تبليغاتX
غزلداستان
شعری از شمس لنگرودی

دیگر آن قدر زخم خورده ام که روحم کرخ شده .مثل کرگدنی شده ام که از هیچ چیز گزندش نیست.اما امروز دوستی خیلی قدیمی، مهدی سلیمانی، زنگ زد و مرا برد به گذشته هایی دور،خیلی دور . و چه حسرت زده و غمگین شدم از  به یادآوردن روزهایی که نیستند و دورند.حالا دوست دارم  به یاد آن ولگردی ها و شبگردی ها که با او داشته ام ، این شعر شمس لنگرودی را در این جا بگذارم:

تنهایی ها عمیق اند

عمیق

مثل صورت مردگان.

 

حلزون ها چقدر تنهایند

به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند.

 

تنهایی ها عمیق اند، آشیانه ی کوچکم!

و تو در خاموشی هایم می درخشی

در آتش و روشنی می درخشی

و من آن قدر دوستت دارم

که فراموش می کنم

زندگی

با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد.

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:54  توسط محسن فرجی  |