تبليغاتX
غزلداستان
برای زنم

غیاب تو ، يعني درخت به پهلو افتاده‌اي هستم / كه آواز گنجشكانش را يه خاطر نمي‌آورد/ يعني گور سربازي گمنام هستم/ كه جز پاره‌اي استخوان پلاسيده چيزي ندارد/و پر از سکوتی تاریک است/

 حضورت خنده‌ي بچه‌هامان است / و همه‌ي بچه‌هاي دنيا/كه شادماني را با حباب خنده‌هاي رنگين كماني شان/ به آسمان مي‌فرستند/

فيروزه‌ي خالص كلماتت  كه  منتشر  مي‌شود در فاصله‌ي ميان لب هامان/كاري مي‌كند كه دست‌دردم را فراموش كنم/فكر شوم مرگ را فراموش كنم/فراموش كنم  كه در محاصره‌ي گرگ‌ها هستيم

مادر مزرعه‌هاي فلفل و ذرت/ترانه‌ي كولي ‌هاي مغموم/ نقره و بادبادك و شيدايي!/ ديگر بدهكار زندگي نيستم:/روزان و شباني كه با هم بوديم، ذخيره‌ي خوبي از زندگي بود/ جشن خوبي بود/ حتا اگر عاشقان فقير همديگر بوديم( برو به آن خانه‌ي قديمي كه تلويزيون نداشتيم و تو از كانال كولرٍ صاحبخانه، سريال‌ها را « می شنیدی»)

خداوند من را دوست  دارد/ وگرنه تقدیرم این نبود/که چشم های تو را ببینم/که این دو کندوی عسل را یا زنبورهای وحشی اش /به خانه ببرم

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 15:3  توسط محسن فرجی  |