تبليغاتX
غزلداستان
آرزوهای محال

سرکار خانم ربیعی عزیز چندین و چند روز پیش من را به یک بازی اینترنتی دعوت کرده بود.اما در دسترس نبودن اینترنت، باعث شد زمان بگذرد و سوژه بیات شود.با این همه ادب حکم می کرد که با تاخیر هم شده، دعوت ایشان را اجابت کنم. پس این هم آرزروهای محال من.هر چند که هفت تا نشد و فقط سه آرزوی محال داشتم!:

یکم، کاشکی  صلح( در معنای وسیع آن، نه فقط عدم جنگ افروزی) در جهان سلیه گستر شود و ضمن رفتن همه ی تسلیحات نظامی به موزه ها، دنیایی عاری از تبعیض اقتصادی ، آموزشی ، جنسیتی و نژادی داشته باشیم.

دوم، کاشکی دو ستم ساعد زنده بود و مثل آن روزهای خوش و سرشار، دو نفری می رفتیم به آن قهوه خانه  پاتوق مان.بعدهم  ازهمان پیاده روی های طولانی و بحث های بی انتها می کردیم.

سوم، کاشکی می شد احمد شاملو را از نزدیک ببینم و صدایش را بشنوم.

|+| نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:23  توسط محسن فرجی  |