ترسم که گًٌَْر بگیری و باری نیاوری
جز معجزی که نانخورش دیگران شود
کو دلخوشی که روز و شبان را به سر بری
*
افتاده از دل و نفسم در نبرد درد
اوّل امید معجزهای بود و حال هیچ
هر چند از زمانه مدارا نمی رود
ای درد بیش از این به پروپای من مپیچ
*
من اتّکا به مهر تو کردم درست نیست
اینگونه ام ز قید محبّت رها کنی
این سو تمام رنگ و ریا بود و ساده من
تا آن زمان که پرده برافتد چهها کنی
*
برجا و بردلم که هنوز ایستاده ام
بر نقطهی الهی از پا فتادگی
من انتخاب کردهی این روزگار تلخ
این عاشقانه زیستن این رنج سادگی ...