خاک کاغذی
كلاغ پر در حاشيه جاده چالوس راه ميرفتيم، به سختي و با تحقير و خستگي. ماشينهاي خوشبخت كه به سرعت از كنارمان ميگذشتند از پشت عينكهاي دودي به ما نگاه ميكردند و ميخنديدند يا دست تكان ميدادند. گاهي هم - انگار براي حيوانات باغ وحش- برايمان سيگار يا ميوه پرتاب ميكردند. خسته با پوتينهاي سنگين، مثل رديف مورچگان در حاشيه جاده كلاغ پر ميرفتيم تا دلشان به رحم بيايد و فرمان استراحت بدهند. بعد؛ بيجان رها ميشديم در محوطهاي سبز كه زيبايياش به چشم ما نميآمد الا ِآن روز كه ناگهان همه چيز زيبا شد؛ عرقريزان و نفسزنان در كنار جاده رها شده بوديم روي خاك. ميان آن همه سرباز فقط من بودم كه ديدم مجلهاي گلآلود را كه چسبيده بود به خاك.برش داشتم. اسم مجله «كادح» بود و پر بود از شعر، با كاغذهاي كاهي كه بوي غمناكي ميداد. يكباره در اوج درماندگي، كلماتي از ميان همه آن شعرها جلو چشمانم رژه رفتند و بهت نشست در گلويم. اسم شاعر آن كلمات ضياءالدين خالقي بود كه چند شعر كوتاهش در آن مجله رهاشده در حاشيه جاده، چاپ شده بود. از ميان شعرهاي خيلي كوتاه او آنكه آوار شد روي سرم و بغض را به قطرهاي اشك پنهان بدل كرد، اين بود : شكوفه / لحظهاي است كه ميرويد / سيب/ اتفاقي است كه ميافتد. و اين شعر هم بود كه عمق تنهايي و غربت آن لحظه را معنا ميكرد: بيهوده همقافيه نشدهاند / شب و تب / هذيان شعر ميداند.
«كادح » گلآلود را در جيب شلوار سربازيام گذاشتم تا در لحظات كمياب استراحت، دوباره و صدباره بخوانمش. حالا در آن روزهاي تهي و باطل، گنجي همراه داشتم به اسم شعرهاي ضياءالدين خالقي. آن روزها تابستان سال 1370 بود. بعدها فهميدم كه حوالي همان ايام زندهياد بيژن نجدي به كتابفروشي ضياءالدين خالقي در لنگرود رفته و اصرار كرده بود كه شعر «سيب اتفاقي است كه ميافتد» در «كادح» چاپ شود. خالقي موافق نبود و گمان ميكرد كه اين شعر، فرم و ساختار خودش را پيدا نكند، اما نجدي او را مجاب ميكند كه بايد شعر را به چاپ بسپارد. اينگونه نجدي با كشف اين شعر، واسطه خير ميشود تا در «كادح» منتشر شود و بعد احيانا به دست خوانندهاي بيذوق برسد كه آن را از پنجره ماشيناش رها كند در جاده چالوس تا من، خسته از راه برسم و در آن روزهاي بيحاصل و تكراري دوباره كشفاش كنم. خالقي در سال 1371 اولين كتابش را كه «رويايي به رنگ آتش و آب » نام داشته، چاپ ميكند كه اتفاقا همين شعر «سيب» هم در آن بوده است. ولي من همچنان در روزهاي سربازي بودهام و كتاب را نديدهام. كتاب، ناشر نداشته و به هزينه شاعر درآمده بوده، اما كتابفروش بودن خالقي و ارتباطاتش باعث ميشود كه «رويايي به رنگ آتش و آب» گم نشود. او همان سال كتاب ديگري را هم منتشر ميكند به اسم « سيب اتفاقي است كه ميافتد»؛ يعني همان شعري كه براي خود خالقي اهميتي نداشته به يمن پيگيري مشفقانه زنده ياد نجدي تبديل به اسم كتاب ميشود. كتابي كه ناشرش « لكلك » بوده و خالقي در آن گزيدهاي از شعرهاي خيلي كوتاه خودش و