تبليغاتX
غزلداستان
چهار شعر از دوستم علی عباس نژاد

ای تک‌درخت خسته و تنها فراز کوه

ترسم که گًٌَْر بگیری و باری نیاوری

جز معجزی که نان‌خورش دیگران شود

کو دلخوشی که روز و شبان را به سر بری

*

افتاده از دل و نفسم در نبرد درد

اوّل امید معجزه‌ای بود و حال هیچ

هر چند از زمانه مدارا نمی رود

ای درد بیش از این به پر‌و‌پای من مپیچ

*

من اتّکا به مهر تو کردم درست نیست

این‌گونه ام ز قید محبّت رها کنی

این سو تمام رنگ و ریا بود و ساده من

تا آن ‌زمان که پرده برافتد چه‌ها کنی

*

برجا و بردلم که هنوز ایستاده ام

بر نقطه‌ی الهی از پا فتادگی

من انتخاب کرده‌ی این روزگار تلخ

این عاشقانه زیستن این رنج سادگی ... 

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:24  توسط محسن فرجی  |