انگار فرشيد مثقالي چيزهايي ميدانسته كه اسم كتاب را از ماضي ساده به ماضي نقلي تبديل كرده بوده. انگار ميدانسته كه قرار است حميد اديب، شش سال پس از انتشار كتابش، به اهالي اقيانوسي دور ومبهم بپيوندد. شايد به همين خاطر بوده كه روي جلد كتاب و در عطفش نوشته است: «ما از اهالي اقيانوس بودهايم.»اما اسم كتاب اين نيست؛ اسم كتاب هست:«ما از اهالي اقيانوس بوديم.» «ما از اهالي اقيانوس بوديم» اولين و آخرين مجموعه شعر اديب است كه به سال 1378 درآمده است.خود اديب هم هشتم دي ماه 1384 دستش از دنيا كوتاه شده و نميتواند در باب كتابش حرفي بزند و بگويد كه چرا فقط همين يك كتاب. چون در زمستاني سرد، براي هميشه رفته است و گويي كه اين شعر از همان كتابش، پيشبيني سفر بيپايان او بوده است: از كوچه گذشتهاي و / ديگر مهار مستان ممكن نيست!/ با گلنقش كفشهايت در برف / ماندن در اين زمستان / ممكن نيست!
بازگرديم به احوالات حميد اديب و تنها كتابش. «ما از اهالي اقيانوس بوديم»توسط انتشارات فيروزه درآمده كه وابسته به انتشارات مرواريد است.به انتشارات مرواريد زنگ ميزنم.مدير انتشارات در سفر است و نميشود از او حرفي، خاطرهاي، چيزي از اديب پرسيد. به ياد ميآورم سه نفر را ميشناسم كه اديب را ميشناختهاند و درباره او با هم حرف زدهايم.يك روزنامهنگار، يك شاعر و يك مترجم.آن روزنامهنگار سالهاست از ايران رفته و هيچ دسترسي به او ندارم. آن شاعر هم از ايران رفته، اما ميتوانم شعري را كه براي زنده ياد اديب گفته، پيدا كنم.اسم شاعر، عليرضا بابايي است و اسم شعرش«آخرين شعر حميد اديب» :با دهاندرهاي / شب را آغاز كرده است / شاعر سيگاري ميگيراند / قرصهايش را ميبلعد / و از عبور خنكاي آب / شادي مختصري مييابد / در سهم همه تشنگان / شاعر سيگار ديگري آتش ميزند / از قاب پنجره ماه را ميبيند / ماه چهره خاكستر گرفته خود را / در زيرسيگاري پاك ميكند / شعري در زهدان دارد / قلم به دست ميگيرد / با اولين حروف مرگ ميآيد / و زير انگشت شست پاي شاعر / امضا و تاريخ ميگذارد. به گمان من،اساس جهان شاعري اديب برمبناي همان«شادي مختصري» بنا شده كه بابايي به آن اشاره كرده است و بعد با يكي دو نمونه، آن را نشان خواهم داد. اما آن مترجم، اسدالله امرايي بود كه نام اديب را از زبانش شنيده بودم.آنچه امرايي در تماس تلفني به من گفت، اين بود: اديب بسيار انسان نازنيني بود. صداي خيلي خوب و شعرهاي خيلي زيبايي داشت.وقتي پاي صحبتش مينشستيم، شعرهايش را ميخواند چون به شعر شفاهي علاقه داشت و معتقد بود كه شاعر بايد شعرش را خوب بخواند.(شايد همين نكتهاي كه امرايي به آن اشاره ميكند، باعث شده بوده كه اديب بيشتر شعرهايش را بخواند تا به فكر چاپشان باشد.) امرايي همينها را گفت فقط و بعد شمارهاي را داد كه وقتي اديب زنده بوده، شماره تلفنش بوده است.به آن شماره زنگ زدم تا به احتمال،ردپايي از خانوادهاش پيدا كنم.اما اين اتفاق نيفتاد و كسي كه گوشي را برداشت، اديب را نميشناخت. پس دست به دامان اينترنت شدم كه با اينكه بزرگترين گورستان كلمات است، گاه حافظهاش ياري ميكند و چيزهايي از اقيانوس كلمات غرق شدهاش درميآورد: حميد اديب متولد سال 1327 در خمين بود. تحصيلات خود را در رشته برق به پايان رساند. در كنار سرودن شعر، دستي هم به موسيقي داشت و در تمبكنوازي از شاگردان استاد ناصر فرهنگفر بود.اديب با رديفهاي آوازي بسيار آشنا بود و تصنيفهايي هم ساخته بود كه شعر و آهنگ آنها از خود او بود. آشنايي با موسيقي سنتي تاثير شگرفي بر شعر اديب به جاي گذاشته است.او شعر نيمايي و غزل ميسرود، اما اهميت شاعرياش به خاطر شعرهاي سپيد است. اديب در زمستان 84 دچار سكته مغزي شد تا در بيمارستان آراد با دنيا خداحافظي كند و از آنجا براي هميشه به قطعه هنرمندان برود. نميتوان زمان را به عقب برگرداند و از اديب خواست كه خودش از شعرهاي جديدش بخواند. اين است كه بايد متوسل شد به همان يك كتاب كه از او به يادگار مانده است؛ همان كتاب <ما از اهالي اقيانوس بوديم> كه گفتم عصاره شعرهايش همان«شادي مختصر» است چون جهان شعري او جهاني حزنآلود و سرد است، اما يا با طنزيرندانه همراه شده يا كورسويي از اميد در پايان آنها ميدرخشد.همين وادارمان ميكند كه اگر شور و حسي از حيات داريم، شعرهايش را فراموش نكنيم كه يكياش اين است: وقتي درختان آبستن را ميبيني / كه از درد به خود ميپيچند و دريغ از نوزاد كوچك برگي؛ / مردان را كه ميكوشند / بر سر معتقدات خويش / كلاهي نو بگذارند / و شاعران را / كه گير دادهاند / به قرائت تازهاي از متن كپك؛ / شايد بهار آمده باشد / خوش باش!
طرح جلد را استاد مثقالي زده است؛ يك صخره كه نور مهتاب افتاده است رويش، بعد اقيانوسي سياه كه اسم كتاب در دل آن آمده است، بعد خط افقي باريك و نارنجي، بعد ابرهايي تيره و خاكستري و در آخر قرص كامل ماه كه بالايش نوشته شده است؛ مجموعه شعر حميد اديب.