تبليغاتX
غزلداستان
ديدار با آزيتا قهرمان
این مطلب ، امروز در روزنامه ي اعتماد ملي چاپ شده، در صفحه ي كافه روزنامه و در امتداد مطالبي كه به اسم كافه شاعري نوشته مي شود.البته  روز اين ستون، دوشنبه هاست و فكر كنم از دوشنبه ي بعد  دوباره روي روال بيفتد.

                         دلشوره‌هاي ساده حوا

اتاقش به قدر يك كف دست بود، روي پشت بام يك آپارتمان، اما پرازكتاب. دلم مي‌خواست همه كتاب‌هايش را ورق بزنم. دلم مي‌خواست بدانم شعرخوب چه شعري است. او هم مثل اين كه حالم را فهميده بود؛ حرف مي‌زد، ازشعرهايش مي‌خواند و كتاب بود كه روي كتاب مي‌گذاشت و مي‌گفت اين را هم ببين.

خودش هنوز كتاب نداشت وچند سال طول كشيد تا اولين كتابش دربيايد و رويش نوشته باشد: < من از دنياي بي كودك مي‌ترسم > ؛ هيوا مسيح. از آن روزگار بايد چهارده سالي گذشته باشد اما يادم هست كه در آن شب طرح جلد يكي از آن كتاب‌هايي كه مي‌گفت نگاهشان كن <آوازهاي حوا> بود و شاعرش آزيتا قهرمان. كتاب را خودش به هيوا تقديم كرده بود. در آن شب مجال اين را نداشتم كه به عمق كتاب‌ها بروم.

فقط مي‌توانستم همه اسم‌ها را به خاطر بسپارم تا بعد خودم بروم سراغشان.

