تبليغاتX
غزلداستان
شعری از رویا زرین

از ردّ  مردمان خسته رفته ایم
از ردّ قاطران بی گذرنامه
که از مسیر تجارت ابریشم نرفته بودند
ما دو نفر بودیم   تو و سایه ات که می لرزید    کنار مزارع مین.

صدا کشانده بودمان  و پیامبران سال هزار و سی صدِ سرگردانی
به رشته کوه مقدس آمده بودند.
صدا کشانده بودمان   و ما به آب رسیدیم

من از تبسم رودخانه عکس گرفتم   و از سایه ی خوابیده روی برف
و از کبوتری که طوق سیاهش    نماد چیزی نبود
درست آمده بودیم    و انگشت هایمان   متبرک از لمس کتیبه های خیس
                       به فرامین تازه رسیدند
آب    تکانمان داده بود
هوا   تکانمان داده بود
اشاره های چارگانه به حرمت آدمی
           تکانمان داده بود
ما   یک نفر شده بودیم
     و بی انتظار پاداشی
از ردّ قاطران بی گذرنامه
      باز می گشتیم.        

|+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 12:44  توسط محسن فرجی  |