تبليغاتX
غزلداستان
شعری از فریدون فریاد

عرفان آبی

فکر مرا دریا بسازد

شب مرا

قونیه رنگین کند

 به روی صندلی تنهایی

بنشینم

جمعیت آب

حال مرا پریشان کند

شعر مرا دوباره دریا بسازد

روح مرا باز موجی غم بار

سنگین کند

 

از خود بخواهم بگریزم

نتوانم

عشق

مرا برگرداند

باز در برابر دریا

به روی همان صندلی تنها

بنشینم ـ

فکرکنم:

دریا باشم

شب باشم

تنها باشم

 

 

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 17:24  توسط محسن فرجی  |