در گوشهاي از كائنات
از خودم مي پرسم 57 سال و 13 روز عمر، براي مطرح شدن يك شاعر كم بوده است؟ پاسخي كه ميدهم منفي است؛ چراكه شاعراني ميشناسم در همين سن و سالها كه به اندازهاي كه بايد و شايد، شناخته شدهاند. بعد از خودم ميپرسم نكند دور بودن از پاييتخت باعث شده بوده كه او را كمتر از آنچه شايستهاش بوده است، بشناسند. اما اين فرض هم قانعم نميكند چون شاعراني را به خاطر ميآورم در شهرهاي دور كه سهم خود را از ادبيات امروز گرفتهاند. پس براي يافتن پاسخ اين سوال كه چرا شعر اورنگ خضرايي به شهرت و فراگيري بايستهاش كمتر رسيده است، نقبي ميزنم در زندگي و گذشته شعري او:
پشت جلد كتاب «تصوير فصلها» كه دومين مجموعه شعر خضرايي است، نوشته شده: متولد 1321«صغاد» از توابع «آباده»، فارغ التحصيل دانشكده ادبيات دانشگاه اصفهان (1345)، «صخرههاي سكوت» اولين مجموعه شعر (1350).
پس تا اينجا ما يك شاعر داريم با دو مجموعه شعر كه اولي در سال 1350 درآمده و دومي كه همين «تصوير فصلها» باشد در سال 1357.
جست و جوي بيشتر در زندگي و شاعري خضرايي، ما را ميرساند به اينجا كه او از سال 1336 به اصفهان ميرود و تا سال 1345 در اين شهر ميماند تا دوران دبيرستان و دانشجويياش را بگذراند. در همان سالهاي ماندگاري در اصفهان، با نويسندگان و شاعران اين شهر مانوس ميشود تا همراه با محمد حقوقي، هوشنگ و احمد گلشيري، جليل دوستخواه، محمد كلباسي و چند نفر ديگر، هسته اصلي جُنگ اصفهان را شكل دهند. اما خضرايي در سال 45، اصفهان را به قصد علي گودرز ترك ميكند تا طرحش را بگذراند. يك سال هم در علي گودرز ميماند و همان جا ازدواج ميكند. بعد به شهر خودش برميگردد، آباده. از سال 1347 تا 1377 در اين شهر زندگي ميكند، صاحب سه فرزند مي شود، در دبيرستان و دانشگاه پيام نور تدريس ميكند و البته شعر ميگويد. سال 1377 هم به شهر محبوبش، اصفهان برميگردد تا سال پاياني عمر را با دوستان و خاطرات قديمياش سر كند.خضرايي كه اول تيرماه 1321 به دنيا آمده بود، چهاردهم تيرماه 1378 بعد از يك عمل قلبي ناموفق به جهان سايهها ميرود و در باغ رضوان اصفهان، قطعه 28، بلوك 5 ميآرامد.
ماحصل زندگي او به جز آن دو مجموعه شعر كه به آنها اشاره شد، كتابي است به نام «چكاد بلند» (يك شعر بلند در ارج گذاري فردوسي) كه به سال 1369 درآمده است. خضرايي اين شعر را يك سال پيش از انتشارش به شكل كتاب، در كنگره فردوسي خوانده و استقبال شاياني هم از آن شده است. «اعترافها»، كتاب ديگر اوست كه اشعار سالهاي 60 تا 70 خضرايي را در خود جاي داده است. «عكس تمام قد عشق» هم آخرين كتابي است كه از خضرايي به چاپ ميرسد، در سال 1380، يعني دو سال پس از مرگش. با مقدمهاي از شهريار مندني پور و در مجموعه كتابهاي «حلقه نيلوفري» كه زير نظر زنده ياد شاپور بنياد منتشر ميشود.
حالا دوباره سوالم را تكرار ميكنم: چرا شاعري با اين همه شعر خوب، كمتر از حد و حقش شناخته شده است؟ وقتي قطعات زندگياش را كنار هم ميگذارم، آرام آرام چيزهايي دستگيرم ميشود. نام اورنگ خضرايي به جز شعرخواني در كنگره فردوسي در هيچ محفل رسمي و شب شعري تكرار نشده است. او به شهادت دوستانش و شاعران ديگر، مردي بوده مهربان و آرام و خوش برخورد. اهل غيبت و گلايه و حرف و حديثهاي حاشيهاي هم نبوده. اما ساليان سال در هيچ شب شعري هم حضور نداشته و شعر نخوانده است. پس مي توان بخشي از وضعيت او را به حساب گوشهنشينياش گذاشت كه اهل سر و صدا نبوده. شايد به خاطر داشتن همين روحيه بوده كه امضاي او در پاي هيچ بيانيهاي ديده نميشود. به علاوه همين گوشه نشيني و سكوت باعث ميشد كه او هيچ گاه به دنبال مطرح كردن خود و شعرهايش نباشد. آباده، مانند دروازه شيراز است و شاعر ما سي سال تمام، ميزبان همه شاعران و نويسندگاني بوده كه به اين شهر ميآمدهاند. از سنتيهاي سنتي تا نوگرايان افراطي با انواع و اقسام نگاهها و رويكردها به شعر. خضرايي به مهرباني، پذيراي همه بوده اما در اوج انزواي خودش، فراتر از هياهوها و دسته بنديهاي رايج به بلوغ و پوست انداختن شعرش ميانديشيده. اين گونه بوده كه از شعرهاي كلاسيك اوليهاش، مدام فاصله زباني گرفته تا در يك سال پاياني زندگياش تنها شعر نو بگويد. آنچه ميخوانيد، شعري است از كتاب عكس تمام قد عشق:
دشوار نيست چندان/ چيدن گلي و زمزمهاي با آن/ و جستجوي صورت فلكي را/ در گوشه و كنار شب/ تنها همين كه بداني/ در گوشهاي از كائنات/ روزگاري جوان بودهاي/ بوي هزار زلف جوان/ در تو جوانه ميبندد/ دشوار نيست/ اندوه اگرچه هميشه هست