در مملکتی که هنوز مردمش به سادگی آب خوردن از چراغ قرمز می گذرند، در مملكتي كه نميتوان به همسايههاي محترم يك آپارتمان دوازده واحدي تفهيم كرد كه پساب زبالههايشان رادر راهروها نريزند،دغدغهي فرهنگ و نوشتن و قلم را داشتن، چه احمقانه است ، و از آن احمقانهتر اين كه بخواهي از راه قلم ـ اين شيئ بي ارزش ـ گذران زندگي كني؛ حماقتي كه من ساليان مديدي است مرتكبش شدهام. من عادت به ناله كردن نداشتهام و ندارم هرگز.اما زندگي چنان سخت گرفته است كه از اين اوضاع نكبتبار دچار دلآشوبه شدهام .(هنوز حقوق خرداد ماه را از روزنامه یوزين كارگزاران دريافت نكرده ايم و براي اين دوزار و دهشاهي بايد گردن كج كنيم و منتظر بمانيم!!) درست ۱۰ سال پيش،يعني سال ۱۳۷۶ كه بدجوري دچار توهم كار روزنامهنگاري بودم و خيال باطل مي كردم كه از اين طريق ميتوان طرحي نو درافكند،آقاي حسنبيگي عزيزـ كه از روزنامهنگاران استخوانخرد كرده است و هركجا هست خدايا به سلامت دارش ـ به من توصيه كرد كه دست از اين بلاهت بردارم و به جاي روزنامهنگاري ، بروم به دنبال يك كار شرافمتندانه.من اما به سائقهي همان توهم، توصيه ي مشفقانهاش را نپذيرفتم. حالا به اين نتيجه رسيده ام كه نوشتن و روزنامه نگاري در ايران، مثل شطرنج بازي كردن با بوزينه است؛ طبيعتاٌ بوزينه آداب اين بازي را نميداند و هر وقت حوصلهاش سر برود، مهرهها را ميبلعد! عميقا به اين فكر ميكنم كه به اين حماقت همراه با گرسنگي پايان بدهم ...
|+|
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 17:23  توسط محسن فرجی
|