چوب خط» مجموعه پانزده تا داستان است در نود و شش صفحه كه اگر صفحه هاي شناسنامه اول كتاب هم كم بشود، مي شود كم تر از نود صفحه. با يك تقسيم ساده، هر داستان حدودا مي شود شش صفحه. تازه خيلي از جمله هاي كوتاه دو سه كلمه اي، خودش يك سطر از كتاب را اشغال كرده. بنابراين خواندنش كار خيلي سختي نيست. اگر اين كاره باشيد، يك تا يك ونيم ساعت مي شود تمامش كرد.
داستان هاي اول، طرح ساده اي دارند و خيلي به خودشان و مخاطب فشار نياورده اند كه باورشان كند. ولي بر عكس آخري ها نشان مي دهند كه نويسنده مي خواسته يك جورهايي خودش را محك بزند تا خوانندگانش هم حساب كار بيش دستشان بيايد و خداي نكرده در قدرت مانورش توي نوشتن شك نكنند. براي همين هر چي داستان هاي اول مجموعه ساده است، داستان هاي آخر مجموعه مي رود سمت بازي هاي پست مدرنيستي و از اين حرف ها؛ مثل داستان «قول هاي منتشر در ولايت كله بزي ها». اين كله بزي ها طايفه اي هستند در يكي از روستاهاي اطراف قزوين كه از قرار معلوم رسم و رسومات خاص خودشان را دارند. ولي فرجي اگر در اين داستان به سمت فرهنگ عامه و اين جور چيزها هم رفته با زاويه ديد و نگاه مخصوص خودش رفته است و تلاش كرده با چند روايت مختلف از يك ماجرا يك داستان مدرن بنويسد. يا «روزگار برزخي آقاي دُرچه پياز» درباره نويسنده اي است كه مجبور است نمايش نامه هاي پيش پا افتاده بنويسد تا بتواند زندگي خودش و پدر مافنگي و ترياكي اش را هم بدهد. او در دعوا با پدرش از خجالت «آب» مي شود و از سقف آپارتمان پاييني كه مال خانم بغوسيان و سه تا دخترش است، چكه مي كند. اما وقتي خانم بغوسيان اعتراض مي كند كه «آدم شو»، دوباره آدم مي شود. طبيعي است كه اين جا ديگر به جاي داستاني رئاليستي با داستاني متفاوت روبروييم كه زبان طنزآميز و البته تلخ خاص خودش را دارد. در «خيلي هم عجيب نيست»، راوي به خاطر تصوير پوسته خردشده تخم مرغ قاطي با زرده و سفيده اي كه تو بچگي روي ديوار حمام عمومي ديده و از آن موقع تصويرش به ذهنش چسبيده، خودكشي مي كند. ولي موقع خودكشي مي گويد: «از اين جايش را ديگر تو بنويس. تو كه دوست ساليان من بودي.» و ما ادامه داستان را لابد از زبان راوي دوم مي شنويم كه در حقيقت همان داناي كل است.
اگر فضاي همه داستان ها يك جور نيست و همين باعث شده كتاب هم يك دست نباشد، مي شود گفت بيش ترشان خصوصيات داستان هاي ميني ماليستي را در خودشان دارند. مثلا به معناي واقعي كلمه برشي از زندگي هستند و غير از بيان كنش و واكنش شخصيت ها كه البته خيلي هم ساده و معمولي است، سعي نشده چيزي به خواننده حقنه بشود. فضاي سردي بر داستان ها حاكم است كه از خود زندگي مي آيد و از تنهايي آدم ها كه هر كاريش بكنند، پر نمي شود. وجود جزئيات هم به عنوان يكي ديگر از خصوصيات اين داستان ها توي اين مجموعه زياد به چشم مي آيد.
يك سري مشخصات ديگر هم هست كه خودتان وقتي كتاب را بخوانيد، حتما بهش برميخوريد؛ اسم همه شخصيت زن اصلي در همه داستان ها، ركسانا است. اسم مصطفي هم در داستان هاي مختلف خيلي تكرار مي شود. ولي ركساناي يك داستان قرار نيست همان شخصيتي باشد كه در بقيه داستان ها هم هست و يا بخش ديگري از شخصيت آن اسم را براي ما بازسازي كند. ركساناي داستان «عاشقت بودن» دختر عموي راوي است كه چشم هاي درشت و پوست تيره و گونه هاي برجسته دارد و روسري آبي فيروزه اي سرش كرده. ولي ركساناي «بابا» زن راوي است كه وسط اتاق نشسته سيب زميني و پياز رنده مي كند و از پشت شيشه هاي ضخيم عينكش اشك مي ريزد.
درباره چيزهاي ديگر هم مي شود گفت، مثل اصرار به يك جور سجاوندي خاص؛ مثلا اين كه حتي به دستور ساده اي مثل دونقطة بعد از «گفت» هم عمل نمي كند. اين روز ها كه هر كسي براي خودش رسم الخط خاصي دارد و مثل امضا، رسم الخط هيچ دو نفري يك جور نيست.
يا اين كه اسم بيش تر داستان ها جمله اي است و فقط چهارتا از آن ها اسمشان يك كلمه اي است. ولي شما موقع خواندن كمي بيش تر دقت كنيد تا بفهميد چرا نويسنده اسم كتابش را كه اسم هيچ كدام از داستان هاش هم نيست، بر چه اساسي انتخاب كرده. *
*این مطلب روز سه شنبه ۱۴ شهریور ماه در ضمیمه ی نسل سوم جام جم چاپ شده است.
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:53  توسط محسن فرجی
|