همین ابتدا یک چیزی بگویم و بعد بروم سراغ اصل مطلب. من وقت داستان خواندن به تنها چیزی که کار ندارم گشتن به دنبال تشابهات متنی که می خوانم است، با آن چه به اسم آثار بزرگ ازشان یاد می شود. شما به مرگ مولف اعتقاد دارید. باشد. حرفی نیست. من هم به مرگ مولف اعتقاد دارم. اضافه برمرگ مولف البته به مرگ چند نفر دیگرهم اعتقاد دارم. مثلا به مرگ منتقد. به مرگ تئوری. به مرگ آثار بزرگ. به مرگ هرگونه مقایسه اثری که دارم میخوانم با آثاری که به آنها می گویند بزرگ هم معتقدم. من موقع خواندن داستان فقط یکی را زنده میدانم؛ خودِ داستان را. من داستانی را زنده می دانم که مرا بمیراند و منجر به مرگ خواننده شود. مرگ خواننده بهترین نوع مرگهاست. حتی از مرگ مولف هم بهتر است. من تنها به یک تئوری سخت پایبندم و آن این که مرض ندارم ازکاری که خوشم آمده بد بگویم. روده درازی دیگر بس است. بروم سر اصل مطلب. نه! بگذارید یک چیز دیگر هم بگویم، بعد: یک وقت فکر نکنید من اینها را می نویسم که شما بروید به بهانه نقدی که بر"چوب خط" (محسن فرجی- نشر قطره-138۵) نوشته شده است کتاب او را بخرید. نه! این فکر واهی را ازهمین حالا از سرتان بیرون کنید. این نوشته دوستی است که کتاب دوستی دیگر را در یک عصر کمی غم انگیز در کافهای خرید و بامداد روزِ بعد از خریداری اثر، قرائت آن را آغاز کرد و تا دو روز بعد - طی چند نفس- به خواندن آن در مکانهای عمومی و خصوصی همچون داخل اتوبوس، ایستگاه اتوبوس، توالت، صف نانوایی، وقت پختن غذا و توی رختخواب زیر نور چراغ مطالعه، ادامه داد و سرانجام در شبانگاه روز دوم – توی اتوبوس انقلاب به دپوی شرق – خواند: "پوسته خرد شدهی تخم مرغ، قاطی با زرده و سفیده، جابهجا چسبیده بود به دیوارعرق کرده حمام. دیواری که جای تیغهای زنگزده با موهای زبر و بریده روی آن بود. روی دیوار، تیغهای کارکرده هم بود که عکس سوسمار داشت که رویشان لکههای قهوهای زنگ بود. کامل و نصفه. از تیغها و جای تیغها بدم نمیآمد. اما حالم به هم می خورد از پوسته خرد شدهی تخم مرغ، قاطی با زرده و سفیده، که مردها برای تقویت به سرشان میزدند و بعد باقیماندهاش را به دیوار حمام می چسباندند. اینها را بنویس که فکر نکنند من دیوانه بودم خودکشی کردم." (چوبخط – صص 93 و 94)
اینجای داستان من دلم گرفته بود اما تصاویر داستان مثل کنه چسبیده بود به مغزم و جدا نمی شد. یاد پدرم افتاده بودم که ما دو برادر را که سرتق بودیم وتخس و کوچک، با خودش بر می داشت میبرد به حمام عمومی و همان وقت – همان وقت که ما داشتیم تو حمام دست میکردیم توی نایلونی که مادراز گلابی و سیب پرش کرده بود- صفیرآژیرقرمزمیپیچید و برقها یک دفعه قطع می شد و صداها تو خزینه خالی حمام می پیچید و مردها فحش میدادند به باعث و بانی جنگ و بعد پدر زود به دورما دو تا داداش قطیفه میپیچید و خودش شلوار میپوشید و کت را روی تن لختش می کرد وما را کشان کشان از حمام می برد بیرون. هنوز از تن عریانمان به زیر لنگ بخار بلند می شد. بیرون از حمام ظلمات بود. حمام تا کوچهمان دو کوچه فاصله داشت. پدر در فاصله حمام تا خانه سیگار اشنویی از جیب کتش در میآورد و میگیراند و حواسش بود که آتش سیگار را تو مشتش پنهان کند و بعد میشنیدم که میگفت: "بد است جنازه آدم را لخت از حمام دربیاورند". او این را که می گفت من فکر میکردم ترسش از مردن دو بچهای که ما دو برادرباشیم است. او می ترسید، چون دیده بود "رشدیه"ی بقال را که با سنگ افتاده بود دنبال سگی که دست جنازه نوهاش را به دندان گرفته بود و مثل سگ می دوید.