شاعران امروز ايران را آورده بوده است. او به سال 1372 مجموعه شعر بعدياش را به اسم «باراني از پريشاني يال» چاپ ميكند كه عنوان نشر <هوش و ابتكار> در پشت جلد آن ديده ميشده. اما از آن سال تا سال 1385 كه مجموعه شعر بعدي او چاپ ميشود وقفهاي سيزدهساله در انتشار شعرهايش روي ميدهد. البته در اين ميان خالقي كتاب «سمبوليسم به روايت امروز» را به دست نشر ميسپارد كه سال چاپش 1380 است، ناشرش «آينه جنوب» است و به نقد آثار ايرج صفشكن اختصاص دارد. اما در تمام اين سالها شعري از خالقي حتي در مطبوعات چاپ نميشود تا سرگردي كه حالا ديگر طعم آزادي و رهايي را چشيده، بتواند سرودههاي او را بخواند. شايد اگر آن سرباز به نشريات ادبي اواخر دهه شصت و اوايل دهه هفتاد برميگشته، ميتوانسته ردپاي پررنگي از شعرهاي خالقي را در آنها ببيند، اما انگار از همان سال 72 ورق براي شاعر ما برميگردد؛ كتابفروشياش به دليل ركود و رخوت كتابخواني در آن سالها بسته ميشود. جرياناتي انحرافي هم در مطبوعات ادبي رخنه ميكند كه خالقي را از چاپ شعرهايش در آنها بازميدارد. از طرف ديگر ناشري هم پيدا نميشده كه كتاب شعر چاپ كند و اساسا فضا و شرايط براي انتشار مجموعه شعر مناسب نبوده. همه اينها به همراه فراز و نشيبهاي زندگي، سالها خالقي را از عرضه شعرهايش دور ميكند تا سال 85 با مجموعه شعر <دلشورههاي من و خاك كاغذي> اعلام حضوري دوباره كند؛ سالي كه براي اولين بار شاعر شفابخش روزهاي تلخ چالوس را از نزديك ديدم. از لنگرود به تهران آمده بود و در روزنامهاي كه كار ميكرديم ميهمان يكي از بچهها بود. به نسبت يك شاعر چهل و سه ساله كمي شكسته مينمود، اما آرام و دوستداشتني بود. ديگر ديداري ميسر نشد تا بعد كه شنيدم امسال با خانوادهاش - همسر و فرزندانش علي و پريسا - به تهران آمده و ساكن پايتخت شده. حالا او در تهران تنها كار ثابتش اداره دو كلاس شعر است و مابقي ايامش به جز سرودن و خواندن، به ويراستاري و نوشتن براي راديو ميگذرد كه گاهي هست و گاهي نيست. خالقي مستاجر است، اما اينها مهم نيست و مهم اين است كه او با <دلشورههاي من و خاك كاغذي> برگشته و سكوت طولانياش را در 184 صفحه به شعر امروز ايران تقديم كرده و در ميان اين تقديميها شعري است به اسم «گل سرخ» كه خالقي براي زندهياد بيژن نجدي و در جواب شعري از او به نام «ليليست گل سرخ» سروده: وقتي كه شعله برافروخت قامتي گل سرخ / پنداشتم به خواب ليلي رفتهاي و / بازآمدهاي/ كه اينگونه از لبت گل سرخ ميريزد و / از كلامت «ليلي است گل سرخ»/ .پنداشتم هالهاي از حلقهها ساختهاي / دايره پشت دايره از نور/ اما ديدم/ دنيا، كوليتر از سيبيست كه گاه ميشود گل سرخ / يا گل سرخي كه سيب / تا / هر كجا / كه دلش خواست / عاشقانه جا باز كند/ و ديدم كه كوالتر از آنيم / كه اينگونه در كلامي خلاصه شويم و خلاص/ و ديديم سيب، حسرت سرخي است / و از گل خبر سرخي نميرسيد/ گاهي مگر دلي كه ميتپيد سيب/ گاهي مگر زباني كه شعله ميگرفت گل سرخ.