تبليغاتX
غزلداستان
يادداشتي بر مجموعه داستان چوب خط*
چوب خط اين آدم ها پر شده است

نويسنده: جواد ماه زاده

پانزده داستان كوتاه از محسن فرجي كافي است تاتجربه هاي لحني، روايي و درونمايه ها و موقعيت هاي داستاني متعدد و البته پرنوساني را در يك كتاب از سر بگذرانيم.
   شايد خواننده بعد از اتمام سه يا چهار قصه مجموعه«چوب خط»از اين كشف خود راضي و مغرور باشد كه «فرجي در همان مسيري گام برمي دارد كه گلشيري، سيامك گلشيري.» اين لذت البته چندان پايدار نمي ماند و با وجود همه جزئيات محوري، رئاليسم شسته و رفته، مناسبات مستحكم و بي نقص آدم ها و خرده وقايعي كه با همه فرومايگي ظاهري شان، اتفاقاتي عظيم در زندگي متني شخصيت ها به شمار مي روند، به هيچ شكل نمي توان او را با نويسنده يا جرياني فكري و محتوايي يكي دانست.
    فرجي در «عاشقت بودن»ساده و روان مي نويسد اما در زير لايه سادگي و سطحي موجود به پرورش قصه اي مي پردازد كه آبستن حوادث و تنش هاي بي حد و حصري است.اهميت و جايگاه شخصيت در داستان هاي فرجي از همين قصه آغاز مي شود. گرايش نويسنده به خلق و ظهور آدم هاي گوناگون به اندازه اي است كه بعضا مي توان تعداد آنها را - از لحاظ حضور مستقيم يا غير مستقيم - كمي زياده از حد تلقي كرد.
    
