ولي خيلي زود يادم آمد كه دليلي براي جا خوردن وجود ندارد و در اين بلبشوي ادبي، خيلي عجيب نيست كه شاعران، همديگر را نشناسند. بعد هم اتفاقات بامزهاي افتاد كه بيشتر نشان ميداد سوال دوستم اصلا جاي تعجب نداشته است. آن اتفاقات از آنجا آغاز شد كه تصميم گرفتم كلاهي اهري را به كافه شاعري بياورم. براي من اسم او هميشه مترادف بود با كتاب <از نو تازه شويم>؛ دفتري از شعرهاي جادويي با حال و هوايي هزار و يك شبي كه اوراد كهن را به ياد و خاطر ميآورد. كتاب را در سال 73 خريده بودم و همان ايام، روزگار خوشي را با آن سپري كرده بودم، اما حالا در شهر پدريام بود و نميتوانستم نمونههايي از شعرهايش را در اينجا بياورم. زنگ زدم به خانه پدرم و از برادرم خواستم اين كتاب را پيدا كند تا بعد به او بگويم كه شعرهايي از آن را برايم بخواند اما جستوجوهاي برادرم در ميان كارتنهاي لبريز از كتاب، ناكام ماند و تماس گرفت و گفت كه <از نو تازه شويم> را پيدا نكرده است. راهحل بعدي اين بود كه از دوستان شاعرم كمك بگيرم و از آنها خواهش كنم كه تلفني، چند شعر از كتاب <از نو تازه شويم> را برايم بخوانند. يادم آمد كه كتاب را در خانه آقاي عنايت سميعي ديده بودم، اما راستش خجالت كشيدم كه به استاد زنگ بزنم و از او بخواهم كه برايم شعر بخواند. بعد، شاعر بيتكلف، ايرج ضيايي را ديدم، گفت كه كتاب را دارد اما در ميان دو هزار كتاب، در انباري خانه استيجاري اوست. رطوبت هم افتاده است به جان كارتنها و كتابها. فعلا غمانگيزي اين ماجرا را در همين جا نگه داريد كه شاعري در قد و قواره ضيايي مستاجر باشد تا برويم به سراغ ادامه قصه. تا اينجا دو شاعر داشتيم كه كتاب <از نو تازه شويم> را داشتند اما كتابهايشان به كار نميآمد. اما از اينجا به بعد به انبوهي شاعر برخوردم كه هيچ كدام <از نو تازه شويم> را نداشتند. در ميان آنها چند شاعر مشهدي پايتختنشين هم بودند كه شايد به واسطه همشهري بودن با كلاهي اهري، دست كم اسم او را شنيده بودند. ولي طنز تلخ ماجرا آنجا بود كه چند شاعر كه خودشان هم صاحب كتاب هستند، اساسا اسم كلاهي اهري را نشنيده بودند. اين بخش از ماجرا ديگر كمي عجيب بود كه شاعري با شش مجموعه شعر و 30 سال شعر سرودن اينقدر ناشناس و مهجور مانده باشد. البته شايد بخشي از اين مهجوري، به دستان خالي دوستان شاعر ما برميگردد كه ميخواستند و ميخواهند با تكيه صرف بر احساس و الهام، شعر بگويند يعني فراموش ميكنند كه اگر داستان كوتاه و رمان نميخوانند، حداقل بايد خواننده حرفهاي شعر باشند. پس عجالتا براي آنها و خيليهاي ديگر كه شايد اسم كلاهي اهري را نشنيده باشند، يك عكس فوري از او و كتابهايش ميگيريم: به سال 1329 در مشهد به دنيا آمده. سال 1356 اولين مجموعه شعرش را با نام <بر فراز چار عناصر> منتشر كرده. سال 1370 <باغي در منقار بلبلي> را به چاپ رسانده. سه سال بعد با همان مجموعه شعر محل مناقشه يعني <از نو تازه ميشويم> اعلام حضوري دوباره كرده. دفتر شعر <كاش> را در سال 1378 و مجموعه شعر جديدش را به نام <كلاغ> همين امسال درآورده است. به اين فهرست، اضافه كنيد منتخبي از سرودههايش را كه در مجموعه <گزيده ادبيات معاصر> منتشر شده و يك مجموعه داستان به اسم <دامنههاي پري آباد.> اما در باب غربت نام كلاهي اهري نبايد همه تقصير را به گردن ديگر شاعران و خوانندگان شعر انداخت. غرابت شعرهاي او به همراه فروتني و شوخ طبعي رندانهاش شايد باعث شده است كه كتابهايش كمتر به چشم بيايد. (خاطرم هست كه سالها پيش براي روزنامهاي كه در آن كار ميكردم، از او يادداشتي گرفتم. آن يادداشت در پايين صفحه و زير مطلب نويسندهاي جوان به چاپ رسيد. زنگ زدم و از او بهخاطر جاي چاپ مطلبش عذرخواهي كردم. با خنده گفت: نه پسر جان! اتفاقا براي من همانجا خوب است چون كمرم درد ميكند و نميتوانم بالاي صفحه بروم)! اما صحبت از دفتر شعر <از نو تازه شويم> بود كه به گمان من اوج كارهاي كلاهي اهري است. تا آنجا گفته بودم كه پيگيريها و جستوجوهاي مكرر براي يافتن اين كتاب به سرانجام نرسيد، ولي ناگهان به يادم آمد در دفترچه قديمي دو قطعه از شعرهايش را نوشته بودم. دفترچه را پيدا كردم و رسيدم به اين شعر:<قايق مكث كرد/ دريا تمام شد/ و من از نو ميآيم/ تا به جاي همه درياها گريه كنم...> البته كه از فضاي پريزده، ملاحان مرده و درياهاي گمشده در آن كتاب، چيزهايي به خاطرم ميآيد، اما طبيعي است كه نميشود شعر را <نقل به مضمون> كرد پس بسنده ميكنم به شعري از كتاب <كلاغ<:>مثل دانستن اسم صفورا بود/! وسط درختهاي سپيدار پرسه ميزدم/ پريزادي صدا زد: صفورا! صفورا/! مثل صداي من بود/! با اينكه سكوت بود/ اسم تو را آب ميگفت و ميرفت/ باد در سرشاخهها ميپيچيد و ميرفت/ انگار كسي با دهان بسته ميگفت: صفورا! صفورا/! و پشت سايههاي دنيايي بود/ كه دور و بر يك سيب ميگرديد/! درويشهايي هستند كه سيبها را نصفه ميكنند/ به نصفهاي ميگويند:صفورا/ به نصفه ديگر ميگويند: براي او بمير.>
و من از نو ميآيم
وقتي دوستم كه اتفاقا خودش هم شاعر است، پرسيد اين محمدباقر كلاهي اهري كيست كه شعرش را در وبلاگت گذاشتهاي، كمي جا خوردم.