اینها را یادم آمد چون فرجی "خوب" نوشته بودشان. من هم جای تیغها را روی سرامیکهای سفید چرکمرده حمام که با سیمان سیاه بندکشی شده بودند به یاد دارم اما پس چرا زودتر از فرجی ننوشتمشان. جواب روشن است. حکایت آسانی معمای حل شده است. کلمات این داستانها از جان محسن فرجی برآمدهاند. زرده و سفیدههای روی سرامیکهای حمام عمریست که به مغز فرجی چسبیدهاند و ما لحظهای را می بینیم که او ثبت کرده. حیف که دستش بسته بود وگرنه می دیدید چطورمیتوانست پیرمردهای لنگ بستهی توی حمام را وصف کند. حیف که داستان – هیچ داستانی – آنقدر معرفت ندارد حکایت حال نویسندهاش را وصف کند. حیف که داستان فقط دست آدم را می بندد. حیف.
فرجی از کجا می داند و چه جور میتواند بفهمد مردی در ساعت 7 عصر کتاب او را در دست گرفته و ایستاده و نشسته، تو تاریک روشنی داخل اتوبوس واحد زور می زند تا زیر نور کم جان و ماتی که ازچراغ چرک سقف اتوبوس می تابد بخواند : " کنارش ایستادم. صورتش خیس بود و برق می زد. گفتم غلط کردم. ببخشید. خوب شد؟ چیزی نگفت. اشکهاش را پاک کردم. گفتم گه خوردم عزیزم. گریه نکن. گفت نگو. و صدای گریه اش بلند شد." (همان – ص 51).
او از کجا می داند وقتی آدم می خواند: "بدرود دو راهی قپان. بدرود مغازه های کاترپیلار، کوماتسو، لاستیک فروشی، سری تراشی، لوازم یدکی بنز و ماک و خاور. بدرود تعمیرگاههای کاربراتور، بوستر ترمز، صافکاری، تعویض روغن، شاسی کشی، اگزوز سازی، بالانس، پرس سیبک، لاستیکسایی، میزان فرمان، لنت کوبی، جلوبندی. بدرود گاراژهای چرب و کثیف ِ ماشینهای سنگین. بدرود کوه برادههای آهن. حیات دوبارهی بابا رفتن همیشگی من بود. بدرود دوراهی قپان" (ص 73) یاد چه چیزهایی که نمی افتد. یاد موسیو "یرواند" صافکار که خروس مرده را از تو خیابان برداشت و برد خورد. خروس زینال خان را ماشین زده بود. از رو گردنش رد شده بود و سرش پکیده بود. زینال می خواست حیوان را چال کند. موسیو یرواند ارمنی بود. آمد و گفت بده به من. ما که مثل شما حیوان را ذبح نمی کنیم. یادم است که جنگ بود و موسیو به زور خرج زن و چهار بچهاش را می داد.
همه اینها را سطورداستان محسن فرجی یاد من آورد. یاد ِ گاراژ روغن بسته موسیو. یاد لوستر سازی پلمب شده خیابان پدرثانی که ظهر که از مدرسه برمی گشتم می رفتم از لای کرکره مشبک و شیشههای شکستهاش به تاریکی مرطوب تویش نگاه می کردم و فکر می کردم "شاه" (محمدرضا شاه) باید همین جاها قایم شده باشد.
من این نوشتهها، نوشتههای فرجی را، ازهمه داستانهای عاشقانه بیشتر دوست می دارم. اینها ،این داستانها، با روح سرشاری که درشان سرگردان است، بریدههایی هستند از یک زندگی که نویسنده دربیانشان کم رویی و خست می کند. بگذریم از جراحت ملال آورِسانسور.
حیف که این داستانها کوتاه هستند و بی رحم. اما چه خوب که ازتئوری گریزانند. چه خوب که سرشار از حرفها و تصاویری هستند که به مرگ خواننده منجرمی شود.
من نمی دانم چگونه بگویم داستانهای این مجموعه (چوبخط) پدرم را درآورد اما لابد یک دردیم هست که تا این موقع شب بیدارم و دارم برای این داستانها نامه مینویسم و از اعماق وجود آرزو می کنم مولفشان رمان بنویسد تا بدانید چرا می گویم درخشان می نویسد!