من هزل را نه در ادبیات دوست دارم ونه در زندگی.در عوض طنز را میستايم.گاه به خود ميگويم كه نوشتههايم زيادي تيره و تار است،چراكه زندگي را به صورتي طنزآميز،شيرين،غيرقابل پيشبيني و خلاف عرف دوست ميدارم و اين زمان مايلم اين جنبه را نيز به نوشتههاي خود بدهم.هزل گونهاي رياكاري است.در كشورهاي اروپاي شرقي،مردم از نظامهاي سياسي حاكم بر خود رنج ميبردند و تنها راهي كه براي آنان باقي مانده بود ،كه البته چيزي جز بنبست نبود،اين بود كه هرچه بيشتر شوخيهايي دربارهي حكومت بسازند و بين خود بخندند.بدين طريق ميخواستند بگويند كه فريب نظامي راكه در آن زندگي ميكنند نخوردهاند.اين مثال بدان معني است كه از ديدگاه من ، استفاده از هزل قطعيترين نشانهي آن است كه از فشاري رنج ميبريم.هزل در زندگي روزمرهي ما حضوري كامل دارد و مثلاً ميتوانيم بگوييم كه بيش از نيمي از برنامههاي تلويزيون از هزل به عنوان موتور محرك خود استفاده ميكنند...
در هزل،ميل به هوشمندتر جلوه كردن آز آنچه هستيم و آنچه ميزييم نيز نهفته است و اين از ديدگاه من تعريف دقيق حماقت است.براي آنكه فشاري اينگونه را در هم بشكنيم، طريقي جز راه سادگي،طنز و لبخندي كه به پيش ميآيد، نداريم.*
*
به نقل از كتاب بسيار خواندني « رفیق اعلی»، كريستيان بوبن، ترجمهي پيروز سيار، انتشارات طرح نو، چاپ دوم،۱۳۷۸
|
+|
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 16:20  توسط محسن فرجی
|