در چند ماه اخیر دوستان زیادی در باب و احوال کرامات ماسه فروشهای کارگزاران و مرحمتی که به روزنامه نگاران دوره گذشته انتشار رفت، معترضه هایی نوشته اند و همانطور که انتظار می رفت دیگ جوشید و سر سگ نپخت. اما فرمایشات پنهان مدیر مسوول روزنامه - سجادیان - به دوست گرامی یاسین نمکچیان آنقدر من را برآشفت که چاره ای جز بازگویی آن ندارم.
من، ریحانه مظاهری، یاسین نمکچیان، فرزین شیرزادی، هاشم اکبریانی، علیرضا کیوانی نژاد، نگین بهکام، محسن فرجی و ایمان مهدیزاده ۹ نفری بودیم که بی حیایی کارگزاران در نپرداختن ۳ ماه حقوق معوقه و تسویه حساب را بر نتابیدیم و راه به شکایت بردیم. پس از ۲ ماه اصرار ما و انکار کارگزاران سرانجام دادگاه رای به نفع ما داد و حکم کرد که روزنامه مطالبات ما را بپردازد. به طور متوسط دست هر کدام از ما را مبلغی در حد ۱ میلیون و ۳۰۰هزار تومان - کمتر یا بیشتر - می گرفت. اما ماسه فروشها درست در آخرین روز از مهلت ۱۵ روزه اعتراض، به طرزی ابلهانه معترض حکم ها شدند که مثلا طلب فلانی نه ۰۰۰/۳۳۰/۱ که ۰۰۰/۳۱۵/۱ تومان است و به این ترتیب با موکول شدن وقت بعدی دادگاه به ۲۸بهمن با زمان بازی کردند. جالب آنکه به دلیلی که در ادامه می خوانید به حکم یاسین نمکچیان و ریحانه مظاهری اعتراضی نشد. پس قاعدتا این دو می توانستند با حکم دادگاه مبلغ را دریافت کنند. اما یاسین داستان را این گونه تعریف می کند:
شخصا به سراغ سجادیان رفتم. تا فهمید به حکم ما اعتراضی نشده مسوول امور مالی را فراخواند و برآشفت که: چرا به حکم این دو اعتراضی نشده؟
طرف سرخ و سفید شد و گفت : اینها را از قلم انداخته ایم...
سجادیان گفت: اعتراض کنید بلکه دو سه ماهی را جلو بیفتیم.
گذشت تا چند شب پیش که سجادیان با من تماس گرفت و گفت: تو رو به خدا بین خودمان بماند ولی مساله شما را می توانیم دوستانه حل کنیم.( مشخص است که کارگزاران خیال خام اعتراض به حکم را با خود به زیر لحاف برده چون وقت اعتراض ۱ ماه پیش گذشته بود).
خلاصه اینکه حضرت آقا پیشنهاد داده یاسین ۴۰۰هزار تومان از حق خود کوتاه بیاید و کاملا مخفیانه و بی سر و صدا برود روزنامه و پولش را بگیرد.
داستان تهوع آوری است. به خصوص اینکه تمام دعوا بر سر چندرغاز است. اما افسوس که ما چند نفر و نصفی، نه دلال بازاریم، نه سر و سری با میادین نفتی و مناقصه های میلیاردی داریم، نه ماسه می فروشیم، نه از قبال تحزب و باند بازی به کرسی مجلس چشم دوخته ایم، نه از قمپزهای مطبوعاتی سفر آلمان به ما ماسیده، نه در همشهری و جام جم لحاف و تشک پهن کرده ایم تا در پاسداران و جردن صاحبخانه شویم. ما یک مشت میرزا بنویسیم که تن به دلال مسلکی نداده ایم و همین چندرغاز فتیله فانوسمان را چند ماهی روشن نگه می دارد. زیر خاکی ها ، کرم های خاکی، سرانجام زیر آفتاب تفتیده خواهند شد و همین امیدی است برای ادامه راه...