تبليغاتX
غزلداستان
دست هاي مقدس رويا

 

دلت كه مي گيرد / با دست هايت گريه مي كني/ و چشم هايت را به ياد نمي آوري
(علي اكبر ذوالقرنين)

چهار سال پیش ( خدایا چهارسال یا بیشتر یا کمتر؟) که دیدمش، به چشمم دختركي آمد پروانه وار،  سبكبال  و بي وزن انگار كه نسبتي با سنگيني و غم نداشت.از دور، دزديده به دست هاش نگاه مي كردم و به  ظرافتي صريح كه در انگشت هاي چابكش بود.
چهار سال بعد( خدايا چهار سال يا بيشتر يا كمتر؟) كه تقديري غريب ، به ديدار دوباره اش كشاندم، اول از همه به جست و جوي شاعرانگي آن دست ها  برخاستم.اما انگار آن چهار سال، بر دست هاي او چهل سال گذشته بود؛دست هاش خسته ، غمگين و پير شده بود.آوار خستگي بود دست هاش و پيدا بود كه همه ي اين سال ها سنگيني تحمل نا پذير هستي را با دست هاش تحمل پذير كرده است.براي خودش،  براي تنهايي كشدار و بي انتهايش ،براي جوجه اش كه مي گفت حالا براي خودش مردي شده است و در برزخ بلوغ ...
سال هاست، سال هاي سال، كه مفهوم امر قدسي و هر چه از قداست نشان دارد، برايم كمرنگ شده است.اما به جان مادرم قسم كه آن دست ها مقدس بود و نوري عظيم از آن ها مي تابيد.
مي خواستم خواهرم باشد تا مي توانستم بي شائبه پيش پايش زانو بزنم و دست هاش را در بوسه غرقه كنم.مي خواستم خواهر مقدس من باشد...

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 19:57  توسط محسن فرجی  |