   «انجير ها مال همسايه است» كه به لحاظ واقعيت نگاري، تصويرسازي و گفت وگوها و نيز جهت دهي حركت و مناسبات شخصيت ها جزو بهترين آثار مجموعه به حساب مي آيد، در حالي كه فارغ از پيچيده گويي و استعاره پردازي به پيش مي رود، در پايان با وارد كردن گفت وگويي به ظاهر ساده و پيش پا افتاده، قياس جالب توجهي از نگاه مرد جنگ ديده نسبت به كشتارهاي دوران جنگ و قتل نشات گرفته از يك خيانت خانوادگي به دست داده و خواننده را متوجه جهان فكري و اعتقادي مرد كرده است. 
     «مي گويم عيب ندارد» نيز گوياي وضعيتي است كه يك سوي آن مرتبط با جنگ و آوارگي و جنون و از دست دادگي هاي ناشي از آن است اما اين بار موقعيت گزينش شده و شخصيت پردازي ها چندان پخته و شكل گرفته نيست و گويي همه چيز در خلاء و برپايه تصادف حادث شده است. قصه نه به انگيزه شخصيت ها در انتخاب يا عدم انتخاب عملي كه در پيش رو دارند پرداخته و نه اصراري بر افشاي صريح پيشينه و چيستي آدم هايش به خرج مي دهد.«مي گويم عيب ندارد» به عكسي مي ماند كه لحظه اي ناخواسته را از سر تصادف ثبت كرده باشد.
    شرح روحيه و روان از دست رفته سربازاني كه بي هيچ علت و انگيزه اي در فضاي جنگ به سر مي برند، پايه و اساس داستان«از خاطرات يك سرباز عراقي» را شكل داده است. حشيش، سيگار، ترانه هاي عربي و پرداختن به هوس هاي فرومانده تنها مشغله هاي دروني و بيروني آنها را شامل مي شود؛ تا جايي كه تنها كار و انگيزه اي كه بدان نمي پردازند جنگ است.
     فرجي كه تلاش مي كند صبغه هاي روايي و زاويه ديدهاي متنوعي را تجربه كند در «هزار راه»توصيف گر موقعيتي درون ذهني مي شود كه در لحظاتي كوتاه انباشته از لايه هايي متعدد مي شود. روايت «هزار راه» برخاسته از پريشان حالي راوي، در سيلان و لغزش است و يك لحظه ايستايي در كارش نيست. لحن داستان باز هم ساده و روان اما اين بار بيش از پيش تصوير گر موقعيتي دروني است. 
    در «برو دستشويي»، تداعيهاي ذهني و فلاش بك هاي مكرر، قرار را از زن داستان ربوده است. اصولا زنان در مجموعه «چوب خط» به واسطه برخورد غير مستقيم با پديده جنگ يا هر پديده نابهنجار ديگر به حاشيه نشيني و عزلت در غلتيده و در گوشه گيري پرسكوت شان، يا منتظر شنيدن زنگ تلفن و صداي در هستند و يا به اشيا و انگاره هايي كه نمود دوران گذشته است پناه مي برند و با آن به ورطه خيال و وهم فرو مي روند.
    شخصيت هاي فرجي در «سردي دستمال تاريك» هم به نظر چيزهايي را در زندگي و آرمان هاي فردي شان از دست داده اند و به هر نحو در جست وجوي مامني براي تسلي دردهايشان به يكديگر رجوع مي كنند. نويسنده بي هيچ توضيحي و به دور از شرح مانيفست گونه و ايدئولوژيك، رگه هاي شكست و ياس و دلمردگي آدم هايش را در سطرسطر داستان، فضا و ديالوگ هاي كوتاه، اما سنجيده شخصيت ها تنيده است. 
    نويسنده در اين كتاب روايتگر انسان هايي سليم، معصوم، اما خسته و بي رمق از رويارويي پياپي با اتفاقات دشوار زمانه است؛ آدم هايي كه در قياس با جهان بزرگ و مشكلات انبوه ناشمارش، حقير و درمانده جلوه مي كنند. انگار كه پيدا نيستند، ديده نمي شوند و به حاشيه رانده شده و به حساب نمي آيند.
    قصه «تو منشي آقاي رئيسي؟»در قالبي نه چندان بديع و تازه با استفاده از فرمول كليشه اي تك گويي (وراجي)، طنز، به شرح اتفاقي در گذشته و بسط آن موقعيت درحال پرداخته است.
   طنز اين قصه بيش از آنكه از وراجي و پرگويي زن ساطع شود، ناشي از تناقضي رفتاري و كنايه آميز است كه زن در لابه لاي كلماتش بروز مي دهد و ترس و ترديد را به جان خواننده مي اندازد. ترديد از اينكه آيا دختر بعد از ملاقات با پزشك به رستگاري مي رسد يا اينكه بايد منتظر رسوايي تازه تري از او بود؟ اين هول و ولا و تشكيكي كه به تمام در يك تك گويي كوتاه گنجانده شده، در مقاطعي كه سخن از ظاهر پزشك به ميان مي آيد، شدت بيشتري مي گيرد. ضمن اينكه اين نتيجه گيري نيز طنز جاري در قصه را تشديد مي كند كه «مادر كو ندارد نشان از دختر»!
     از سوي ديگر ماجراهاي «روزگار برزخي آقاي درچه پياز» و «قول هاي منتشر در ولايت كله بزي ها» نشان مي دهد كه نويسنده هرگاه به دنبال كاركردهاي استعاري و طنزهاي كنايي با لحني متفاوت و بياني حكايت وار رفته، بيش از جزييات و رئاليسمي كه پيشتر به آنها مي پرداخت، اسير كلي گويي، شرح و تفصيل و قضاوت هاي يكسويه درباره آدم هايش شده و خواننده را با قطعيتي تام و تمام مواجه مي سازد. اين دست داستان هاي كتاب عمدتا به دنبال نوآوري هايي در طرح زاويه ديد و كسب زباني تازه بوده است؛ غافل از اينكه لحن آثار در صورتي كلي گويانه و حكايت بافانه از جريان داستان هاي امروزين - و داستان هاي آغازين كتاب - فاصله مي گيرد و به تضاد و نوساني نسبتا فاحش ميان آنها منجر مي شود.
    
    
    * مجموعه داستان محسن فرجي، نشر قطره، چاپ اول: 1385

به نقل از روزنامه ی اعتماد ملی
    
    

|+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 15:28  توسط محسن فرجی  |