تبليغاتX
غزلداستان
شعری از زنده یاد بیژن نجدی.به جهت دوستی که از شب بی قانون هم نمی ترسد

از ابر می ترسم

از ابر می ترسم
هنگام که پوست روی پل
        پاره می کند
و درخت خانه ی من
برگ‌برگش تا صبح می سوزد
از ظهرٍ این گونه آفتابی و بی ابر
       بی سایه می ترسم
دلشوره‌ی غروب ریخته از پنجره
         بر آیینه، بر قالي من
و تاريكي ورم كرده بر انحناي سفيد پشتاسب
از پشت پرچين همسايه مي‌آيد
ترسي چنين عاشقانه كه با من است
         با هيچ صيادي به دريا نرفته است
         با هيچ شتر به درياچه‌هاي شن.

|+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 20:1  توسط محسن فرجی  |