چند وقت بعد در يك حراجي ميان انبوه كتاب‌ها چشمم به <آوازهاي حوا> افتاد. كتاب، تقديمي داشت: اردشير قهرمان- احتمالا‌ برادر شاعر- ابتداي كتاب نوشته بود: <براي سركار خانم... كه به گوش حضرت آدم)...( آوازهاي حوا را برساند.> تاريخ تقديمي آبان 71 بود. يعني همان موقع كه كتاب تازه درآمده بود. من جاي آدم‌هايي كه اسمشان در آن تقديمي آمده بود نقطه‌چين گذاشتم. چون نمي‌دانستم چرا آنها كتابي را كه تقديم‌شان شده بود رها كرده بودند به امان خدا كه سر از حراجي درآورده بود؛ شايد جدايي، شايد هجرت از وطن، شايد فقر، نمي‌دانم. هر چه بود نشان مي‌داد كه آنها <آوازهاي حوا> را نخوانده‌اند. كتاب را انتشارات <اردشير> مشهد درآورده بود (يادم آمد كه هيوا گفته بود قهرمان،مشهدي است.) همان اولين شعركتاب، < حوا > اثرگذار و غم‌انگيزبود: <از روزهاي باستاني زمين مي‌آيم/ از دلشوره‌هاي ساده حوا/ حزن عارفانه مريم/ از انتظار چهارده ساله راحيل/ تا اشتياق دردمند زليخا/ هماره آواره چهره خوب تو بودم/ اي عشق...> كتاب دو دسته شعرداشت يكي شعرهاي سال‌هاي 67 تا 70 و ديگري شعرهاي سال 59. يعني همان زماني كه آزيتا قهرمان فقط 18 سال سن داشته اما در همان شعرهاي خيلي جواني‌اش هم مي‌شد ردپاي يك شاعر آينده دار را ديد. نمونه‌اش شعري به اسم <ترانه رنگين> كه اتفاقا در آن به سن و سالش هم اشاره شده و اين طوري شروع مي‌شود: <به شهر برگشته‌ام./ آنجا كه نفس‌هاي تو با هستي گره مي‌خورد/ و زندگي از جداره‌هاي شانه‌ات/ سر مي‌رود/ كفش‌هاي عشق را/ كه براي پاي هجده سالگي‌ام تنگ است/به پا مي‌كنم...> ولي در اشعارسال‌هاي 67 تا 70 او بود كه تمثال يك شاعر تمام‌عيار رخ مي‌نمود. قهرمان در اين شعرها به نمايندگي از تمام زنان، اسطوره وتاريخ را به مدد مي‌گرفت تا از دغدغه‌ها وغم‌ها وشادي‌هاي آنها بگويد. اوج اين اتفاق شعربلندي بود به نام <برنيمكت گورستان.> شاعر/ راوي در اين شعر بر نيمكتي در گورستان نشسته و در آنجا با مرورگذشته از دست رفته‌اش با مادر خود كه زير خاك‌ها خفته بود نجوا مي‌كرد: <اسبان خسته ساعت/ دوباره به راه مي‌افتند/ برف مي‌بارد و/ تو قصه مي‌گويي/ دست هم را مي‌گيريم/تا از پلكان قصه پايين رويم./ سرد است/ باد مي‌آيد./ من جاي مي‌گيرم/ در كنج دامنت/ چه سالي است/ كه به خواب فرعون آمده است/ هفت سنبله شكسته و خونين... > گفت و گوي شاعر/ راوي با مادرش پيش مي‌رفت تا مي‌رسيد به آنجا كه مي‌گفت: <در نيمه‌هاي راه كجا بود/ آن مرد جوان/ كه از سايه بيدي/ كمند تازه‌اي مي‌بافت؟/ تو گفتي:< /اميرارسلا‌ن نامدار است/> گفتم:< /بايد به او بگويم فرخ لقا كجاست؟/> گفتي:< /نه!آن وقت قصه تمام مي‌شود> و بعد حسرت مادري بود كه ديگر نيست و انگار مادر همه فرزندان زمين بوده: < تو ديگر قصه نمي‌گويي./ آنجا دستان مرگ/ چگونه مي‌بافد/ پيراهن سكوت را/ ازحسرت وغبار؟/ آنجا هنوزآيا/ چشمان آبي‌ات آبيست؟/ديدي كه هيچ نپاييد/ نه سرمه‌دان و نه شمعدان بلور/ نه بوي زعفران و گلا‌ب/ در هواي صندوق چوبي...> از 72 تا 75 كه دومين دفتر شعر قهرمان درآمد هر جا گوش شنوايي مي‌يافتم <آوازهاي حوا> را مي‌خواندم اما حالا‌ <تنديس‌هاي پاييزي> هم درآمده بود با اين همه براي ما همچنان آزيتا قهرمان با <آوازهاي حوا> معنا مي‌يافت. اگر چه نمي‌شد از زبان پخته، تخيل فرهيخته و تصويرسازي‌هاي درخشان <تنديس‌هاي پاييزي> به سادگي گذشت به‌خصوص از شعربلند و زيباي <چتر قديمي> كه بخشي از آن را مي‌خوانيد: <‌فضله‌هاي سياه/ روي يشم، روي مرمر شيشه/ اينك آبله‌گون و تنهايم/ چون مجسمه‌اي رها شده/ بر باران/ با آرزوي‌هاي سوراخ سوراخ مرد جوان/ كه از جنگ باز آمده است/ با انگشتري عقيق در جيبش/ و انگشت‌هايي كه آتش/ جويده است.> ‌ سال 80 بود به گمانم كه شماره تماسش را در مشهد پيدا كردم وذوق زده تماس گرفتم. قرارشد وقتي تهران آمد با او مصاحبه كنم اما نيامد يا شايد هم آمد و ديداري شكل نگرفت. بعد‌ها با همان شماره تماس گرفتم و دخترش بود گويا كه گفت او مسافرت است ورفته به خارج ازكشور. سال 81 سومين كتابش آمد: < فراموشي آيين ساده‌اي دارد> اين كتاب را هم ناشري در مشهد- نشر نيكا-در آورده بود و باز پر بود از صداي خسته زني كه به نيابت از همه زنان، غمگيني‌ها و تلخ كامي‌هاي آنها را مي‌سرود: < پشت به يكديگر ايستاده‌ايم/ به تماشاي اين تاريكي و جرجر باران/ باران مي‌ايستد/ فصلي ديگر مي‌آيد/ سر مي‌چرخانيم/ تا بهار را تماشا كنيم/ اما يكديگر را باز نمي‌شناسيم.> بعدتر خبر رسيد كه قهرمان از ايران رفته و ساكن سوئد شده. اما غمي نيست. چون او، هم <آوازهاي حوا> را براي ما به‌جا گذاشته و هم اين كه معجزه اينترنت سبب شده تا هميشه شعرهايش در دسترس باشد. خودش هم از آن سوي آب‌ها مدام جوياي اوضاع و احوال شاعران و قصه‌نويسان ايران است. آزيتا قهرمان آنگونه كه شايسته‌اش بود در ايران شناخته نشد و شايد كوشيدند با آيين ساده‌اي او را به فراموشي بسپارند، اما حالا‌ شعرهايش به زبان‌هاي فرانسوي، هلندي، انگليسي، آلماني و سوئدي ترجمه شده‌اند.گزيده‌اي از شعرهاي سه كتابش هم به زبان آلماني در آلمان منتشر شده است. اكنون قهرمان در سوئد شعر مي‌گويد، عكس مي‌گيرد و آوازهايش را مي‌سرايد.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:58  توسط محسن فرجی  |