دیگر آن قدر زخم خورده ام که روحم کرخ شده .مثل کرگدنی شده ام که از هیچ چیز گزندش نیست.اما امروز دوستی خیلی قدیمی، مهدی سلیمانی، زنگ زد و مرا برد به گذشته هایی دور،خیلی دور . و چه حسرت زده و غمگین شدم از به یادآوردن روزهایی که نیستند و دورند.حالا دوست دارم به یاد آن ولگردی ها و شبگردی ها که با او داشته ام ، این شعر شمس لنگرودی را در این جا بگذارم:
تنهایی ها عمیق اند
عمیق
مثل صورت مردگان.
حلزون ها چقدر تنهایند
به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند.
تنهایی ها عمیق اند، آشیانه ی کوچکم!
و تو در خاموشی هایم می درخشی
در آتش و روشنی می درخشی
و من آن قدر دوستت دارم
که فراموش می کنم
زندگی
با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد.
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:54  توسط محسن فرجی
|