گمانم این آخرین مطلب من در سال ۸۶ باشد و رفت تا نمی دانم کی و کجا که دوباره مطلبی بنویسم.امروز اما قبل از این که از دنیای مجازی خداحافظی کنم بهترین عیدی را گرفتم ،؛ رضا بروسان عزیز باز هم شرمنده ام کرده و ۹ نسخه از « یک بسته سیگار در تبعید » را برایم از مشهد فرستاده است( قابل توجه بچه هایی که بهشان قول این کتاب را داده بودم!).به جز این ها یک جلد از کتاب « به سمت رودخانه ی استوکس» را هم لطف کرده و فرستاده که گزیده ای است از شعر آزاد مشهد و به همت او درآمده.
گفتن ندارد که هق هق روح ـ حتا در شب عید و شادمانی هم ـ دست از دل ما بر نمی دارد.پس به شگفت در نمی آیید که از این کتاب ، من شعری را انتخاب کرده باشم به اسم « دختر قالیباف» که سروده ی محمد تقی صبور جنتی است:
قالی می بافد
دخترک روستایی
سل
ساکت
در کار ساختن حفره ای است
در ریه هایش
بته جقه
تُرنج
در هم می روند
فشرده می شوند
شکل می گیرند
تار:خون
پود: خون
ساعت: خون
ثانیه :خون
و او همچنان می بافد
با دفی از سرفه های دمادم
قالی می بافد دختر روستایی
و دستمال آبی آسمان
خالی از گلابی است.
|
+|
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:41  توسط محسن فرجی
|