تبليغاتX
غزلداستان
دو شعر از مختار شکری پور

 

برف و بلوط  و ماه

 

با ابرهای برفی آمدی

بر بلوطی نشستی

زمین آن شب پر از سپیدی شده بود

راه رفتی

برف بند آمد

و دیگر هیچ چیز جای پایت را پر نکرد

شاید در شبی که ماه بر شاخه های بلوط آویزان است

باد بیاید و ...

 

 

زنگ بیداری

 

عقربه ها آبستن مرگ اند

ساعت را برایم کوک کن

تا در کابوس هایم گم نشوم

آن گاه

آغاز خواهم کرد

زنگ بیداری ام را

با چشمانت

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 14:52  توسط محسن فرجی  |