، تهي و بي معنا شده است.در اين لحظه فكر مي كنم اگر چيزي هم براي  عشق  ورزيدن وجود داشته باشد ، سوژه‌اش تنها و تنها مي‌تواند كودكان باشد كه با سادگي پاكشان به آسمان‌ها وصلند.جنبه‌‌ي ديگر عاشقانگي را شايد بتوان در شوق فرزندان به مادران جست‌وجو كرد.جز اينها عشقي ديگر، آن هم به يك معشوق يا معشوقه؟نه.حداقل براي من، نامفهوم است.
|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 16:38  توسط محسن فرجی  |