حضورت خندهي بچههامان است / و همهي بچههاي دنيا/كه شادماني را با حباب خندههاي رنگين كماني شان/ به آسمان ميفرستند/
فيروزهي خالص كلماتت كه منتشر ميشود در فاصلهي ميان لب هامان/كاري ميكند كه دستدردم را فراموش كنم/فكر شوم مرگ را فراموش كنم/فراموش كنم كه در محاصرهي گرگها هستيم
مادر مزرعههاي فلفل و ذرت/ترانهي كولي هاي مغموم/ نقره و بادبادك و شيدايي!/ ديگر بدهكار زندگي نيستم:/روزان و شباني كه با هم بوديم، ذخيرهي خوبي از زندگي بود/ جشن خوبي بود/ حتا اگر عاشقان فقير همديگر بوديم( برو به آن خانهي قديمي كه تلويزيون نداشتيم و تو از كانال كولرٍ صاحبخانه، سريالها را « می شنیدی»)
خداوند من را دوست دارد/ وگرنه تقدیرم این نبود/که چشم های تو را ببینم/که این دو کندوی عسل را یا زنبورهای وحشی اش /به خانه ببرم