تبليغاتX
غزلداستان
شعری از حدیث لرز غلامی
هر چه گشتم، شعری بهتر از این شعر حدیث لرز غلامی نتوانست حال وهوای این روزهای من را واگویه کند. اجازه هم از حدیث لرز نگرفتم.خدا کند ببخشدم!بخوانیدش:

بیا با تنت بوی باران بگیرم

دو تا سیب سرخ از درختان بگیرم

بدزدم نفس هات را از دهانت

قدم هات را از خیابان بگیرم!

تو ترکیب اکسیژن و ماه باشی

من از دم زدن های تو جان بگیرم

زلیخا شوم با نفس های خونی

بیایم دلت را به دندان بگیرم!

می ارزد بغل کردنت زیر باران

به سیبی که از دست شیطان بگیرم!

 

|+| نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 18:32  توسط محسن فرجی  |